جواهربازار
MySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments ToolbarMySpace Comments Toolbar
Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers

خاطرات من و مامانم - شیطونی های من



شیطونی های من

این وبلاگ و برای پسر نازم از زبون خودش درست کردم تا خودش درآینده این کارو ادامه بده از علی عزیزم که منو راهنمایی کرد تا این وبلاگ به این مرحله برسه ممنونم . هردوی شما رو به وسعت دلای پاکتون دوست دارم.

/**/

قربونت بشم عزیز دلم حالا دیگه برام قصه هم می گی اونم اینجوری

یکی بود .... یکی نبود .....بود ... هیسکی نبود ......امی امی بود  مامانس بود

یعنی یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکس نبود یه امیر علی بود با مامانش

عروسک دزد دریات یا به قول خودت همون دزدیده دریات کمرش شکسته اونقدر که اون بیچاره رو اینور و اونور می بری حالا وقتی بهت می گیم امیرعلی دزدیده دریات چی شده دستتو می گیری به کمرت و صدات مثل آدمای مریض می کنی و می گی دزدیده دیا کمدس سکسته 

اسم مامانی و بابایی هم خوب یاد گرفتی و اونقدر شیرین می گی بابایی ایضا که نگو و نپرس به مامانیم می گی مامانی عیفت

اسم خاله ها و دایی جونتم بلدی و وقتی بهت می گم اسم خاله هات چیه می گی خاله مضی خاله بهایست خاله آتیه یعنی خاطره حالا حرف خ رو خوب تلفظ می کنی اما به خاطره که می رسی می گی آتیهاین بهایست همون بهاره ست اما تو به خاله بهاره می گی بهایست حالا علتش چیه اوایل که اسمای خاله هاتو یاد گرفته بودی وقتی بهت می گفتیم بگو خاله خاطره هم به خاله خاطره می گفتی خاطره هم به بهاره وقتی بازت می پرسیدیم اسم خاله بهاره چیه یعنی بهش اشاره می کردیم و می گفتیم این کیه می گفتی آتیه بعد چون اشتباه می کردی بهت می گفتیم این خاله بهارست از همون زمان تو به بهاره می گی بهایست

نماز که می خونم می یای کنار می گی مامانس مماز خوندی آنه هرچند از همون اول دوروبرمی و می خوای تو هم نماز بخونی مهرو برمی داری و می گی امی امی مماز بخونه

خداروشکر مجرای اشکیت باز شد و دیگه احتیاج به عمل محدد نیست دکتر مهربون گفت خوب خوب شدی روز عمل بابا جون واست دو تا اسباب بازی خرید یکی سرباز فایر فایرت که یه دونه مثل همین عمه فروزان وقتی یازده ماهه بودی برات خریده بود و تو هم به خاطر علاقه زیادت به اون اونو شکوندی و یه تاب وقتی از بیمارستان اومدیم بابا جون گفت واسه پسرم که امروز پسر خوبی بود دو تا جایزه گرفتم و این دو تا اسباب بازی رو بهت داد خیلی خوشحال شدی اینم عکسشون

اینم امیرعلی تاب سوار ما

اینم از عجایب امیرعلی رو تاب خوابش برده

 

 

هفته قبل رفتیم نمایشگاه مثلاٌ بین الملی ماشین ما که نماینده ای از کشورای دیگه ندیدیم ماشینا همونایی بود که تو بازارم هست به جز یکی دو مورد حالا بگذریم نمایشگاههای مشهد همیشه همین طوره از جلوی غرفه ایساکو رد می شدیم یه نماد ایساکو اونجا بود که تو ازش خیلی خوشت اومده بود باهاش بازی می کردی مثل یه کیسه بوکس بود خلاصه مشغول بودی یه آقا از نماینده های ایساکو اومد بهت یه کتاب داد یکی دیگه از آقایونم هم یه دونه از همین نمادای ایساکو  بهت داد ااینم عکسش

ز اون روز هروقت اینارو می بینی می گی آگای مهربون داده

 

در مورد پوشک گرفتنت دیگه شبا هم پوشکت نمی کنم و تو هم صبح که بیدار می شی مثل یه دسته گلی و هیچ کار اشتباهای هم نکردی قربونت بشم عزیز دلم

به برنامه می گی ب اومه

بین سریالهایی که ما نگاه می کنیم اسکارو خوب می شناسی و تا می خواد شروع بشه می گی اوسکار 

اما یه کمم از بدیهات بگم

فرار از زندان سریال مورد علاقه منه همین طور بیست و چهار هروقت این دو تا شروع می شه چون می بینی محو تلویزیون می شم همش غر می زنی و نمی زاری نگاه کنم بعضی وقتا دوست دارم سریال فرار از زندان و بیست و چهارو بشینم کامل نگاه کنم چون دی وی دی هاشو بابا جون داره اما نمی ذاری تازه هفته ای دو قسمتشم خوب نمی زاری نگاه کنم چه برسه به دیدن همش ظرف چند روز آخه چرا وروجک

وقتی خوابت می یاد حسابی غر می زنی نمی خوابی اما غر می زنی باید ببریمت با ماشین یه دورت بدیم تا بخوابی فقط شبا می شه اونم وقتی خاموشی مطلق زده بشه و همه مثلاٌ خوابیده باشند می شه با قصه خوابوندت تا می ریم رو تخت که بخوابی می گی گیصه گیصه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۱ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

همیشه پوشک گرفتن امیرعلی برام یه کابوس شده بود فکر اینکه خونه رو کثیف کنه و این چیزا اذیتم می کرد اما حالا می فهمم که اونقدرها هم سخت نبود اگه به وقتش و با حوصله این کار انجام بشه نه تنها بد نیست تازه خیلی هم خوبه چون احساس می کنی کوچولوتت بزرگتر شده و تازه خودشم از پوشک نجات پیدا می کنه واسه همین از چند روز پیش شروع کردم البته دو ماه قبل این کارو می خواستم انجام بدم اما موفق بنودم چون هم خودم همت درست و حسابی نداشتم هم امیرعلی آمادگیشو نداشت یکی دو روز باهاش کلنجار رفتم اما دیدم نمی شه بی خیال شدم وروجک کارشو که می کرد می یومد می گفت مامانس دیس کدم گاهی وقتا هم چون خودم زیاد جدی نبودم دیرتر یادآوری می کردم خوب بچه ست دیگه نمی تونه کنترل کنه خلاصه الان خودم تصمیم جدی گرفتمو اونم خدارو شکر خیلی خوب همکاری کرد دو روز اول زود به زود بهش می گفتم و یه ربع به یه ربع می بردمش دستشویی اما بعد شد نیم ساعت نیم ساعت الان که خودش می گه هم شماره یک هم شماره دو شو اوایل برای شماره دو می گفت امی امی پوسک یعنی امیرعلی رو پوشک کن اما من تحویل نگرفتم می گفتم نه باید بری دستشویی آخه خواهرزاده من الان سه سال و نیمشه اما با وجود این برای این کار باید پوشکش کنند دیگه من نذاشتم این کار براش عادت بشه روز اول که این کارو کرد یه جیغی کشید که نگو طفلکی ترسیده بود براش تازگی داشت اما حالا خودش می یاد به من می گه حتی سعی می کنه شلوارشو خودش دربیاره بن همیشه تشویقش کردم عاشق آب بازیه و وقتی دستشویی می کنه و می شورمش شیر و باز می کنم و بهش می گم اینم جایزه پسر گلم که خودش اومده دستشویی و می ذارم تا چنددقیقه با آب بازی کنه الانم هوا گرمه و مشکلی پیش نمی یاد اینجوری اونم تشویق می شه شبا من پوشکش می کنم هرچند خداروشکر شب ادراری نداره اما من فغلاٌ شبا پوشکش می کنم اما صبح که بیدار می شه پوشکشو باز می کنم می بینم که تمیز تمیز بعد می گم برو دستشویی اونم میره خلاصه از پسر گلم که اینقدر تو همه چی با مامانش همکاری می کنه ممنونم هم طفلکی تو شیر گرفتن اذیتم نکرد هم اینجا در عرض پنج شش روز راه افتاد ممنون گلم که اینقدر آقایی
             
      

امسال بالاخره بعد از مدتها تصمیم گرفتیم دسته جمعی بریم شاندیز جایی که پارسال تقریباٌ هر دو هفته یه بار تابستون می رفتیم نمی دونم امسال چرا این اتفاق نیوفتاد البته یه دلیلش فوت مامان بزرگ بود که پارسال همه بیرون شهرای تابستون همراهمون بود و امسال جاش خالی بود دیگه از روزی که برای سیزده به در رفتیم بیرون و نرفته برگشتیم چون خبر فوت مامان بزرگو شنیدیم حس و حال بیرون رفتن برای هیچکدوممون نمونده و هیچکس هم علاقه ای به بیرون شهر اونم شاندیز که اون همیشه با ما بودو نداره اما خوب به اصرار یکی از فامیلای نسبت نزدیکمون که اونم همیشه با ما بود رفتیم تو ورورجکم خیلی شیطونی کردی و با علیرضا دایی مسعود بازی می کرد ی این علیرضا خیلی به تو علاقه داره و با وجود ارشیا و امیرمهدی همش دنبال تو بود تا اومدن اول تو رو از من گرفت و باهات رفت کنار جوی آبی که اونجا از زیر تختا می گذشت و یه گوشه ای که کسی اذیت نشه شروع کرد به مراسم سنگ اندازی تو هم که حسابی حال کرده بودی و به هیچ قیمتیم راضی نبودی این کارو بزاری کنار ای وروجک من همش می گفتی عییا بندازم دوبایه بندازم یعنی علیرضا بندازم دوباره بندازم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

این روزا تصمیم گرفتم امیرعلی رو از پوشک بگیرم خداروشکر همکاریش خوبه البته من باید پشت سر هم بهش یادآآوری کنم البته خودشم گاهی وقتا به من یادآوری می کنه

اما ادبیات امیر مامان

اسم من و بابا رو خیلی خوب یادگرفتی و وقتی بهت می گم اسم مامان چیه می گی زهیه و وقتی می گم اسم بابا چیه می گی عیی قربونت بشم من

بیو اونوی  « برو اون ور یا همون برو اون طرف خودمون » بعضی وقتا که بازی می کنی و می یام کنارت می شینم و دوست نداری من اونجا باشم بهم می گی بیو اونوی 

وقتی اذیتم می کنی بهت می گم میرم مامان امیرمهدی می شم یا می گم می رم مامان عسل می شم تو هم خیلی تحویلم می گیری تازگیها من هنوز می خوام بگم خودت پیش دستی می کنی و می گی اه مهدی شو عسل شو یعنی مامان امیرمهدی شو یا مامان عسل شو خسته نباشید پسرم با این همه ابراز محبت

اسم وسایل آشپزخونه رو خوب بلدی و وقتی ازت می پرسم این چیه می گی اچال این یعنی یخچال یا به ماشین ظرفشویی می گی ظف شویی به ماشین لباسشویی هم می گی یباسشویی به ماکروفر می گی ماکوفر به پلوپز می گی بیوپز به گاز می گفتی به به اما حالا دیگه اسمشو خوب بلدی

به پنجره می گی پندیه

تا سوار ماشین می شیم می گی آهنگ تازه هرچیم گوش نمی دی باید برات شو بزاریم اونم شوهای درخواستی

این عسل خاله ست تا چشمت به این عکس می یوفته می گی مامانس عسل کبیسه نیگاه

اینم عکس از ماسه بازی امیرعلی من کنار دریا

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

اول از همه اگه دوست دارید این لینکو ببینید

اینو واسه این گذاشتم که امیرعلی خیلی دوسش داره هروقت براش می ذارم می گه دوبایه بزار و اینقدر اینو تکرار می کنه تا هم من هم بابا جونش خسته می شیم

 

می حویم یعنی می خورم کلاٌ خ رو هنوز نمی تونی تلفظ کنی و به جای اون می گی ح مثل بحند که به جای بخند می گی گوشی موبایل و برمی داری و بعد به من می گی بحند و بعدم ازم عکس می گیری اونم چه عکسی

گفتم وقتی یه چیزی بهمون می گی می خوای بگی که این حرفو زدم می گی گفتم مثلاٌ به بابا سنام گفتم یعنی به بابا سلام گفتم

به به حال کدم : وقتی یه چیزی می خوری و خوشت می یاد می گی به به حال کدم

اذت می کنه  : خاله بهار و خاطره اینجا بودن گیر داده بودی به خاله خاطره بیچاره و می گفتی مامانس اتیه اذت می کنه

تی سد : امروز مثلاٌ می خواستم یه استراحتی بکنم جناب عالی هم که یه لحظه آروم نمی گرفتین رفتید روی بالشت بنده پاتو گذاشتنی رو موهای من بیچاره جیغم گوش فلکو کر کرد تو یه دفعه هیجان زده  گفتی تی سد

ممی تونم .ممی خوام این گویشت منو کشته وقی چیزی بابا میلت نیست و ازت می خوام انجامش بدی اول می گی ممی خوام اما وقتی من اصرار می کنم می گی ممی تونم و برای ن نقش آدمای مظلومی که تو انجام یه کار ناتوانندو در می یاری

امشب یه کار خیلی بد کردی اونم این بود که زدی تو چشم بابا جون بیچاره دردش گرفت و عصبانی شد تو هم از کارت پشیمون شدی رفتی کنارشو گفتی ببسید  امی امی دوست دایه

به دلستر می گی دسبر deseber

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

جملات خبری و یاد گرفته بودی حالا واسه من جملات پرسشی هم می گی مثلاٌ می گی مامانس اومدی آنه؟ یا می گی سکسته آنه؟ بابا دون یفته آنه ؟ یعنی بابا جون رفته آره  این بابا دون گفتنت منو کشته چپ می ری راست می یای می گی بابا دون چه ابراز احساساتی می کنه پسرم

دوست ندایم وقتی عصبانی می شی اخماتو می کنی تو هم می گی دوست ندایم

                                                 

اجاسه ممی دم می خواستم پوشکت کنم از دستم فرار می کردی و می گفتی اجاسه ممی دم

برای مجرای اشکیت بردیمت دکتر وقتی اتاق انتظار منتظر نشسته بودیم به یه آقا که اونجا نشسته بود نگاه کردی بعد به من گفتی این آگا دتیه یعنی این آقا دکتره وقتی هم رفتیم داخل تا آقا دکتر دیدی گفتی آگا دتر سنام « آقا دکتر سلام »

بالاخره دل به دریا زدم و تو رو برای مجرای اشکی و میل زدن بردمت بیمارستان نمی دونی چه حس بدی داشتم همش برات نگران و دلواپس بودم وقتی بردنت اتاق عمل هر ثانیه ش برام یک سال طول می کشید مدتش بیست دقیقه بیشتر نشد اما برای من یه عمر بود وقتی آوردنت بیرون به هوش بودی و گریه می کردی درد داشتی و همش گریه می کردی همش می گفتی تمم یعنی چشمم بمیرم برات وقتی هم که یه کم دردت کم شده بود و آروم تر شده بودی می گفتی مامانس گیه کدم یعنی مامان گریه کردم

       

یه روز سرلاکت تموم شده بود و تو هم ازم سرلاک می خواستی منم واسه اینکه آروم بشی بیسکویت مادری که داشتی  آوردم و تو شیر برات مخلوط کردم و بهت گفتم این سرلاک جدیده از اون روز به بیسکویت مادر می گی سییاک ددید« سرلاک جدید»

بازم تلفظ کلمات

مامانس کدا یفتی : مامان کجا رفتی

بابا دون کدایی

قوزوبان : فروزان

فیسته: فرشته

 آنه به آره می گی آنه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٥ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

جمعه شب از سفر برگشتیم سفری خوبی بود به همه خوش گذشت به خصوص با اون شیرین زبونیهای تو که همه رو عاشق خودت می کنی روز آخرم که خاله هات اومدن بیشتر بهت خوش گذشت هرجند با امیرمهدی چندباری درگیر شدید اما با عسل میونت خیلی خوبه اخه عسل خیلی خانمه آروم و مهربون تو هم خیلی دوسش داری

اما سفرنامه ما:

صبح ساعت 11 از مشهد راه افتادیم ناهارو بجنورد خوردیم و بعد رفتیم جنگل یه چایی اونجا خوردیم

بعد رفتیم گرگان شب اونجا بودیم و روز بعد ساعت نه صبح راهی ویلا شدیم ساعت تحویل ویلا به ما دو بود حدوداٌ یه ربع به دو رسیدیم و ویلارو تحویل گرفتیم ویلا شهرک ساحلی نفت رستمرود بود ده کیلومتری نور جای قشنگی بود ویلای ما هم رو به دریا بود و هم فاصله ای با دریا نداشت

ناهارو که خوردیم یه استراحتی کزدیم و بعد ساعت شش و نیم رفتیم دزیا اول که بابا جون بردت تو آب ترسیدی و گریه می کردی

اما وقتی خودم بردم نترسیدی و حسابیم کیف کردی تازه وقتی می خواستم بیارمت بیرون گریه هم می کردی و همش می گفتی آب بازی

اینجا استخرتو برات آب کردیم و گذاشتیم تو دریای کوچولوی خودت بازی کنی

اینم بعد یه آب بازی درست و حسابی

روز دومم همین جوری بود و بازم ساعت شش بردیمت تو آب و کلی بازی کردی

روز سوم خاله هات اومدن تو با امیرمهدی و عسل بازی می کردی عصر بردیمتون دریا و بازم کلی بازی کردید بعدم نشستید کناردریا و اونجا کلی ماسه بازی کردین

------« عکسای این روزت آماده نیست آخه من دیگه دوربین عکاسی و با خودم نبردم و خاله دوربینشو آورد هنوزم ندیدمش تا عکسارو ازش بگیرم تو پست بعدی می زارمشون»-------

روز بعد دیگه باید ویلارو تحویل می دادیم  وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم تا پارک جنگلی نورو ببینیم جای قشنگی بود

بعد از اونجا رفتیم نمک آبرود اونجا ناهارو خوردیم استراحت کردیم و البته جناب عالی شیطنت

بعد رفتیم تله کابین سوار شیم می گفتن امیرعلی رو نبرین ممکنه بترسه اما تو وروجک تا چشمت بهشون افتاد گفتی هابی  یعنی هواپیما و وقتی سوار شدیم خیلی خوشت اومد و با تعجب نگاه می کردی

وقتی هم اون بالا پیاده شدیم تا یه دوریم اونجا بزنیم همش می گفتی بریم سوار شیم و نذاشتی یه نیم ساعتی اونجا بشینیم آخه اون بالا خیلی قشنگ بود

بعد اون باز رفتیم سلمان شهر تا شوهر عمه فروزان اومد و رفتیم ویلای اونا 

اینجا داری علفای هرزو هرس می کنی کشاورز کوچولوی من 

 

صبح مامانی و خاله ها برگشتنو ما چون بابا دوست داشت بمونه موندیم صبح اونجا طبقه پایین ویلا با بابا و شوهر عمع فروزان حسابی توپ بازی کردی 

اینم استراحت پدر و پسر بعد از توب بازی

عصر بردیمت ساحل عباس آباد

شب اونجا بودیم و روز بعد ساعت شش بیدار شدیم و راه افتادیم تا شب نشده مشهد باشیم که ساعت هفت و نیم رسیدیم مشهد سفر خوبی بود به تو هم حسابی خوش گذشت خداروشکر

البته تو این سفر کلی با بابایی و عمو بازی کردی به خصوص با بابایی با مامانی هم همین طور اینم چند تا عکس از شما با بابایی مهربونت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

ببیسد وقتی یه کار اشتباهی انجام می دی و من با اخم بهت نگاه می کنم می گی مامان دبا نه ببیسید

دیشب مامانی اینا شام خونه ما بودن موقع شام ظرف شکلاتتو دستت گرفتی اول ر فتی پیش مامانی گفتی مامانی بردار بعد رفتی سراغ بابایی و باز به بابایی تعارف کردی که بابایی بردار و بعد بهاره و گفتی بهایه بدار و بعدم خاله خاطره و بعدم من اومدی کنارم و گفتی مامانس بدار  و بعدم بابا جالب اینه که شکلاتای ظرف به تعداد ما بود و شکلاتا تموم شد وقتی بابایی برداشت گفتی تمو سد

وقتی هم یه کاری می خوای انجام بدی و من اجازه نمی دم می یای صورتمو ناز می کنی و می گی ناز

شوب شور به چوب شور می گی شوب شور بعد به من می گی شوب شور می حویی

فن کن : فکر می کنم

ویوه : میوه

عش تا چشمت به دوربین می یوفته می گی عش و واسم ژست می گیری تا ازت عکس بگیرم اینم چند تا عکس از عشق مامان

امیرعلی و فایر فایر

آخه این ماشین مال سوار شدنه بچه جون

امیرعلی و آدم آهنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

کیه کیه د می سنه

درو با کنگر می سنه

منم منم بز اندی
منم منم بز اندی

.................. ممینم « اومدم تو رو ببینم »

................ممیتندی
« چرا نمی خندی »

این شعرو تازگیها یادت گرفتی و خیلی هم دوسش داری

Valentine III Hearts Smileys

از خوندن شعر تاب تاب عباسی ازت فیلم گرفتم آخر شعر می گم ماشالله تو هم یاد گرفتی و می گی
تاب تاب عباسی ددا امی امی ن ..نا...زی ماسالله

Valentine III Pets Smileys

تا ناهار یا شام آماده می شه و می خوایم غذا بخوریم به بابا جون می گی بابا پاسو پاسو قربون این تیکه کلامت بشم من عزیزکم

Valentine III  Valentines Smileys

داشتی با لیوانت دلستر می خوردی گفتم اگه می خوای بازم برات بیارم یه نگاه به لیوانت کردی و گفتی هنوزه دایه قربون اون هنوزه دایه گفتنت بشه مامان عسلم یا اسباب بازیهاتو می یاری و می گی باطی دایه عاشق گفتن این جملات خبریتم نفسم

Valentine III  Misc Smileys

وقتی یه چیزی بهت می گم و ازت می خوام کار بدی رو دوباره تکرار نکنی می گی تسم اما تسمت از اوت تسمایه که به درد خودت می خوره
Valentine II Flowers  Smileys

دیسکای آدم آهنیتو برمی داری اول صداتو صاف می کنی و بعد می گی بوشوم بوشوم و دونه دونه دیسکارو می ندازی زمین

Valentine II Knight Smileys

دیشب عقد کنون مونا دخترخاله من بود کلی رقصیدی نمی تونستیم بیاریمت اونقدر اون وسط بودی تا بالاخره خوردی زمین

Big Holidays Valentine Smileys

دبستر : دلستر

کوتویو : کوچولو

اشنگ : قشنگ

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

جمعه صبح وقتی بیدار شدی گفتی بابا سرکار  آخه هر روز که از خواب بیدار می شی همینو می گی می گی بابا سرکار اون روزم برحسب همون عادت این جمله رو گفتی منم گفتم نه عزیزم امروز بابا خونه ست فردا می ره سرکار خندیدی داشتیم با هم ابراز احساسات می کردیم یه دفعه صدای بابا جون شنیدی که باز احساس کرده بود داریوشه و آهنگ سراب رد پای تو داریوش می خوند گفتم کیه مامان گفتی بابا دایوسه قربونت بشم که می دونی بابا داره از داریوش می خونه فک کنم همه ترانه های آلبوم جدید داریوشو می شناسی به خصوص سراب و دنیای این روزای منشو

Autumn  ABC Smileys

این روزا تنها کاری که می کنی شکستن اسباب بازیهاته اونقدر کنجکاوی که دل و روده همشونو می ریزی بیرون با اونقدر بالا وپایینشون می کنی که می شکنند چندروز پیش فایر فایرتو که خاله خاطره واسه تولد یک سالگیت خریده بودو خیلی دوسش داشتی شکوندی و امروزم ماشینی که خاله بهار واسه تولدت یک سالگیت بهت هدیه داده بودو خراب کردی عروسکای موزیکالتم که همگی دیگه حرکاتشونو درست انجام نمی دن و فقط صداشون در می یاد یه دسته گلم مامان به آب داد اونم شکستن یکی از عروسکای موزیکالت بود اونو گذاشته بودی روی تخت من متوجه نبودم وقتی داشتم تلفنی حرف می زدم حواسم نبود نشستم روی تختت که یه دفعه یه چی صدا کرد دیدم بله عروسک پسرم شکسته  از اون روز گیر دادی بهش و همش می گی آشومه سکسته ای ناقلا دسته گلای خودت یادت می ره همین یادت مونده

گوشی تلفن و دستت می گیریو تو خونه راه می یوفتی و می گی سنام اوبی میسی تو اوبی

یه عروسک داری که دزد دریاییه وقتی می خوای برات باطری بزاریمش باطری به دست می یای می گی دزد...دیایی

منتظری کوچکترین صدایی رو بشنوی گوشاتو تیز می کنی و می گی صیدا صیدا

بازم کلمات جدید یا بهتر بگم تلفظ خاص

آشومه : عروسک اینم جز ادبیات خاص خودته

طاببی : طالبی

می تندم : می خندم

کنتنن کویه : کنترل کولر دائم دستته و کولر و خاموش و روشن می کنی و می گی کویه حاموشه کوییه اوشنه 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

تصمیم گرفتم روزا یه چند تایی درازونشست برم دیروز که برای اولین بار این کارو می کردم تو هم اومدی کنارم دراز کشیدی و می خواستی مثل من درازونشست بری اما نتونستی واسه همین نشستی و هر بار که من می یومدم تا نوک انگشتای دستمو به پاهام بزنم تو هم همون طور که نشسته بودی و پاهاتو دراز کرده بودی دو تا دستتو به طرف پاهات می بردی و همزمان با من می شمردی 7_5_138.gifقربون پسر ورزشکارم بشم

11_2_114.gif

بالاخره نازی مامانی یه بچه کوچولوی ناز مثل خودش به دنیا آورده اسمشو گذاشتیم ملوس تو بهش می گی منوس

10_1_137.gif

دو شب پیش وقتی می خواستیم بخوابیم 36_1_50.gifبالشت کوچیکی که من شبا روی پاهام می ذارم و تو رو لالایی می کنم و برداشته بودی روی پات گذاشتی بهت گفتم امیرعلی مامان بالشتتو بده من لالاییت کنم بالشتو بغلت گرفتی و گفتی منه و بعد باز گذاشتی رو پات و لالایی می کردی یه چند دقیقه ای گذشت به بالشتت نگاه کردی و گفتی آب باسه بیا ای وروجک حالا دیگه هرکاری من می کنم تو هم می خوای انجام بدی آخه من شبا تا تورو بخوابونم دو سه بار باید ضمن لالایی کردنت بهت آب بدم و همیشه هم همینطوری که تو داشتی انجام می دادی این اتفاق می یوفته امان از دست تو

بعضی وقتا بابا یا همون به قول تو بابا دون وقتی کار بدی می کنی و شیطنتت گل می کنه منو اینجوری صدا می زنه مامانش این در اصل یه نوع تهدیده از طرف بابا آخه یه جورایی از من بیشتر از بابا جون حرف شنوی داری حالا از اون روز بعضی وقتا وقتی می خوای برات کاری انجام بدم به من می گی مامانس مامانس

چند شب پیش آهنگ خالی ابی رو گوش می کردم یاد مامان بزرگ افتادم و گریم گرفته بود قربون مهربونیت بشم رفتی واسم دستمال کاغذی آوردی و شروع کردی به پاک کردن اشکای من و همش می گفتی بسه بسه ساکت

 

حالا چند تا از کلمات جدیدی که باد گرفتی البته تصمیم گرفتم که کلماتی رو بنویسم که خاص تلفظ می کنی وگرنه همه کلماتو دیگه بلدی و خوب تلفظ می کنی

بین میوه ها هندونه رو خیلی دوست داری و خیلی شیرین می گی هندونه

به بستنی می گی بندنسی و عاشق اونی

ممی سه : نمی شه وقتی یه کاری رو نمی تونی انجام بدی می گی ممی سه

بتسم : می ترسم وقتی می خوای بگی می ترسم می گی بتسم

عمو ضیا : عمو رضا

امی مهدی که همون امیرمهدی خاله ست

آسمون آسمون یه آهنگ از آصفه که تو فقط همین و ازش بلدی و همش تو خونه راه می ری و می گی آسمون آسمون

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

چند شب پیش آخر شب هوا خیلی خوب بود بابا جون گفت بریم بیرون یه هوایی بخوریم یه چیزی هم واسه شام بخریم قرار شد پیاده بریم تو وروجک حس خوانندگیت گل کرده بودو بلند بلند می گفتی تکون بد تکون بده بعد من می گفتم خودتو نشون بده بعد می گفتی انیمس قربون آواز خوندنت بشم من

 

body { direction:rtl; font-family: Tahoma; font-size:9pt;} html,body { border: 0px; }

عزیز دلم یه ماه پیش سرما خورده بودم واسه همین کپسول آموکسی سیلین  می خوردم الان با وجود گذشت این همه مدت هروقت جغبه داروهارو باز می کنی قرص منو می یاری بیرونو بهم می گی گس مامان قربونت بشم من که این قدر حواست به مامانه عزیزکم دیشبم که باز سردرد لعنتی اومده بود سراغم اصلاٌ اذیتم نکردی و کنارم بازی می کردی و شبم زود خوابیدی فدای مهربونیات بشه مامان

قربونت بشم من عزیز دلم اسباب بازیهاتو می یاری پیش من و بهم می گی بیا بازی

یه عالمه حرف می زنی و بعد می گی باسه جان باسه عزیز دلم باشه قربونت بشم هر چی شما بگی

عشق اتاقتی اما نه تنهایی دوست داری وقتی می ری اتاقت ما هم باهات بیایم داریم تلویزیون نگاه می کنیم می یای می گی بیا می گیم کجا می گی بیا باز می پرسیم کجا می گی ایکا بیا و ما چاره ای نداریم جز تسلیم چون اونقدر می گی بیا که ..............

بعضی وقتا به من یا بابا جون می گی بام بیا یعنی با من بیا

بمیرم برات وقتی سرت به یه جایی می خوره و دردت می یاد دستتو می ذاری روشو  می گی سیم

یه کاری انجام می دی که نمی دونم بهت بخندیم یا .... گاهی که کار بدی می کنی و دعوات می کنم تو هم کم نمی یاری و صداتو بلند می کنی و منو دعوا می کنی

از دعوا کردن گفتم اگه تلویزیون دو نفر یه کم با هم بلند صحبت کنند بهمون نگاه می کنی و با تعجب می گی می گی دبا

اما تاب تاب عباسی رو حالا اینجوری می خونی

تاب تاب عباسی     ددا    امی امی ن نازیییییییییی

زن دایی رو خیلی قشنگ می گی 

به گوشی موبایلم می گی عدل دو ماه پیش من یه فیلم از عسل گرفتم که اسم خودشو می پرسیدیم می گفت عدل از اون زمان به گوشی من می گی عدل حالا نه اینکه فیلم عسل و ببینی نه اسمش عدله تو خواب دنبالش می گردی و می گی عدل و من باید بهت بدمش واسه همین گوشی من همیشه فلیت موده عکسای کانتک لیستمو همه رو می شناسی و هر کذوم بهت نشون می دم اسم می بری

1.gif

اینجا من آشپزخونه داشتم ناهار درست می کردم اومدی پیشم احساس کردم خوابت می یاد بچون شب قبل ساعت دو خوابیده بودی و صبح ساعت هشت بیدار شده بودی بهت گفتم برو بالشت و پتو تو بیار تا اینجا لالاییت کنم رفتی آوردی و همون جا دراز کشیدی وقتی دیدی از من ولالایی خبری نیست اونقدر خسته بودی همون جا خوابت برد

اینجا داشتم به پسر گلم ماست می دادم یه دفعه از جات بلند شدی و رفتی طرف میز تلفن می دونی چیکار کردی خانم مجسمه رو بوسیدی ای شیطون

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٢ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

کلاس رنگ شناسی امیرعلی و بابا جون

بابا : امیرعلی این قرمز

امیرعلی : امز

بابا : زرد

امیرعلی : زد

بابا : سبز

امیرعلی : سز

بابا : آبی

امیرعلی : آبیییییی

بابا : سفید

امیرعلی : فیتید

حالا دوباره بابا آبی رو به امیرعلی نشون می ده این چه رنگیه بابا

امیرعلی امزخنده

17.gif

گفته بودم که از هانی ماد می ترسی اما حالا با یکی از اونا دوست شدی و فقط از یکیشون که دیسک پرتاب می کنه می ترسیلبخند هانی ماد نازو به قول خودت برمی داری روشن و خاموشش می کنی وقتی هم که هوس فیو فیو یعنی تفنگ به سرت می زنه هانی ماد می یاری پیش من و می گی باطی تا من باطریهاشودرارمو بزارم تو تفنگت بابایی وقتی به دنیا اومدی چهار سری باطری چهارتایی شارژی داشت که جناب عالی تا حالا دو سریشونو مرحوم کردی عشق اینی که باطریای شارژی رو بزاری رو شارژ و بعضی وقتا جهتارو اشتباه می ذاری و .......... بله باطری بیچاره می سوزه از    خود راضیحالا بابا باطریهای تلفنو عوض کرده و اونا رو هم داده به تو اما بازم همیشه لنگ باطریم متفکرچهار تا از اونا تو هانی مادیه که تو ازش می ترسی برای مواقع بدقلقی نیشخندبقیه هم که همیشه خدا باهاشون بازی می کنی و گم و گورشون می کنی و من و بابایی بیچاره باید از زیر مبل و میز پیداشون کنیم البته اگه سالم باشهکلافه واسه همین همیشه با کمبود باطری مواجهیم الان خودت کاملاٌ اینو درک می کنی و وقتی می خوای یه اسباب بازی دیگه تو برات روشن کنم اونی که باطری داره رو می یاری و می خوای که باطریشو تو اون یکی دیگ بزارم قربونت بشم عزیزکم قلب

96.gif

کلاس حیات وحشی که داشتیم خوب جواب داد و تو الان همه حیوونایی که بهت یاد دادم و می شناسی مژهبه خصوص با آقا میمونه میونه ی خوبی داری و تا می خوام بهت شیر بدم می گی میمون میمون جایگزین عدل شده و موقع شیر خوردن من باید به میمونم شیر بدمنیشخند حتماٌ باید با نی بهت نوشیدنی بدم به جز آب همه چی و با نی می خوری اصلاٌ خودت وقتی برات نوشیدنی می یارم دستتو طرف ظرف نی دراز می کنی و می گی نی لبخندداشتم از حیوون شناسیت می گفتم وقتی داشتم بهت یاد می دادم بابایی می گفت اینا حیوونای وحشیند از اون روز به هانی مادی که ازش می ترسی هم می گی بحشی قهقههتا صداش درمی یاد می گی بحشی

این عکس هانی ماد نازه چون فقط راه میره و ثدا می ده واسه همینن ازش نمی ترسیلبخند

اینم عکس هانی ماد بحشی چون دیسک پرتاب می کنه با کنترل ما حرکتش می دیم و تو هم نمی دونی کنترل داره واسه همین فکر می کنی زبون مارو می فهمه و به حرف ما گوش می ده ازش خیلی می ترسیچشمک

 

10.gif

اما بازم کلمات قصار

به لوس می گی یوس

اتاق :ایتا

شارژ بشه : سابسه اسباب بازیهاتو می یاری به من می دی و می گی سابسه

جمع کن : دم کن دیسکای تفنگتو پرتاب می کنی تو خونه بعد به من و بابایی می گی دم کن دم کناز  خود راضی

18.gif

و اما روز تعطیل

دیشب رفته بودیم خونه مامانی اول که بابایی مهربون تو رو برد بیرون یه کم گردوندنت وقتی آوردنت باید می رفتن برای کاری بیرون دیوونه مون کردی اینقدر بابایی بابایی کردی نگرانای وروجک تو یه نفر می خوای که همش بگردونتت کاش نزدیک خونه مامانی بودیم اینطوری بیشتر می تونستی با بابایی که خیلی دوسش داری باشی مژهبعد از اون از مامانی می خواستی که بغلت کنند تا تو هود روشن کنی نمی دونم چرا اینقدر به هود خونه مامانی علاقه داری خونه خودمون انگار نه انگار اما اونجا که میریم همش می خوای روشن و خاموش و کم و زیادش کنی به دو سه بارم رضایت نمی دی همچین گردن مامانی رو گرفته بودی که نگو هر چی می گفتم امیر بیا بغل من می گفتی نه منم گفتم به مامانی بگو سلام خوبی مرسی تا مامانی بازم ببرتت تا هودو روشن کنی تو هم شیرین و خوردنی گفتی سنام اوبی میسیخوشمزه

یه کاری جدیداٌ یاد گرفتی اونم زدن دکمه سرچ تلفنه تعجبخونه خودمون چون زنگ تلفن خیلی کمه زیاد باهاش بازی نمی کنی اما خونه مامانی بیچاره دائم اون دکمه رو می زنی بعد فرار می کنی دیشب طبق معمول تو اتاق خواب مامانی بودی و می خواستی دکمه سرچ تلفونشونو بزنی که مامانی با خنده بهت گفتند امیرعلی پسرم اون بده تا بیچاره گفت اون بده رفتی طرفشونو می بردیشون طرف درو همش می گفتی بیون بیون خجالتمی خواستی مامانی رو بیرون کنی تا به کارت ادامه بدیامان از دست تو چشمک

با خاله خاطره یا به قول خودت آتی خیلی بازی کردی همین طور با بایه فرشته

بعدم واسه خرید خونه رفتیم پروما اول که چیزی نگفتی و مثل بقیه بچه ها تو سبد خرید نشستی اما بعد چند دقیقه می گفتی پانین که بیاریمت پائین و آخرشم موفق شدی و اومدی پائین تا خودت سبد و ببری از    خود راضیاما تا برات خوراکی خریدم چون گرسنه بودی دوباره تونستم بذارمت تو سبد و برای اولین بار با حیال راحت خریدامو بکنم کلاٌ دیروز خیلی پسر خوبی بودی ماچ

love_comments_06.gif

راستی هنوز مجرای اشکیت خوب نشده الهی برات بمیرم شب که می خوابی صبح بیدار می شی اوضاع چشمت خرابه خرابه و حتی نمی تونی بازش کنی گریهچند روز پیش وقتی از خواب بیدار شدی من آشپزخونه بودمو داشتم ناهار درست می کردم که دیدم اومدی آشپزخونه یه چشمتو گرفته بودی و تا منو دیدی گفتی تمم تمم «temam temam »بمیرم برای تمت عزیز دلمناراحت

اینم چند تا عکس از پسر گلم

امیرعلی خندون مامانماچ

پسر مودب من

ااا تی بود تی بود

امیرعلی فضول در حال لامپ خاموش و روشن کردن

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

بازم دیشب برای خوابیدنت داستانی داشتیم دیروز ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدی و منم با بازی و بردن به بیرون کاری کردم که دیگه نخوابی اما شب انگار نه انگار ساعت دوازده و نیم بود که بابا شبکه براعم واست گرفت یه کلیپ آخر شب داره که یه جور ملودی برای خوابه . کوچولوتر که بودی بعضی وقتا البته خیلی به ندرت با این ملودی می خوابیدی اما حالا اصلاٌ اول از همه تا دیدی بابا شبکه رو گرفت گفتی بایش و می خواستی بری از اتاقت بیاریش که بهت گفتم اینجاست عزیزم و بهت دادمش باز گفتی پتو آخه عادت داری وقتی می خوابی فقط پتوی خودتو روت بندازی پتوت نبود واسه همین دوییدی طرف اتاقو اونو آوردی بعد دراز کشیدی و من پتو رو انداختم روت و مثلاٌ آماده شدی برای خوابیدن حالا قراره بخوابی اما خواب کجا بود اول دونه دونه صداهارو تقلید می کردی اول صدای جغد بعد جیک جیک پرنده ها و بعدم خمیازه گلها و پروانه ها و بعد هم خرو پف کردن الکی و باز دوباره همه چی از اول تکرار می شد این قضیه یه بیست دقیقه ای طول کشید اما از خواب خبری نبود و تا من نبردمت اتاق و مجبورت نکردم بخوابی نخوابیدی

تازگیها درارو خودت باز و بسته می کنی جدیداٌ در ورودی آپارتمانو هم می تونی باز کنی و تا صدای زنگ و می شنوی می دویی طرف در و اونو باز می کنی

تفنگتو برمی داری و مثلاٌ می خوای ما رو بکشی اول به طرفمون شلیک می کنی و اگه عکس العملی نبینی می گی بکس یعنی کشتمت و وقتی ما الکی می میریم می گی مد و بعد تفنگو طرف خودت می گیری و می گی امی امی و به خودت شلیک می کنی و خودتو می ندازی روی زمینو می گی مدم الهی قربونت بشم عزیزم مامان به جای شما بمیره ان شالله صد وبیست سال زنده باشی

لیوانای چایی همه رو می شناسی وقتی چایی می یارم می یای می شینی کنارم دستتو طرف لیوان بابا دراز می کنی می گی بابا بعد فنجون من می گی مامان و بعد فنجون خودت و می گی امی امی این جوری بابا . مامان . امی امی

فلاسک چایی رو از کابینت در می یاری و می یای پیشم و می گی دایی دایی

صیدا به صدا می گی صیدا وقتی می خوای بهمون بگی صدای تلویزیونو زیاد کنیم می گی صیدا صیدا

به ایکیو می گی اکیو

فش : فرش

بایش : بالشت

فنگ : تفنگ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

شب به کر  این شب به خیر گفتنته اینقد شیرین می گی شب به کر که می خوام بخورمت

بزا وقتی ازم می خوای چیزی رو برات بزارم رو زمین می گی بزا

شیطونکم می ری دست به کلیدای گاز میزنی صدای فندکش که بلند می شه روتو به من می کنی و می گی اااااااااا  تی بود؟ یا اگه یه صدای بلند از بیرون بشنوی می گی اااااااااا تی بود؟ اما این دست زدن به گازت معضلی شده هزار بار بهت گفتم به گاز دست نزن اما انگار نه انگار واسه من خاموشش می کنی کم و زیادش می کنی و حتی یه روز به خاطر این کارت ناهار من سوخت خسته نباشی پسرم

به دستشویی می گی دسویی

وقتی بهت می گم خوبی می گی میسی

وقتی با تلفن صحبت می کنی می گی سنام اوبی میسی

امروز که داشتم با مامانی حرف می زدم گفتی گوسی بده بعدم گوشی ازم گرفتی و گفتی اتیه یعنی می خوام با خاطره حرف بزنم

مزه هارو خوب می شناسی البته هر چی می خوای بخوری هنوز نخوردیشون می گی توسه

وقتی می خوام بهت شربت بدم می گی تخه به شیرینم می گی سیسن

عاشق قندی و تا چشمت بهش می یوفته ذوق می کنی و می گی اند بعدم دستتو می بری طرف قندون و به من نگاه می کنی قربونت بشم چون تا من بهت اجازه ندم برنمی داری اینقدر می گی انده انده که من از رو برم و اوکی بهت بدم ای وروجک

تو خوراکیها عاشق پاستیل و اسمارتیسی خدارو شکر زیاد چیپسی نیستی برعکس مامانت  اما متأسفانه اگه بریم خرید و چشمت به پفک بیوفته برش می داری و بدتم نمی یاد بخوری

از بین خونواده آجیل جات پسته خور و بادوم هندی خور خوبی هستی به پسته اوایل می گفتی پپه اما حالا می گی پسه به بادوم هندی می گی بادوم فندق دوست نداری و اگه یواشکی به اسم پسته بزارم دهنت اونو در می یاری برعکس مامانت که عاشق فندقه

وقتی می خوای توجهمونو به چیزی جلب کنی می گی ایگاه منظورت همون نگاهه

وقتی یه چیزی نمی خوای و بهت اصرار می کنیم که بخوری می گی توسه توسه و اینجوری می گی که نمی خوام اصرار نکنین

جمعه رفتیم باغ یکی از دوستای بابا جون هوا عالی بود البته بعد دو ساعت بارون اومد اونم چه بارونی تو هم قبل از بارون واسه خودت کلی بازی کردی اینم چند تا عکس از شما گل مامان

امیرعلی با طلا سگ خجالتی

اینم قیافت وقتی می گی توسه اینجا مثلاٌ می خواستی توت فرنگی بخوری اما قبل خوردن داری به بابا جون  می گی توسه

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٦ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

به نسکافه می گی سوباگه به خرما می گی شوما  به قاشق می گی آگوشته کلاٌ ادبیاتت خیلی جالبه بعضی کلماتت واقعاٌ هیچ شباهتی به اون کلمه نداره اما خوب تو می گی دیگه مثلاٌ به ارشیا می گی آتوسه به آدم آهنی می گی هانی ماد یا همین نسکافه که می گی سوباگه قربون این ادبیاتت بشم مامانی

تصاویر  زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک              www.bahar22.com

تاب تاب عباسی..............امی امی .............. اینم از شعر تاب تاب عباسی خوندنت

اما چند کلمه دیگه

ناخن : ناسون
چی بود : تی بود
فردا : فدا
چنگال : سنگال
خوبی : اوبی
کجا : کوس
شربت : سبت
چایی : دایی
ترشه : توسه

وقتی اسم حیوونا رو بهت یاد می دم « کلاس حیات وحش »

امیرعلی پسرم این اسمش میمونه بگو مامان جون شیرین می گی میمون و می خندی نمی دونم این میمون بیچاره چی داره که تو فسقلی هم بهش می خندی

مامان : امیرعلی این گرگه بگو عزیزم

امیرعلی : گگ

مامان : هاپو

امیرعلی : آپو

مامان : پیشی

امیرعلی : پیسی

مامان : فیل

امیرعلی : فین

مامان : خوک

امیرعلی : اوک

مامان : کرگدن : دگنن daganan

مامان شیر

امیرعلی : سیر

مامان : ببر

امیرعلی : بب

مامان : پلنگ

امیرعلی : پگن

 

حالا بعد یاد گرفتن اسامی خیوونا رفتیم که بخوابیم

مامان : امیرعلی برات قصه بگم قصه شنگول و منگول

امیرعلی : (قاطع ) نه عدل

مامان:  اها قصه عدل بگم باشه عزیزم بیا رو پام بخواب تا آب ب ب کنمت « یعنی تکون دادن روی پا به عبارتی همون لالایی کردنه » امیرعلی بالشت به دست می یاد بالشت و روی پای من می ذاره و خودشم دراز می کشه

امیرعلی : پتو

مامان چشم عزیزم اینم پتو خوب شروع کنم یکی بود یکی نبود

امیرعلی : عدل . اتوسه

مامان : باشه عزیزم می گم هم قصه عدل هم اتوسه قصه رو می گم و تموم می شه خوب بخواب عزیزم چشماتو ببند و بخواب من برات لالایی می خونم و من بیچاره باز شروغ می کنم به لالایی خوندن و همچنانم امیرعلی رو روی پام آب ب ب می کنم چند دقیقه بعد به این خیال که خوابیده ساکت می شم که یه دفعه امیرعلی می گی بگو بگو 

زهی خیال باطل ببخشید عزیزم می خونم تو بخواب پسر گلم

و بالاخره امیرعلی می خوابه خوب بخوابی عزیزم



نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

چش چش دو ابو دماغو اادو « اادو با کسره »

کارت این شده همیشه دفتر به دست تو خونه راه می ری و هرکی دم دستت بیاد گیرش می یاری و اون بیچاره هم باید واست چشم چشم دو ابرو بکشهتازه حین کشیدن می گی عدل یغنی یه عسل واسم بکشید یا آتوسه یعنی ارشیا واست بکشیم و گاهی وقتا هم هوس پیشی کشیدن به سرت می زنه و می گی پشه اینم لطف کنید با کسره بخونید حلاصه داستانی داریم با نقاشی کشیدنت دیشب ساعت دو نیمه شب گیر دادی واست چش چش دو ابرو بکشیم خودتم شیرین می خونی چش چش دو ابو دماغو اادو « اادو با کسره »

و اما ادبیات شیرین امیرعلی

این روزا خیلی شیرین زبون شدی تقریباٌ همه کلماتی که بهت می گم و نصفه نیمه تکرار می کنی مثلاٌ به بارون می گی بایو به کمد می گی مکد به زهره می گه دیه پیشی که مامانی واست از کربلا آورده رو صدا می زنی و می گی پیسی و خیلی کلماتی که بهت می گم و خیلی شیرین ادا می کنی تا حالا وقتی می خواستی بگی نازه می گفتی نانه اما حالا نازه رو خیلی شیرین تلفظ می کنی و حرف _ ز _ رو یه کم مثل س تلفظ می کنی 

تازگیها سلام کردن هم یاد گرتی سر کوچولوتو تکون می دی وخیلی شیرین می گی سنام سنام سلام عزیز دلم ان شالله همیشه سالم و سلامت باشی نفسم

دایوس : خیلی خوب داریوش می شناسی و تا یه آهنگ از داریوش می شنوی می گی دایوس به به

امید

بوس

به آسانسور می گی آنانور

مسی : مرسی

چبس : چسب

دوباده : نوشابه

دماغ

 

یه آهنگ امید خونده به اسم فریاد تا آهنگ می خواد شروع بشه و هنوز صدای امید نشنیدی می دویی طرف تلویزیون می گی فباد فیاد

وقتی بهت می گم امیرعلی بده می گی امی امی ناسه البته تازگیها حرف - ز - رو می تونی تلفظ کنی می گی نازه

به ماشین دیگه نمی گی آن آن می گی ماسین

بازم چند تا عکس دیگه از عشق مامان

وقتی بهت می گم امیرغلی ژست بگیر دستتو می ذاری روی صورتت این شکلی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٥ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

تولدت مبارک عزیزم

دو سال پیش تو همچین روزی به دنیا اومدی و قدم به خونه دل ما گذاشتی یک روز بارونی بهاری وقتی هنوز فکر نمی کردیم بیای امیدی و شادی زندگیمونو دو صد چندان کردی حالا دو ساله با مایی وما هرروز بیشتر از روز قبل دوست داریم و بهت عشق می ورزیم دو سال مثل برق و باد گذشت و من و بابا جون حس خوب پدر بودن و مادر بودن رو تجربه کردیم و حالا که خودت شیرین و خوردنی ما رو مامان و بابا صدا می زنی بیشتر وبیشتر می فهمیم که پدرو مادر بودن چقدر شیرین و البته پر مسولیته دوست دارم برات بهترینها رو آرزو کنم پس تو این روز خوب آرزو می کنم همیشه سلامت باشی که سلامتی بهترین هدیه خداوندیه و البته خوشبحت و مفید برای دیگران همیشه شاد باشی و در شادی لحظات عمرت رو بگذرونی

 


راستش امسالم قسمت نشد برات جشن تولد بگیریم پارسال مسافرت بودیم و نشد امسالم که هنوز یک ماه از فوت مامان بزرگ من می گذره و دلم نیومد جشن تولد مفصل بگیریم حتی این قضیه اونقدر ناراحتمون کرده که برنامه سفر به مالزیمون که قرار بود اردیبهشت باشه رو هم کنسل کردیم خلاصه به همین دلیل تصمیم گرفتیم یه تولد کوچولو بگیریم واسه همین شب تولدت رفتیم دنبال خاله خاطره و بهاره تا با اونا بریم شام و همون جا یه جشن کوچولو بگیریم اول بردیمت یه کم بازی کردی اینم عکسات

  امیرعلی در حال نقاشی کشیدن  

   امیرعلی در حال بازی کردن  

  بعد شام کیک و آوردیم شمع روشن کردیم تا شیرینکم شمع و خاموش کنه 

     

عکسای متفرقه

  امیرعلی در حال سخنرانی 

امیرعلی در حال نگاه کردن ماشینای خیابون به قول خودش ماسین

و اما هدیه های تولدت

هدیه بابایی

هدیه من

هدیه مامانی و بابایی

یه جعبه ابزار از اونجایی که عاشق ابزارای بابا جونی مامانی و بابایی زحمت کشیدن و این جعبه ابزار بهت هدیه دادن

هدیه خاله بهاره و خاله خاطره

هدیه معصومه جان از دوستای خونوادگیمون

و البته مامانی دیگه هم یه کارت هدیه پارسیان به مبلغ صد هزار تومان بهت هدیه دادن دست همگی درد نکنه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

و اما کارهای جدیدی که این روزا یاد گرفتی اول از همه از نقاشی کشیدنت بگم لبخندهمیشه یه دفترو یه خودکار دستته و به ما می گی واست عدل بکشیم خودتم بعد از عدل کشیدن ما باز خودکار ازمون می گیری و عدل می کشی البته به شیوه خودتمژه اینم نقاشی کشیدنت عزیزکم

یه عادت جدیداٌ پیدا کردی و شبا می ری تو بغل بابا جون می خوابی تعجبما اول می ریم اتاق تا بخوابیم اونجا چراغ من خاموش می کنم یه کم روی تخت با هم بازی می کنیم یه بیست دقیقه نیم ساعتی باهم بازی می کنیم که آقا یاد بابا جونشون می یوفتن و زود از تخت می یای پایین می دویی طرف در اونو  باز می کنی و مثل پینوکیو که راه رفتنش صدا دار بود خندهمی دویی طرف هال پیش بابا جون و بعدم بغل بابایی و بعد پنج شش دقیقه می بینم صدایی نمی یاد چند دقیقه بغد بابایی امیرعلی به بغل می یاد اتاق و شما رو می ذاره روی تخت کنار من قربون پسر بابا دوستم بشم ماچحالا جالب امروز صبح بود ساعت ۵:٢۵ دقیقه از خواب بیدار شدی با لالایی من نخوابیدی یعنی صبرم نکردی تا من بخوابونمت سریع با همون چشمای خواب آلودت دوییدی به سمت هال پیش بابایی و کنارش خوابیدی وقتی دنبالت اومدم دیدم به به امیرعلی جان کنار بابا جونش خواب خوابه قهقههخیلی کارت بامزه بود می دونستم که نیم ساعت دیگه موبایل بابایی زنگ می زنه و تو بیدار می شی واسه همین برداشتمت بردمت تو اتاق پیش خودم اما خودمونیم شیطون تو هم خوب واسه ما بابایی شدیچشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٦ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

سال 88 مثل سالهای گذشته به سرعت تموم شد و 89 اومد امیدوارم این سال هم به خوبی و خوشی بگذره و برای همه به خصوص برای تو عزیز دلم سال خوبی باشه خوب رشدکنی و کمتر مریض بشی و  چیزای زیادی یاد بگیری

اما تعطیلات امسال

ما امسال عید مسافرت نرفتیم یعنی رفتن به مسافرت تو تعطیلات نوروزی رو زیاد دوست نداریم همه جا شلوغه و نمی شه درست و حسابی از همه چی لذت برد واسه همین علیرغم اصرار مامانیت که عازم سفر شدند و رفتند تهران خونه عمه فروزانت تا از اونجا برن چالوس ویلای عمه ما همینجا موندیم و تعطیلات و سه تایی با هم تو خونه خودمون سپری کردیم طبق رسم قدیمی که تو خونواده ماست هر روز همه خونه یکی جمع می شیم و اینجوری عید دیدنیهای ما شروع می شه اولین خونه خونه مامانی منه که قرار شد روز یک شنبه اول بریم خونه اون مامانی و بعد بریم خونه مامانی من که البته بابا تنبل خوابید و دیر بیدار شد و ساعت 5 ما فقط تونستیم بریم خونه مامان بزرگ من و بعد از اونجا بریم خونه مامانی دیگه من که اونجا قرارمون ساعت 6 عصر بود وقتی رفتیم همه جمع بودند و تو هم حسابی بازی کردی و با همه چی هم آب ب ب می کردی خلاصه تو و عسل و امیرمهدی و ارشیا کوچولوهای جمع بودید و خسابیم بهتون خوش می گذشت از اونجا رفتیم خونه مامانی چون ما هنوز با گذشت 24 ساعت از زمان سال تحویل خونه اونا نرفته بودیم بعد برگشتیم خونه این روز اول بود

روز دوم

جلوس خونه مامانی بود و البته شام همه اونجا بودند

روز بعد خونه خاله من بود و روز چهارم خونه ما که باز مهمونی شام بود و روز بعدم خونه خاله مرضیه دایی جون رفته مسافرت ما هنوز خونه شون نرفتیمو قتی دایی جون برگشت یه شبم خونه خاله مرضیه شام دعوت بودیم دایی جونم باز برات یه سوغاتی بامزه آورده اونم عروسک مستر بین اینم عکسش

اما یه اتفاق نه چندان خوبم افتاد و اونم این بود که تو دوباره مریض شدی15_6_26.gif روزی که رفتیم خونه مامانی من ارشیا مریض بود و عسل کوچولو خاله ازش مریضی رو گرفت و تو هم از عسل اول تب کردی و با وجود بردن به دکتر و دادن دارو تبت دو روز ادامه داشت بعد علاتم سرماخوردگی خودشو نشون داد خیلی بی قرار و بی حوصله بودی الهی برات بمیرم اون چند روز که می رفتیم عید دیدنی کلی شیطونی کردی و یه لحظه آروم نگرفتی خیلی پرانرژی بودی و همه هم داتم می گفتند که تو خیلی شیطونی اما بعد مریضیت اینقدر بی حال و بی رمق شدی که انگار اون امیرعلی نیستی همش می گی من و بغل کن غذا اصلاٌ نمی خوری وconnie_feedbaby.gif   فقط شیر خودم و می خوری مثلاٌ می خواستم تو این تعطیلات که بابا جون تا چهاردهم خونه بود و نمی رفت شرکت تو رو از شیر بگیرم که متأسفانه با مریض شدنت همه برنامه ریزیهای منم به هم ریخت و برعکس تو بیشتر وابسته شدی حالا نمی دونم چیکار کنم اینم داستانی شد448p.gif

اما عیدیهات تو فامیل ما رسم به دادن پوله همه پول عیدی می دن البته این وسط من و بابایی و عدل یعنی امیرمهدی بهت کادو دادیم

36_15_4.gif

هدیه بابایی

کلی باهاش ذوق می کنی و همچین پشتش می شینی که انگارسوار  چی شدی برات آرزو می کنم سوار بهترین ماشین دنیا بشی البته با دل خوش و تن سالم

اینم هدیه من به گل پسرم

اینم هدیه امیرمهدی یا به قول تو عدل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

جمعه بیستم فروردین بود که تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت واسه همین یه کم مو و چسب روی سینه گذاشتمو بهت گفتم که اوف شده تو هم همش می یای می گی دد (de de ) تا چشمت بهش می یوفته می گی اوف و یه کم نق می زنی و منم بلافاصله یه چیزی بهت می دم تا بخوری یا باهات بازی می کنم که حواست پرت بشه دیشب تا دو شب باهات بازی می کردم و بهت چیزی می دادم که سیر بشی و شب بیدار نشی موقعی که احساس کردم خسته شدی و خوابت می یاد بغلت کردم و تو اتاق چرخوندمتو برات لالایی خوندم تا خواتبت برد

روز دوم : صبح ساعت ده دقیقه به شش بیدار شدی ولی با لالایی من دوباره زود خوابیدی اما ساعت 7 که بیدار شدی دیگه نخوابیدی و همش بهونه دد می گرفتی منم برات تلویزیون روشن کردم و برات خوراکی آوردم و باهات بازی کردم تا ساعت نه و نیم که دوباره با لالایی کردن خوابیدی ساعت 12 بیدار شدی و باز با هم کلی بازی کردیم بابا جونکه از سزکار لومد برات یه تفنگ خوشگل خریده دوست نداره تو تفنگ دستت بگیری اما چاره ای نیست تو عاشق تفنگ بازی و دیگه دلمون نیومد محرومت کنیم تفنگ و بر می داری و می گی فیو فیو مثلاٌ ما رو می کشی یا تفنگتو می دی دست ما می خوای که بکشیمت وقتی طرفتشلیک می کنیم می گی آخ و بعد خودتو می ندازی روی زمین طوری که یه چشمت بسته و یکی دیگه نیمه باز گاهی وقتا هم همون طور ایستاده سرتو کج می کنی و چشماتو همون طوری که گفتم می کنی مثلاٌ می میری الهی صد سال زنده باشی عزیزم با هم تفنگ بازی کردیم ناهار خوردیم بابا جون خوابید و من تو بازم بازی کردیم هوا عالی بود واسه همین ساعت 6 بود که لباساتو تنت کردم و با هم رفتیم پایین تو محوطه توپ و تفنگتم بردیم اونجا هم کلی بازی کردی و ساعت 8 برگشتیم خونه تو خوابت می یومد اما دیگه دیروقت بود اگه می خوابیدی شب خوابت نمی برد رفتیم حمام و با هم آب بازی کردیم و تو هم سرحال شدی و تا 12 شب بیدار بودی اون موقع بود که بردمت اتاق تا بخوابونمت راحت خوابیدی با 5 دقیقه لالایی من ساعت چهار صبح بود که بیدار شدی اما بازم  زود خوابیدی ساعت 5 بیدار شدی و زدی زیر گریه می خواستی از اتاق بیای بیرون منم آوردمت وقتی دیدی بابا جون خوابه گفتی بگل و وقتی بغلت کردم دوباره با لالایی من خوابیدی ساعت نه و نیم بیدار شدی.

روز سوم : از وقتی بیدار شدی با هم کلی بازی کردیم دیگه کمتر واسه شیر خوردن اذیتم می کنی خودت می یای پیشم دست می زنی به دیدیتو می گی دی دی بده ب رو هم همچین می کشی که نگو عصر ساعت 5 خوابیدی و ساعت هشت شب بیدار شدی بعد از بیدار شدنت بازم با هم کلی بازی کردیم شب ساعت دو خوابیدی.

تصاویر جدید  زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

روز چهارم : دیشب یکی دوبار بیدار شدی اما زود خوابیدی ساعت دو و بیست دقیقه بیدار شدی و بازم با بازی سرتو گرم کردم دیگه کمتر سراغش می یای و می گی دیدی بده این کلمه رو می کشی خیلی شیرین اداش می کنی شب بابایی بردیمت بیرون و یه کم چرخوندیمت رفتیم مجتمع تابان تا بابایی کارشو انجام بده و واسه دایی جون هارد بخره اونجا کلی پله برقی سوار شدی و کیف کردی شب ساعت ساعت یک و نیم خوابیدی

روز پنجم :امروز خیلی پسز بدی بودی صبح ساعت پنج و چهل دقیقه بیدار شدی و زدی زیر گریه و دیگه نخوابیدی تا هشت بیدار بودی و بعد خوابیدی تا ساعت دوازده بعد باز بیدار شدی اما کلی بهونه گیری کردی زن دایی زنگ زد که شب اگه خونه اید بیام منم از خدا خواسنتم چون تو عاشق دایی جونی و باهاش بازی می کنی و می خندی گفتم اره هستیم شب ساعت نه دایی جون اومدن من شما رو برده بودم پایین آخه دیگه داشت خوابت می برد و وعده های من واسه اینکه دایی جون می یاد دیگه کار ساز نبود با دیدن دایی کلی خوشحال شدی و سرازپا نمی شناختی اول با دایی جون بازی کردی و بعد تفنگتو آوردی و باهاش فیو فیو بازی کردی بعدم به زن ذایی بیچاره گیر دادی و به قول خودت آب بب هاتو آوردی تا باهاش بازی کنی یکی دادی دست زن دایی و یکی هم دست خودت و شروع به دوییدن کردی اون بیچاره هم پابه پای جناب عالی می دویید وقتی رفتند خسته بودی و زود خوابیدی شب یکی دو بار بیدار شدی اما وقتی چند دقیقه که تو رو راه بردم و لالاییت کردم خوابیدی تا ساعت دوازده و نیم روز بعد

   تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ ,  سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

روز ششم : امروز دوازده و نیم از خواب بیدار شدی پسر خیلی خوبی بودی عصر رفتیم خونه مامانی بعد با خاله بهاره و خاله خاطره رفتیم پروما امروز دیگه کمتر سراغ شیر و گرفتی و داری کم کم فراموشش می کنی امشب ساعت یک و بیست دقیقه خوابیدی

روز هفتم : دیشب برای من یه شب ایده آل بود تو تا صبح اصلاٌ بیدار نشدی و فقط چند بار تو جات غلط زدی طوری که یه بار پاهات رو صورت من بود اما پسر خوبی بودی و اصلاٌ بیدار نشدی که گریه کنی قربونت بشم داری بزرگ می شی

خدارو شکر از شیر گرفتنت اونقدرها که فکر می کردم سخت نبود و اذیت نشدیم نه تو نه من ممنونم عزیزم که با مامان همکاری کردی دیشبم برای اولین بار بدون لالایی و بدون شیر خوردن کنارم و دست به گردن مامان خوابیدی قربونت بشم من

 
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

کلمات جدیدی که یاد گرفتی

بتین : بشین

بانا : بالا

بگل : بغل

امی امی : امیرعلی

ایندا : اینجا

بده وقتی از یه چیزی خوشت نمی یاد می گی بده

ابه : ابی

یف : رفت

یاف : ناف

نه نه نه نه : وقتی یهت غذا می دم و دیگه نمی خوای سر کوچولوتو تکون می دی و می گی نه نه نه نه

کار جدیدی که یاد گرفتی بوس فرستادنه وقتی بهت می گیم بوس بفرست یه دستت و می بری جلوی دهنت بغد آروم اونه به طرف کسی که می خوای براش بوس بفرستی می بری Kisses

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٦ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز تا بابا از سرکار اومد زنگ زد طبق معمول دوییدی طرف در منم درو باز کردم تا بابایی بیاد تو تا باباجون از پله ها اومد بالا و تو چشمت بهش افتاد گفتی ا.... اومدلبخند

وقتی بابا جون بهت می گه به من یه بوس می دی صورتتو می بری نزدیک بابا وقتی می بوستت می خندی و می گی بیاقلب

چند روز پیش که خونه مامانی بودیم با بابایی مهربون کلی بازی کردی به بابایی بلند می گفتی بابا بابایی مثل خودت می گفتن جان باز صداتو آروم تر می کردی و می گفتی بابا باز بابایی هم مثل خودت می گفت جان باز صداتو بلند می کردی و می گفتی بابا باز بابایی با صدای بلند می گفت جان خلاصه همینجوری ادامه دادی تا خودت دیگه خسته شدیخیال باطل

دیشب رفته بودیم خونه مامانی تو با عدل کلی بازی کردی اوتقدر که وقتی  رسیدیم خونه تو ماشین خوابت برده بود جالب این بود که تو خوابم تا صبح چند بار اسمشو صدا زدی و گفتی عدلخنده

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com   بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com   بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

از کلمات جدیدی که یاد گر فتی :

بایه یعنی بهاره وقتی بهت می گم بگو بهاره می گه بایهمژه

آتی وقتی بهت می گم بگو خاطره می گی آتیچشمک

باطی که همون باطری خیلی خوب می شناسیش و تا بهت می گیم برو باطریهارو بیار می دویی طرف میز و می خوای بیاریشوننیشخند

اتوسه خدایا عدل کم بود که اتوسه هم اضافه شده ناراحتتو ادبیات شما عشق مامان اتوسه همون ارشیا ست اسم پسر دایی من که اتفاقاٌ همسن عسل واقعیه که بهش می گی اتوسه تازه اسم یه عروسک دیگه تو گذاشتی اتوسه و من بیچاره هروقت به شما چیزی می خوام بدم به جز دو تا عدلا باید به اتوسه هم غذا بدممتفکر

اینم اتوسه

 

دیروز باباجون می خواست بره بیرون توهم دنبالش که منم ددر خلاصه کلی باهات حرف زدم که بابا جون داره می ره واست به به بیاره و از این حرفا تا بالاخره بابا وقتی سرگرم بودی زود فرار کرد تو هم تا دیدی بابا نیست اول می خواستی گریه کنی وقتی بهت گفتم رفته به به بیاره رفتی جلو در وایستادی و با صدای بلند و خیلی اخمو گفتی بدو به به داده بدو قهقهه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

این روزا سرگرم خونه تکونی عیدیم درست مثل همه هموطنامون بابایی مهربونم خیلی کمکم می کنه راستش علاقه به گرفتن کارگر ندارم چون هم اونجوری که دلم می خواد کار نمی کنند همینکه باید همش دنبالشون باشی تا کاراتو انجام بدن واسه همین هر سال بابایی می شه کارگر خونه تکونی من من دستورات و صادر می کنم و اونم اطاعت می کنه البته تا دو سال پیش سعی می کردم خودم بیشتر کارهارو انجام بدم اما از وقتی شما اومدی دیگه من کار زیادی از دستم برنمی یاد و بابایی باید بیشتر کارارو انجام بده امروز داشتم آشپزخونه ناهار درست می کردم که دیدم پسرک گلم دستکش کار مامانشو برداشته و مشغول تمیز کردن دیواره وقتی بهت گفتم داری چیکار می کنی عسل مامان شروع کردی به خارجی حرف زدن و با نشون دادن یه خراشیدگی روی کاشی آشپزخونه می خواستی بهم بگی که داری اونجا رو تمیز می کنی قربونت بشم من اینم خاصیت داشتن یه پسر خوب و کاریه درست مثل باباش

All  about ticker, countdown and metric

اینم عکس از تمیزکاری گل مامان

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

یه کلمه جدید دیگه ای که یاد گرفتی آگا یعنی آقا هر عکسی که یه آقا باشه با ریش و چاق باشه بهش می گیی آگا36_11_6.gif


دو تا عروسک داری که به هردوشون می گی عدل منظورتم از عدل امیرمهدی و عسل خاله ست واسه همین به دو تا عروسکاتم می گی عدل جالب اینجاست که هروقت می خوای شیر یا رانی یا چایی بخوری 7_4_33.gifحتماٌ باید عدلاتم باشن و من به اون دوتام شیر با نی یا نانا یا چایی بدم یه کم خودت می خوردی باز می گی عدل یعنی به عدلم بده حالا بابد هردوشونم بخورند وگرنه اینقدر می گی عدل تا تسلیم بشیم

اینم دو تا عدلت

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

یک آهنگ حسین تهی و فریدون خوندن به اسم گل نازم که لالایی می خونه تا این آهنگ و می ذاره دراز می کشی و با دست کوچیکتو به شکمت می زنی یعنی بیا من لالایی کن

دیروز کیف پول بابایی رو برداشته بودی و ازتوش تمام کارتاشو از کارت ملی و پایان خدمت گرفته تا کارتهای عابربانکش برداشته بودی بعد اومدی پیش من دونه دونه عکس بابایی رو که رو کارتا بود بهم نشون می دادی و می گفتی بابا

تازه دو سه روز پیش یکی از عکسای من و بابا رو برداشته بودی و تو خونه راه می رفتی و یه بار انگشتتو می ذاشتی رو عکس من و می گفتی مامان و باز می ذاشتی رو بابایی و می گفتی بابا خدارو شکر اونجا ما دیگه خداقل سمت خودمونو به عنوان مامان شما حفظ کرده بودیم و بابا نبودیم

یه کلیپم از سعید مدرس هست که آقا لطف می کنند و در غیبت خانم نهایت محبت به خرج می دن یه خانم می یارن خونه تا خانمش کادو به دست می یاد خونه و چشمش به این صحنه مییوفته می گه سعید تو هم تا این صحنه رو دیدی گفتی اااااااااا    اعید

دیشب بابایی گفت یا عیی تو هم گفتی عیی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۸ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

این د « da« گفتنت ما رو کشته هیچ کس نمی تونه بهت دست بزنه ختی بابایی بیچاره اگه ببوست به من نگاه می کنی و می گی د که من اونو بزنم چند شب پیش که با خاله بهار و خاطره رفته بودیم واسه خرید تا یکی از کنارت رد می شد و برحسب تصادف بهت یه کمی تنه می زد با عصبانیت به من نگاه می کردی و می گفتی د تازه بعضی وقتا خودت ئنبال اون طرف می رفتی و می خواستی که تلافی کنی
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

اومدم این کلمه رو خیلی شیرین می گی مثلاٌ وقتی باهم قایم باشک بازی می کنیم و من دنبالتم یه دفعه پیدات می شه و می گی اومدم اومدم

تصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.net

چند روز پیش خاله با امیرمهدی و عسل حونه مامانی بودن منم به بابا جون زنگ زدم و گفتم می ریم اونجا وقتی رسیدیم خونه مامانی تو از دیدن امیرمهدی و عسل کلی ذوق زده شدی اون روز شما تا شب باهم توپ بازی کردین هوا خیلی خوب بود و مامانی هم شماهارو با خودشون بردن حیاط تا اونجا هم بازی کنید هم یه هوایی بخورید شما وروجکا هم شروع به توپ بازی کردید قیافه هاتون دیدنی بود قربون اون خنده ها و دوییدناتون بشم من بعداظهر عسل زودتر خوابید بعد از اون امیرمهدی خوابید اما تو وروجک با اینکه صبح ساعت 9 بیدار شده بودی اما انگار نه انگار همش می خواستی بازی کنی خالا جالب اینجا بود که بینی عسل گرفته بود و تو خواب صدا می کرد تو هم بدون اینکه من ازت بخوام یا چیزی بگم صداشو تقلید می کردی یه بار خواستی بری پیشش که من اجازه ندادم می گفتی عدل م و کلی بهونه گیری کردی بالاخره با هزار زجمت خوابوندمت عصر که از خواب بیدار شدید باز شروع کردید به شیطنت خلاصه اون روز بهتون خیلی خوش گذشت دیشب امیرمهدی زنگ زد خونه ما گوشی و که برداشتم خیلی شیرین گفت امی عیی هست گفتم آره خاله جون می خوای باهاش حرف بزنی گفت آیی منم گوشی و دادم بهت تو از اینور همش می گفتی بابا اونم می گفت جان خلاصه ده دقیقه همین جوری ادامه دادید ول کنم نبودین کلی با خاله و بابایی بهتون خندیدیم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

اول از همه یک تشکر ویژه از پارمیس عزیزم برای زحمت دوباره ای که برای قالب وبلاگ امیرعلی کشیده و قالب بهاری براش طراحی کرده ممنون عزیزم امیدوارم همیشه با همسر عزیزت شاد باشی و زندگی عشقولانه ای داشته باشی

بهاربیست                    www.bahar-20.com

اینم از طرف من و امیرعلی به خاله پارمیس مهربون 

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

و اما بازم من و امیرعلی

دیروز خاله بهاره و خاطره خونه ما بودن خیلی خوشحال بودی و کلی باهاشون بازی کردی دیشب که مامانی و بابایی اومدن دنبالشون تا چشمت بهشون افتاد حسابی ذوق زده شدی و از خوشحالی داشتی بال در می یاوردی از خاله خاطره یه چیز یاد گرفتی اونم بیون یعنی بیرون وقتی می گفت بیرون تو هم همون جوری می خواستی مثل خاله بگی بیون دستت و مثل اون می کردی و می گفتی بیون

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

داومد یه کلمه دیگه ست که تازه یاد گرفتی وقتی یه چیزی می دی تا برات جدا کنم می گی داومد یعنی دراومد یا همین دیشب وقتی از ماشین بابایی پیاده شدیم کفشت ازپات دراومده بود و من متوجه نشده بودم که دیدم به پات اشاره می کنی و می گی داومده جون داومده مامانی فدات شه عزیز دلم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

چند شب پیش که با بابا جون رفته بودیم خرید جای پارک پیدا نمی کردیم یعنی تو این شهر مثلاٌ مذهبی که سالیانه چندین میلیون مسافر برای زیارت می یاد پارکینگی پیدا نمی کنی و کنار خیابونم که یا جای پارک نیست یا پارک ممنوعه خلاصه با کلی دور زدن و هدر دادن وقت بالاخره یه جای نصفه نیمه پیدا کردیم که باید بابا جون با چند بار جلو و عقب کردن ماشین اونو اونجا جا می کرد خلاصه من اومدم پایین که از جلو به بابا فرمون بدم تو هم بغلم بودی و هر کاری من می کردم انجام می دادی دستتو می چرخوندی می گفتی بیا بیا بس بیا بیا بابایی نمی دونست ماشین پارک کنه یا به تو بخنده

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  ششم www.pichak.net کلیک کنید

بابا جون یه خوشبوکننده محیط خریده که به دیوار راهرو نصب کرده هر چند دقیقه یه بار همراه با یه صدایی بو رو می ده بیرون تو هم تا صداش و می شنوی انگشتت و می ذاری رو بینتو صداشو در می یاری قربونت بشم حالا جالب اینجاست که چند شب پیش با خاله خاطره رفته بودیم خرید که تو یه دفعه صدای خوشبوکننده رو تقلید کردی اول متوجه نشدم که منظورت چیه اما بعد دیدم که بله اون مغازه هم خوشبوکننده داره تو تا چشمت بهش افتاده صداشو درآوردی

تصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.net

وقتی خاله خاطره و بهار خونه ما بودند آخر شب وقتی می خواستیم بخوابیم خاله خاطره برات آهنگ سوسن خانم بروبکس می خوند تو هم می خواستی باهاش همخونی کنی قیافت دیدنی بود و کلی به خوندنت خندیدیم

 
تازگیها به امیرمهدی خیلی علاقه مند شدی هم به اون هم به عسل می گی عدل دیروز رفتی طرف تلفن گوشی و برداشتی آوردی دادی به من و گفتی ادونه عدل یعنی می خوام با عسل تلفنی حرف بزنم اونم چه حرف زدنی تو همش می گی بابا اونم می گه جان

دیشب باز بردمت خونه مامانی تا با به قول خودت عدل بازی کنی تو هم حسابی بازی کردی عسل خاله منظورم عسل واقعی نه عدل شما تازه یاد گرفته اسمشو بگه وقتی بهش می گن اسمت چیه می گه عدل بعدم خودش واسه خودش دست می زنه الهی قربونش بشم اونم دیگه کم کم داره خودشو نشون می ده

تصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.net

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

قربون پسر هنرمندم بشم یه کاری که این روزا انجام می دی و باز بیشتر از همیشه من و بابایی رو دیونه خودت می کنی همخونی آهنگا با خوانندهد هاشونه تعجب نمی تونم توصیفش کنم اما مثل حرفه ها باهاشون همخونی می کنی و حتی حرکات دستتم مثل اونا انجام می دیلبخند من و بابایی عاشق این کارتیم واسه همین برات آهنگایی که خوشت می یاد و می ذاریم و تو هم برامون می خونی ما هم لذت می بریم خنده

تصاویر  جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم  www.pichak.net کلیک کنید

یک آهنگی داریوش خونده به اسم نقاب اول این آهنگ یک دعا از دکتر شریعتی به صورت دکلمه می خونه تو حتی سعی می کنی اوندعا رو هم بخونی خیلی قیافت دیدنی می شه عاشقتم ملوسکمقلب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر  زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

از وقتی که خیلی کوچولو بودی نسبت به من حساس بودی یادمه وقتی هنوز چهاردست و پا می کردی اگه می دیدی من و بابایی کنار هم نشستیم و بابایی من و می بوسه یا بغل می کنه به سرعت هرجای خونه که بودی خودتو به ما می رسوندی و می یومدی وسطمون و ما رو اینجوری از هم جدا می کردیچشمک الان با وجود گذشت یکسال نه تنها این عادت و ترک نکردی حتی حساس ترم شدی قهردیروز که رو تخت دراز کشیده بودم و بابایی اومد کنارم بخوابه مشغول بازی بودی اما به محض اینکه دیدی بابایی من و بوسید گفتی اااااااااااا بدو یعنی برو و بعد به سرعت خودت و بالای تخت رسوندی و شروع کردی به زدن بابایی و گفتن بابا م یعنی بابای منه آخه من هنوزم باباتم نیشخند هر وقت خیسلی برات دست نیافتنی می شم بهم می گی ماما وگرنه در حالت عادی هرچی بهت می گم من مامانم نه بابا بازم می گی بابا خلاصه اونجا نشستی و همش زیرچشمی بهمون نگاه می کردی و لبخند مرموزانه هم می زدی خندهقربونت بشم من شیرینکمماچ

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ،  تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

سلام عزیز دلم دداروشکر داره حالت کم کم خوب می شه تصاویر جدید زیباسازی  وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک  کنیدبمیرم برات چقدر این مدت خیلی اذیت شدی قشنگم هر دارویی که بهت می دادم بیشتر از خودت من برات ناراحت بودم می فهمم چی حالی داری منم مثل خودت از شربت متنفرم ولی دلبرکم چه می شه کرد چاره ای نیست الان آروم و راحت خوابیدی تصاویر جدید زیباسازی  وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک  کنیدبابایی هم رفته بیرون و من خونه تنهام این مدت از خونه نمی بریمت بیرون تا حالت خوب خوب بشه واسه همین بابایی اگه کاری داشته باشه یا خریدی داشته باشیم خودش تنهایی می ره بیرون امروز بابایی نرفت سرکار کلی خوشحال بودی و کلی بازی کردی و اصلاٌ به من کاری نداشتی همش دنبال بابایی بودی 

تصاویر  جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم  www.pichak.net کلیک کنید

یک مطلبی که یادم رفته بود برات بنویسم این بود که یه آهنگ و یه خواننده اینوری خونده که اسم آهنگه پاشو تو کلیپ این آهنگ یکی دنبال اون یکی می کنی و هی می گه وایسا من نمی دونم تو چرا اسم این آهنگ و گذاشتی بگد یعنی برگرد خیلی هم دوسش داری طوری که تو مسافرت همش می گفتی بگد تا ما برات اونو بذاریم می گم من برگردی تو این شعر نمی بینم اما تو اصرار داری بهش بگی برگرد هر چی هم بهت می گیم وایستا تو باز همون جا که خواننده می گه وایسا می گی بگد تازه تو مسافرت وقتی بابایی این آهنگ و می ذاشت وقتی می گفت وایسا مشتشو گره می کرد و می برد جلو تو هم یادگرفته بودی و همونجا همینکارو  می کردی حتی اگه ما اون کارو انجام نمی دادیمتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر  زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید قربونت بشم عزیزکتصاویر جدید زیباسازی  وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک  کنید


تصاویر  جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم  www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت  پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

گوگوش یک شو داره که آهنگای قدیمیش بازخونی کرده این کلیپش خیلی دوست داری و هروقت آنتن می ذاشت محوش می شدی الان دیگه با این پارازیتا دیگه آنتنی هم واسمون نمونده تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  پنجم www.pichak.net کلیک کنیداما من برات ضبطش کردمتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  پنجم www.pichak.net کلیک کنید و همیشه برات می ذارم دیشب که برات گذاشته بودم همچین باهاش همخونی می کردی و می خواستی حرکاتشو انجام بدی که من و بابایی کلی بهت خندیدیم تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری  پنجم www.pichak.net کلیک کنیدجالب اینجا بود که پشتتو به تصویر کرده بودی و به ما نگاه می کردی و با خودت می خوندی و می رقصیدی عزیز دلم اینا همه نشونه اینه که داری خوب می شی و من بازم شاهد شیطنتا تصاویر جدید زیباسازی  وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک  کنیدو کنجکاویهای تو می شم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت  پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

چند تا از کلمات جدیدی که یاد گرفتی برات می نویسم

 

م اینه یعنی من وقتی می خوای بگی مال منه یا که می خوای برات کاری انجام بدیم این حرفو آخر جملت می یاری مثلاٌ اگه غذا بخوای می گی به به م یا اگه کسی دعوات کنه میگی د م یعنی من و زد یا می گی بگد م یعنی من برگرد می خوام قربون این ادبیات دست و پا شکستت بشم من عزیزکم ننام : سلام عدل : به عسل خاله می گی عدلدی دی : وقتی شیر می خوای می گی دی دیدا : دایینانه : خاله

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

سلام عزیزکم چند روزه سرماخوردی اونم یک سرما خوردگی خیلی بد ساعت چهار صبخ بود که با صدای ناله هات از خواب بیدار شدم تب داشتی اونم زیاد اولین دستمال مرطوب کردم و روی پیشونیت گذاشتم هرچند اجازه نمی دادی اما منم دست بردار نبودم چاره ای نبود من از تب زیاد می ترسم حدود نیم ساعت گذشت اما فرقی نکردی واسه همین آروم بیدارت کردم و بردمت حمام تا پاشویت کنم اجازه اینکارو اصلاٌ تو خواب بهم نمی دی وقتی در حمام و باز کردم هنوز قیافت خواب آلود بود شیر آب که باز کردم کم کم بیدار شدی و شروع به آب بازی کردی الهی برات بمیرم با اون حالت اونقدر عاشق آبی که خودت و واسه من لوس می کردی و بهم همش می خندیدی تا بزارم آب بازی کنی چند دقیقه ای آب بازی کردی و منم به این بهانه پاشویت کردم تبت کمتر شد بعد آوردم که بخوابی اما خودم نمی تونستم  بخوابم و دائم تبت چک می کردم ساعت هفت بازم تبت رفت بالا و دوباره پاشویه کردمت البته این بار خوابت می یومد و خیلی حوصله نداشتی اون موقع دکتر نبردمت چون باید می بردمت بیمارستان دکتر شیخ اونجا خیلی شلوعه و تو آسیب پذیر واسه همین صبر کردم تا دکتر شکوهی که متخصص کودکانه و نزدیک خونه ست بیاد مطب شانس بد ما اون روز دکتر ساعت 11 صبح اومد و بعد از تماسی که با مطب گرفتم ساعت یازده بردمت دکتر. دکتر برات سه تا آمپول نوشت الهی بمیرم وقتی اولین آمپولتو زدن اونقدر دردت گرفته بود که باسنتو از روز تخت بلند کردی و همین باعث شد ازش خون بیاد بمیرم عسلم اما بعد آمپول یه کوچولو بیشتر گریه نکردی با وجود اینکه دو تا آمپول خورده بودی

روز بعد که بابایی هم اومد وقتی آمپولتو زدن و چشمت به بابایی اوفتاد بهش گفتی دادو

حالا آمپول زدنت و تحمل می کنی اما فقط کافیه یک قاشق شربت بخوری وای اونقدر گریه می کنی تا هر چی خوردی بیاری بالا بغدم شروع می کنی به گریه آروم نه شیر می خوری نه چیز دیگه گاهی وقتا بیشتر از یک ساعت گریه می کنی و هیچی آرومت نمی کنه و همین طور ادامه می دی متاسفانه این عادتت به خودم رفته من ده تا آمپول بزنم اما یه شربت نخورم

سرفه هات بیشتر از همه اذیتت می کنه بمیرم برات حاضرم هزار بار مریض بشم تو یه بارم مریض نشی الان با وجود گذشت 5 روز از شروع مریضیت هنوز خوب نشدی و نه غذا می خوری نه نوشیدنی دیگه فقط شیر خودم می خوری البته وقتی بهت شربت می دم همون هم نمی خوری باهام قهر می کنی ان شالله زود خوب بشی دلبرکم  دلم برایی خنده ها و شیطنتات تنگ شده

دوست دارم 

تصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ،  تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.netتصاویر  زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ،  پیچک دات نت www.pichak.net
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چند روز پیش خونه مامانی بودیم تو طبق معمول با لاکای خاله خاطره بازی می کردی که یکی از لاکای خاله شکست و یه کم از لاکا ریخت روی فرش من می خواستم فرش و با شامپو فرش تمیز کنم که جناب عالی همش می یومدی دوروبر من منم یه کم صدام بلند کردم و گفتم برو کنار نیا دوروبر من تو وروجک رفتی کنار اما تا دیدی من مشغولم و حواسم نیست می خواستی از کنارم رد بشی چون من متوجه نشم روی پنجه پات راه می رفتی کلی با خاله خاطره به این کارت خندیدیم.

یه کار دیگه که کردی خاله داشت با کامپیوترش کار می کرد رفتی دکمه پاورو زدی و خاموشش کردی بعدم مثل آدمایی که کاری نکردن شروع به نچ نچ کردی

عکس و تصاویر زیبا  برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام -------------  BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی  
جمعه شب شام همه خونه مامانی بودند تو هم از صبح که بیدار شدی بازی می کردی و من عصر هر چی می خواستم بخوابونمت تا شب سرحال باشی فایده ای نداشت حتی با بابایی سوار ماشینت کردیم تا خوابت ببره اما انگار نه انگار یک یک ساعتی الکی دور زدیم و وقتی دیدیم خوابت نمی بره برگشتیم خونه ساعت هفت لباس پوشیدیم و رفتیم خونه مامانی که جناب عالی تو راه خوابیدی البته بدم نبود چون تا همه مهمونا اومدن تو یه خواب یک ساعت و نیمه زدی وقتی از خواب بیدار شدی تا چشمت به خاله خاطره و بهاره افتاد زدی زیر خنده اونم از اون خنده های شیرین که همیشه عاشقشم بعد امیرمهدی و احمدرضا و علیرضا اومدن پیشت و بیشتر خوشحال شدی شروع کردی به بازی با بچه ها با امیرمهدی کلی بازی کردین توپ بازی کردین آخر شب که برگشتیم خونه موقع خواب که قصه خونه مامانی رو برات تعریف می کردم سرت و از بالشت برداشتی بهم نگاه کردی و گفتی توپه یعنی توپ بازیمون هم بگو منم واست تعریف کردم تا تو خوابت برد 

عکس و  تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام  ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی                          عکس و  تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام  ------------- BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

                        

راستی دایی جون از دبی برگشته و تو از دیدنش کلی خوشحال شدی اینم سوغاتی دایی جون واسه امیرعلی

عکس و تصاویر زیبا برای  زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام -------------  BAHAR-20.COM ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

اینم چند تا عکس از امیرعلی

یه مدت می رفتی بین دو تا مبل و از ما می خواستی یه پارچه بندازیم روی اونا تا برات خونه درست بشه وقتی رفتیم قشم یک چادر مسافرتی برات خریدیم که خونه جدیدت بشه و حالا هر وقت می خوای بری خونه ت می ری اونجا قربونت بشم عزیزکم ان شالله بزرگ که شدی یک خونه بزرگ داشته باشی

تصاویر زیباسازی وبلاگ ،  عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

اینجا داری یک فیلم می بینی قیافه جدیت و ببین پسرم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام دلبرکم این روزا قصد سفر به قشم و کیش و داریم و من یه عالمه کار دارم که باید قبل سفر انجام بدیم خداکنه سفر خوبی داشته باشیم مثل شیراز آخه قراره با ماشین بریم من سفر با ماشن و دوست دارم اما یه کم از این جاده های غیر استاندارد مسیرمون می ترسم به هر حال داریم می ریم من و بابایی وقتی شما نبودی ماه  عسل رفتیم کیش حالا می خوایم این سفر با شما دلبندم تجربه کنیم فقط خداکنه تو مریض نشی چون من همه جور سختی رو می تونم تحمل کنم جز گریه و ناراحتی تو عسلم رو

ان شالله اگه خدا بخواد فردا راهی می شیم تا شب برسیم کرمان شب و کرمان باشیم و بعد صبح بریم بندرعباس تا از اونجا ماشین و با کشتی ببریم کیش یه سه روزی کیش باشیم و بعد بریم قشم من تا حالا قشم نرفتم می گن طبیعت قشنگی داره

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 عزیزم واسم حالا خواننده اپرا شدی شب سال نو میلادی کانال ZDF یک برنامه داشت که چند تا خواننده اپرا برنامه اجرا می کردن این اولین باری بود که اجرای اپرا می دیدی خیلی بانمک به دهناشون نگاه می کردی بهت گفتم مامانی اینا دارن اپرا می خونند تو هم دهنت و مثل اونا باز کردی از اون شب هر وقت بهت می گیم اپرا بخون دهنت و باز می کنی و مثلاٌ برامون اپرا اجرا می کنی تازه گاهی وقتا کنترل و برمی داری و می یای پیش من دهنت و باز می کنی یعنی برام اپرا بذار قربونت بشم عزیزم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

عزیزم این روزا خوردنی تر از همیشه شدی اول از برنج پاک کردنت بگم هروقت می خوام برنج پاک کنم می یای کنارم وایمیستی و می خوای کمکم کنی با اون انگشتای کوچیکت دونه دونه برنجارو برمی داری و میری می ریزی تو سینک ظرفشویی قربونت بشم این کار و واسه این می کنی ک من این کارو می کنم البته تو نمی دونی که من اونارو تو سبد می ریزم نه تو سینک اما چ.ن می بینی من دستم به طرف سینک می ره تو هم این کارو می کنی قربونت بشم

این روزا تکه کلام شده بابا و بیابیا بهم می گی بابا می گم جان می گی بیا می گم کجا بیام عزیزم دستتو تکون می دی و می گی بیابیابیابیابیابیا اینقدر بیا بیا می گی تا من تسلیم می شم و می یام ببینم باز چی می خوای

شب یلدا شام خونه دایی مسعود بودیم تو هم که خواب بعداظهرت و زده بودی حسابی سرحال بودی کلی بازی کردی بعد شام من بشقاب به دست دنبال جناب عالی بودم تا بهت شام بدم تو هم قربونش بشم اصلاٌ همکاری نمی کنی خلاصه یه توپ از اتاق ارشیا آوردی با چند تا ماشین که بازی کنی بابایی اومدن باهات بازی کنند تو هم خوشحال بهشون پاس می دادی من دیدم تو که ول کن بابایی بیچاره نیستی گفتم بابا شما برید من باهاش بازی می کنم بابایی اول گفتند نه اما با اصرار من رفتند نشستند که جناب عالی تا دیدی بابایی رفت نگاهی بهشو ن کردی و گفتی بابا بیابیابیابیا الهی فدات شم با این بیابیا گفتن تو کی می تونه بهت نه بگه که بابایی که خیلی دوست دارن بتونه

آخر شب خاله بهار و خاطره اومدن خونه ما کلی خوشحال بودی وهمش به خاله خاطره گیر می دادی و می گفتی بابا بیابیابیا و می بردیش تو اتاقت که باهات بازی کنه

یه عروسک موزیکال داری که با صدای بلند خودش شروع به خوندن می کنه من برای اینکه واست بخونه همیشه دست می زنم تو هم هروقت می خوای که بخونه با دستای کوچولوت دست می زنی اما اونقدر صدای دستت کمه که صدایی از عروسکت بلند نمی شه وقتی می بینی صدایی ازش در نمی یاد می یای پیش من و دستاتو بهم می زنی یعنی دست بزن خاله خاطره که اومده بود خونمون می رفتی پیشش و می گفتی بابا و بعد دست می زدی خاله به من می گه دست بزنم برقصه گفتم نه یه دست محکم بزن تا عروسکش براش بخونه 

یه کار دیگه که این روزا می کنی اینه که هر کی می یاد خونه می بریشون اناقت و بهشون نشون می دی قربون عسلکم بشم

درضمن به رانی می گی نانی

وقتی هم بهت می گم اسمت چیه شیرین و خوردنی می گی امینه هنوز تو گفتن حرف ر مشکل داری و به ر می گی ن


وقتی تلویزیون نگاه می کنم اگه از برنامه ای که داره پخش می شه خوشت نیاد کنترل و می دی به من و ازم می خوای شبکه رو عوض کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

سلام عسلکم این چند روز خیلی نتونستم به وبت سر بزنم و برات بنویسم مامانی « منظورم مامان بابا جون » یک شنبه شب از مکه اومدن و ما کمتر خونه بودیم تو هم این روزا حسابی واسه خودت بازی کردی و بهت خوش گذشته مامانیم برات کلی سوغاتی آوردن دستشون درد نکنه

اما یه کار جالب که چند روز پیش انجام دادی بابایی شب عید واسه من گل مریم خریده بود آخه من عاشق گل مریمم خلاصه من گل و که از بابایی گرفتم بو کردم  گفتم به به تو وروجک اومدی کنار من و گل و بو کردی و بعد خیلی شیرین و خوردنی گفتی به به از اون روز هر گلی که می بینی مصنوعی یا طبیعی فرقی نداره بو می کنی و سر کوچولوتو تکون می دی و می گی به به

قربون اون شیرینکاریات بشم عسلم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

نوزده ماهگیت مبارک عزیزم

عزیز دل مامان نوزده ماهگیت مبارک امروز نوزده ماهه شدی و  حالا اونقدر بزرگ شدی که حرفای مامان و بفهمی فدات شم یه کار بامزه می کنی وقتی پی پی می کنی می یای پیش من می گی بودو بودو یعنی من و ببر حمام بشور منم می گم باشه پسرم تو برو من می یام تو هم می ری پشت در وامیستی منتظر من قربونت بشم خیلی دوست دارم یا اگه یه چیزی بهت بدم و بگم برو بده به بابایی به سرعت برق خودت و بهش می رسونی و کاری که گفتم انجام می دی خیلی شیطون شدی وقتی ماشین لباسشویی روشنه می ری دستت و به شیشه درش می زنی و بعد برمی داری و همون طور که دستت و تکون می دی می گی داده مثلاٌ می خوای بهمون بفهمونی که اون داغ شده اما یه اخلاق بدم پیدا کردی اونم اینه که وقتی یه چیزی می خوای و به هر دلیلی نمی تونیم بهت بدیم میزنی زیر گریه روی زمین دراز می کشی و پاهات و به زمین می زنی حالا خودمون باشیم ایرادی نداره چون اگه خواستهات منطقی می بود که همون اول بهت می دادیم و سعی می کنیم بهت توجه نکنیم یا بهت بگیم که کارت زشته و بی خیالش بشی اما جلوی جمع خیلی خجالت می کشم که این رفتارو انجام می دی آخه گلم این چه کاریه

در هر صورت هرروز داری بزرگ و بزرگ تر می شی و البته شیطون تر اینقدر این درایو لب تاب بابایی بیچاره رو باز و بسته کردی که نگو آخرش مجبور شد درایو و باز کنه عشق کلیدی و همیشه یه دسته کلید دستته تا یه سوراخ گیر بیاری و اونو بکنی توش دیگه چی بگم از شیطنتات که هر چی بگم کمه من فقط نگرانم که به خودت آسیبی نرسونی دوست دارم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

قربون پسر حرف گوش کنم بشم این روزا هر چی بهت می گم خوب خوب می فهمی و اگه ازت کاری بخوام انجام می دی مثلاٌ اگه بهت بگم برو کیف مامان و بیار می ری می یاری یا اگه بهت بگم توپتو بیار می دویی و می یاریش

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

مامان قربونت بشه بعضی وقتا کارایی می کنی که می خوام بخورمت مثلاٌ دیشب ساعت دوازده رفتیم اتاق که بخوابیم تا گذاشتمت روی تخت گفتی اپر و شروع به نماز خوندن کردی حالا مهرم نداری اما اون پیشونی خوشگلت و می ذاشتی زمین منم یه مهر بهت دادم تا نمازت و بخونی حالا به من دستور می دی که نماز بخونم یه کم که نماز خوندی آب می خواستی بردمت آشپزخونه تا بهت آب بدم از روی میز یک زیر قابلمه ای چوبی برداشتی نشستی روی زمین و شروع کردی به خوندی قرآن انگشتت کوچولوت و گذاشته بودی روی اون و مثل آدمایی که دارن یه نوشته رو خط می برن انگشتت و روش تکون می دادی بابایی و صدا کردم و گفتم بیا ببین امیرعلی رو خیلی بانمک شده بودی کلی بهت خندیدیم و البته تعجب کردیم که این کارو تو از کجا یاد گرفتی بابایی گفت دیگه باید یه اسپند واسش دود کنم اسپند و برات دود کرد تو هم همش می گفتی داده « یعنی داغه » و چشمت دنبال دود اسپند بود خلاصه نماز و قرآنت رو که خوندی راضی شدی بخوابی خیلی کارت برام جاالب بود قربونت بشم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٩ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

عزیزدلم دیشب برای اولین بار بردیمت آرایشگاه تا موهات و کوتاه کنیم خیلی گریه کردی به خصوص وقتی سشوار و آوردن دیگه هیچی اونقدر گریه کردی که نگو ولی ارزشش و داشت خیلی بانمک شدی ببین

اینجا از خواب بیدار شدی چون حمام رفته بودی و بعد خوابیدی موهات شکسته

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب شام مهمون دایی جون بودیم واسه همین گفتم هر جوری که شده تو رو بعداظهر بخوابونم تا شب سرحال باشی و منو خودت و اذیت نکنی اما هر کاری کردم عصر نخوابیدی قرارمون ساعت نه شب رستوران بود منم جون خونه نخوابیدی از بابایی خواستم تا کاراشو زودتر انجام بده تا از خونه زودتر بریم بیرون که تو تو ماشین یه چرتی بزنی تا ماشین راه افتاد خوابیدی و ما هم یه کم الکی چرخیدیم تا ساعت یه ربع به نه رسیدیم اونجا تا از ماشین پیاده شدیم بیدار شدی وقتی رفتیم بالا دیدیم دایی جون و زن دایی اومدن رفتیم نشستیم شما رو هم گذاشتیم رو صندلی کودک گارسون اومد تا نوشیدنی ها رو رو میز بذاره یه نوشابه واست گذاشت قیافت دیدنی بود همچین خودت و گرفتی و احساس بزرگی کردی که بیا و ببین کلی به این کارت با دایی و زن دایی خندیدیم   تا کم کم مهمونای دیگه اومدن اول مامانی و بابایی و خاله بهار و خاله خاطره بعد دایی مسعود که دایی منه با ارشیا و احمدرضا و علیرضا و مامانشون و بابابزرگ و مامان بزرگ یه کم بعد خاله مرضیه و عسل و امیر مهدی و باباشون اومدن بعد از ده دقیقه  آقا بهروز و خونوادشون اومدن شام خوردیم اما خیلی اذیتم کردی اول خوب بود یه کم بهت سوپ دادم و تو هم خوردی  connie_feedbaby.gif اما یه کم که گذشت از یک جا نشستن خسته شدی همش می خواستی بری بازی کنی خلاصه یه کم نگهت داشتم اما وقتی بچه ها غذاشون خوردن گذاشتمت پایین تا بری پیششون توی شیطون همه جا سرک می کشیدی رفتی طرف حسابداری رستوران اونجا یه بادکنک بهت دادن باز اومدی باز رفتی گارسونه بغلت کرد و برد پیش آقایی که اونجا حسابدار بود اونم یه کم باهات حرف زد و تو یه کم پیشش بودی تا به بابایی گفتم بره بیارتت داشتی حسابی شلوغ می کردی به بابا گفتم ما دیگه کم کم بریم این وروجک آرامش اینجا رو به هم زده با بلند شدن ما بقیه که هنوز گرم صحبت بودن بلند شدن خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه 

هوا چند روزه سرد شده واسه همینه اینجوری پوشوندمت

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٥ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیروز خاله شادونه می گفت لباس گرم بپوشید تا مریض نشید تا گفت مریض نشین شروع کردی به الکی سرفه کردن قربونت بشم من

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی بهت می گم کلاغه می گه می گی غا غا

می گم گنجشکه می گه می گی دیک دیک

می گم هاپو می گه می گی آپ آپ

می گم پیشییه می گه می گی بیو بیو

 
می گم ببیی می گه می گه به به


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۸ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیروز با بابایی رفتیم تا واکسن هجده ماهگیت بزنیم وقتی رسیدیم اونجا کلی شلوغ  بود واسه همین باید منتظر می شدیم تو اون چند دقیقه که منتظر بودیم تا نوبتمون بشه هر کوچولویی که می رفت تو و واکسن می خورد صدای گریه ش بلند می شد تو هم خبر نداشتی چی قراره سرت بیاد شروع می کردی به الکی گریه کردن تا اینکه نوبت خودت شد وقتی رفتیم داخل تو یه کم وحشت کرده بودی البته بازم نمی دونستی می خواد چی بشه همین که خوابوندمت روی تخت و خانم پرستار با آمپولش اومد زدی زیر گریه تا دو تا واکسنت رو زدن و قطره تو بهت دادن گریه می کردی تموم که شدو برداشتیمت و از اتاق اومدیم بیرون ساکت شدی انگار نه انگار تا بعداظهر خوب بودی و حالت فرقی با روزای قبل نداشت اما عصر دیگه شروع به نق نق کردی ما که خونه مامانی بودیم با بی قراریت تصمیم گرفتیم برگردیم خونه .خونه که رسیدیم بی حال افتادی و خوابت برد تا ساعت یازده که بیدارت کردم تا بهت شام بدم 36_1_51.gifو بعد قطره تو بهت بدم قطره که بهت دادم باز مثل همیشه شروع به اذیت کردی اونقدر گریه کردی که نگو بابایی واست حباب سازت و آورد تا باهات بازی کنه اما تو ول کن گریه نبودی تا بردیمت تا یه کم پاشویه کنمت اونجا آرومم شدی و با آب بازی کردی یه کم که بازی کردی بردم تا بخوابونمت تبت نسبتاٌ کم شده بود خوابیدی تا پنج و نیم صبح که باز تبت رفته بود بالا بیدارت کردم و بردمت جمام تا باز پاهات و بزارم تو آب تو هم حسابی ذوق می کردی وروجک همش می خندی و تو آینه نگاه می کردی و به من می گفتی بودو بودو یه یک ربعی بازی کردی و بعد آوردمت بیرون که سرو صدات بلند شد که بیم بدودو بودو   یه کم نق نق کردی اما آروم شدی ساعت شش وقت دادن قطره استامینوفنت بود باز با دادن قطره داستانی داشتیم قطره رو که دادم کلی گریه کردی و هر کاری می کردم آروم نمی شدی تا خسته شدی و خوابت برد ظهر دیگه شهامتت بیشتر شد درد پات رفته بود و بالاخره بغد 24 ساعت خودت بلند شدی و راه رفتی خدارو شکر چون هم تب نداشتی هم درد
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب ساعت دوازده و نیم بود با بابایی داشتیم سریال ویکتوریا رو نگاه می کردیم تو هم واسه خودت بازی می کردی یه لحظه رفتی اتاقت وقتی برگشتی دیدیم رفتی کلاه و شالگردن و سوئی شرت تو از اتاقت آوردی دادی به بابا و گفتی ددر

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

چند روزه یه کار خیلی بد یاد گرفتی اونم اینه که وقتی شیر می خوری مامانی بیچاره رو گاز می گیری طوری که اشک من و در می یاری و بعضی وقتا هم از شدت درد فریادم به آسمون می ره آخه عزیز دلم مگه من چیکار کردم که من بیچاره رو گاز می گیری تازه جالب اینجاست که اول بهم نگاه می کنی و می خندی بعد سریع دندونای مبارک و فرو می کنی دستت درد نکنه هرچی بهت می گم با حرف با قهر با دعوا باز دفعه بعد روز از نو روزی از نو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 - نه -این کلمه ای که وقتی اون چیزی که می خوای نمی بینی یا نمی شه می گی مثلاٌ امشب رفته بودیم خونه مامانی خاله خاطره باهامون تا پایین اومد اول کلی ذوق کردی و فکر کردی که می خواد بیاد خونمون اما تا در خونه رو بست ناراحت شدی و دستت و تکون دادی و گفتی نه

قربون اون نه گفتنت بشم خیلی دوست دارم پسرم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٠ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

عزیزم امروز هجده ماهه شدی حالا تو این سن خیلی کارا می کنی و خیلی کلمات و می گی البته به ادبیات شیرین خودت حالا چند تا از کلماتی که می گی و تا حالا یاد گرفتی و چند تا از کارایی که می کنی و برات می نویسم

بابا : به همه می گی بابا حتی من

دبا : به بابات می گی دبا

بده با

بیم : بریم

بیم با

دد

د : دست زدن

دتی 

امی : امیر وقتی ازت می پرسیم اسمت چیه می گی امیییییی

اای اای : امیرعلی بابایی وقتی اسمتو اینجوری صدا می زنه تو هم صداشو تقلید می کنی

آن آن : به ماشین و دوچرخه می گی آن آن

ادون ادون : الو گوشی تلفن یا موبایل برمی داری و می گی ادون ادون

بیه : وقتی صدای در و می شنوی می گی بیه اونقدر خوردنی می گی بیه که من می خوام همون جا بخورمت

توپ عاشق توپی و هر چیز گردی رومی گی توپ

 

تاتا : به تاب بازی می گی تا تا 

آب : وقتی آب می خوای می گی آب بده

بودو بودو : حمام   .عاشق آب بازی و حمامی فقط کافیه یکی بره حمام می ری پشت در هی در می زنی و می گی بودو بدو

اینزه : خودکار و نوشتن . از وقتی خیلی کوچولو بودی به نوشتن و کتاب و خودکار می گفتی اینزه اینزه حالا یه کار جالب تازگیها می کنی اونم اینه که وقتی شیر می خوری نوک سینه من و می گیری رو صورتت می کشی و می گی اینزه اینزه « جان اینزه اینزه عسلک مامان »

ایر ایر : صدای تفنگ و تانک و هواپیماتو در می یاری و می گی آیرآیر کوخخخخخخخGun Touting

هابی : هواپیما . از علاقت به هواپیما هر چی بگم کم گفتم تا صداشو می شنوی می دویی طرف پنجره و هابی هابی می کنی

ددر : بیرون

ووووووو : صدای جاروبرقی عاشق جورو کردنی حالا از هر نوعش که باشه

بییییییییی : صدای گربه

آپ آپ : صدای سگ و در می یاری و می گی آپ آپ

اپر : نماز خوندن و می گی اپر مهر و برمی داری و نماز می خونی قربونت بشه مامان

توتو : به مورچه ها می گی تو تو

به به : به خوراکی و خوردنی ها می گی به بهSmiley from millan.net  حالا هر کی ندونه فکر می کنی تو چقدر می خوری وای   

وزنت و هر روز چک می کنی 

علاقه زیاد به دیدن خودت تو آینه داری 

هروقت من بیچاره می یام پای کامپیوتر انگار هووته می یای و خاموشش می کنی

یه کم از سشوار می ترسی اوایل وقتی خاموش بودم می ترسیدی اما حالا فقط وقتی روشنه 

تازگیا خودت آب می خوری هروقت می گی آب لیوانت و که برات می یارم می شینی لیوان و ازم می گیری و شروع می کنی به آب خوردن

کتاب خوندنتم دیدنیه کتاب و ورق می زنی و با خودت یه چیزایی زمزمه می کنی

بعضی وقتا هم می شینی واسه من سخنرانی می کنی قربون اون حرف زدنت بشم من

خوشحالم که کنار مایی برات آرزوی خوشبختی و سلامتی می کنم امیدوارم صدو هشتاد ساله بشی پسرم دوست داریم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دیروز بعداظهر از دکتر موسوی چشم پزشک واسه چشمات وقت گرفتیم آخه عزیزم مجرای اشکی چشم راستت مسدود از وقتی به دنیا اومدی همین طوری بود اما تا حالا خوب نشده یعنی اگه بذاری ماساژ بدیم و قطره کنیم باز می شه اما اصلاٌ این اجازه رو بهمون نمی دی و گریه می کنی سه ماه پیش که بردمت پیش همین دکتر یه دستوری برای ماساژ چشمت داد اما چه فایده نذاشتی چشمت و ماساژ بدیم بمیرم برات دکتر می گه چارش ماساز یا میل زدنه واگه اینا جواب نده جراحی حالا بهمون گفته یه ماه با هر ترفندی شده حتی با وجود گریه هات چشمتو قطره کنیم و ماساژ بدیم و اگه جواب نداد بریم برای میل زدن

دیروز توو خونه که بودیم خواب بودی و دوست نداشتی بیدار بشی بابا گفت پاشو بریم دکتر شروع کردی به سرفه کردن از نه ماهگی همین طور بودی وقتی می گفتیم امیرعلی مریض شده ببریمش دکتر شروع می کردی به سرفه کردن الکی حالا دیروز تا خونه بودیم که با گفتن دکتر سرفه می کردی که ببریمت بیرون به محض اینکه سوار ماشین شدی و راه افتادیم دیگه هرچی بابایی می گفت بریم دکتر انگار نه انگار خوب معلومه به هدفت که بیرون اومدن بود رسیده بودی دیگه لزومی نداشت خودت و خسته کنه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

عزیزم دیروز جمعه بود و تولد امام رضا می دونی به سال قمری سالگرد عقدکنون من و بابایی شب تولد امام رضاست که رفتیم حرم و اونجا عقد کردیم یادش به خیر چقدر همه چی زود می گذره چهار سال گذشت مثل برق و باد خداروشکر به خوبی گذشته ما خوشبختیم و از همه مهمتر اینکه تو رو داریم

دیروز ساعت دوازده از خواب بیدار شدی  :aa60:من به بابایی پیشنهاد کردم ببریمت هابی ببینی آخه این روزا پروازای فوق العاده مشهد زیاده و تو همش تو خونه با شنیدن صدای هوپیمابه طرف پنجره می دویی و هابی هابی می کنی بابایی مهربونتم بدون هیچ حرفی گفت چشم خانمی بریم من امروز مال شمام خیلی دوسش دارم این بابایی مهربون و خونواده دوست رو  :kiss2:خلاصه آن آنت :aa22: و برداشتیم و رفتیم نزدیک فرودگاه تا تو هابی ببینی که خوشبختانه شش تا دیدی همچین تعجب می کردی که نگو تازه انگار یه کمم می ترسیدی چون بغل بابایی بودی  و دستاتو دور گردنش محکم می گرفتی قربونت بشم من

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٩ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

این روزا چیزی که بیشتر از همه اذیتم می کنه بی اشتهایی و غذا نخوردنته نمی دونم چیکار باید کرد هم من هم بابایی خیلی نگران سلامت و رشدت هستیم عزیزم هر کاری می کنم لب به غذا نمی زنی یا اگه بخوری در حد دو یا سه قاشقه موندم چیکار کنم شیر با طعمای مختلف برات می خرم اما لب نمی زنی فقط شیر خودم اونم که اونقدر نیست که بتونه ویتامین بدنت و تأمین کنه فقط شیطنت می کنی و البته چند روزی هست که خیلی بهونه گیر شدی اگه چیزی خلاف میلت باشه جیغ می کشی یا گریه می کنی و تا تسلیمت نشیم بی خیال نمی شی عزیز دلم دوست ندارم این قدر خودت و اذیت کنی وقتی گریه می کنی یا جیغ می کشی قبل از اینکه ما رو ناراحت کنی خودت و اذیت می کنی بخند مامان جون مثل روزایی که می خندیدی می رقصیدی و شیطنت می کردی من عاشق شیرین کاریهاتم البته الانم هنوز رقص و خنده و شیرینکاریها و شیرین زبونیات به راهه اما نه مثل قبلاٌ نمی دونم شاید به خاطر دندونات شاید قرار باز دوباره دندون دربیاری و واسه همینه که اینقدر بی قراری هر چی که هست دوست دارم زود برگردی به وضعیت قبلت غذا بخوری و شاد و خوش اخلاق باشی و بازم بگی بیییه یا بگی امی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٦ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

این روزا با گفتن بییییه ما رو دیونه خودت کردی تا یه صدایی می یاد سرت به طرف صدا می چرخونی و خیلی شیرین می گی بیه  Hello  

امروز با بابایی تلفنی صحبت می کردم زدم رو آیفون بابا رو میزش ضربه می زد تو هم این ور می گفتی بیه

با مامانیم که صحبت می کردم همین کارو کردی قربونت بشم با این شیرینکاریات 

گفته بودم عشق هواپیمایی بهش می گی - هاپی - تا صداشو می شنوی می گی هاپی حتی تو ماشینم که هستی تا از شیشه ماشن چشمت به هواپیما می یوفته ذوق زده می شی صدات و کلفت می کنی می گی هاپی اینم عکس العملت به هواپیما

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٥ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب رفتیم خونه دایی جون آخه دایی جون واسه خودش خونه خرید و از خونه مامانی رفتند اونجا که بودند خیلی خوب بود وقتی می رفتیم خونه مامانی اونارو هم می دیدیم دایی جون وقتی خونشون بود می یومد پایین تورو می برد خونشون و باهات بازی می کرد تو هم عاشق بالا بودی چون می دونستی حسابی بهت خوش می گذره معلومه آدم با دایی جونش خوش نگذرونه با کی خوش بگذرونه خلاصه تو هم هروقت می رفتیم با انگشتت به بالا اشاره می کردی و می گفتی : بییم با تا دایی جونت می یومد ببرتت فرار می کردی البته نه واسه اینکه دلت نخواد بری نه واسه اینکه اون دنبالت کنه و بعد بگیرتت بندازتت بالا و بعد با خودش ببرتت امان از دست تو شیطون داشتم می گفتم رفتیم خونه دایی جون اما تا سوار آسانسور شدیم زدی زیر گریه حالا خوب بود که اونا طبقه دوم بودن وگرنه تا رسیدن به بالا کلی گریه می کردی نمی دونم چرا از آسانسور می ترسی برعکس پله برقی که عاشقشی به هر حال با گریه جناب عالی رفتیم خونه دایی جون خونشون خیلی خیلی خوگشل بود مامانی حسابی خوشمان آمد کلاٌ دایی جون خوش سلیقه ست تو همه چی از خونه خریدن و ماشین خریدن که عشق من و خریده یعنی ماکسیما - البته عشق اصلی من تو ماشینا مثل بابایی بی ام و اما تو کشور ما با این درآمد کم کارمندی نشدنیه - تا لباس پوشیدن دوست دارم تو این مورد خاص به دایی جونت بری البته تو خوش قلبی و مهربونی و پشتکارم هم همین طور و این ضرب المثل که حلال زاده به داییش میره رو ثابت کنی در ضمن از آسانسور نترسی باشه پسرم

دوست دارم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب رفتیم عروسی باغ سالار خیلی شیطونی کردی یه لحظه آروم نگرفتی همش وسط سالن بودی بیچاره من و بابایی همش دنبال تو بودیم تو هم دنبال بچه ها آخه نی نی جونم تو خودت بچه ای بی خیال نی نی های دیگه شو مامان

هرچند وقتی بی خیال نی نی ها می شدی باز دستور می دادی تو رو ببریم بیرون تو باغ بگردونیمطفلک حمیدرضا مثل ماهمش مواظبت بود 

قربون اون خنده های شیرینت بشم

ای پسرک سربه زیر مامان

عزیزم مگه پرتقال توپه که برداشتی و می گی توپ

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یه کار جالبی که این روزا می کنی اینه که هر کاری که دلت می خواد انجام می دی هر دسته گلی دلت بخواد آب می ذی اما بعد واسه اینکه من چیزی نگم سرتو تکون می دی و واسه من  نچ نچ می کنی

تازگی ها یاد گرفتی بگی - بیه - یعنی بله قربونت بشم من

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

این روزا دیگه حسابی با هم خوش می گذرونیم هر روز دست تو می گیرم آن آنت و برمی داریم و می ریم واسه خودمون تو مجتمع می گردیم تو هم همچین واسه من ژس می گیری که بیا و ببین قربونت بشم اگه می دونستم که اینقدر خوشت می یاد واست زودتر می خریدم من فقط نگران بودم که نتونی خودتو کنترل کنی و بخوری زمین اما خداروشکر خوب مواظب خودت هستی همینم باعث می شه منم از فرصت استفاده کنم و تو این روزای پائیزی که هوا خوبه ببرمت بیرون البته امروز یه کم زیاده روی کردیم آخه از مجتمع بردمت بیرون و تو ییاده رو خیابون یه کم گردوندمت تا ماشینارو ببینی هر چند دیگه حالا مثل وقتی خیلی کوچولو بودی و عاشق رینگ ماشینا بودی نیستی الان عاشق هواپیمایی اما خوب بازم خودش یه تنوعه اما خودم حسابی خسته شدم پسرم یک ساعت وای آخرش شدم این شکلیاما فدای سرت تو خوش باش من چاکرتم هستم

Loogix.com. Animated avatars.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

این روزا دیگه حسابی با هم خوش می گذرونیم هر روز دست تو می گیرم آن آنت و برمی داریم و می ریم واسه خودمون تو مجتمع می گردیم تو هم همچین واسه من ژس می گیری که بیا و ببین قربونت بشم اگه می دونستم که اینقدر خوشت می یاد واست زودتر می خریدم من فقط نگران بودم که نتونی خودتو کنترل کنی و بخوری زمین اما خداروشکر خوب مواظب خودت هستی همینم باعث می شه منم از فرصت استفاده کنم و تو این روزای پائیزی که هوا خوبه ببرمت بیرون البته امروز یه کم زیاده روی کردیم آخه از مجتمع بردمت بیرون و تو ییاده رو خیابون یه کم گردوندمت تا ماشینارو ببینی هر چند دیگه حالا مثل وقتی خیلی کوچولو بودی و عاشق رینگ ماشینا بودی نیستی الان عاشق هواپیمایی اما خوب بازم خودش یه تنوعه اما خودم حسابی خسته شدم پسرم یک ساعت وای آخرش شدم این شکلیاما فدای سرت تو خوش باش من چاکرتم هستم

Loogix.com. Animated avatars.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٥ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیروز جمعه بود و بابایی بالاخره تو بازی جنگهای صلیبی پیروز شد و ما از دست بازی کردنای بابایی راحت شدیم واسه همین تصمیم گرفتیم بریم شما گل پسرو بیرون بچرخونیم ساعت دو و نیم بود که از خونه رفتیم بیرون اول رفتیم ناهار خوردیم بعد رفتیم پارک هوا خیلی خوب بود کلی اونجا با آن آنت گردوندیمت بردیمت پیش مرغابیا بردیمت کنار دریاچه مصنوعی تو هم خیلی خوشحال بودی یه جا یه عده پسر داشتن توپ بازی می کردن تا چشمت به توپ افتاد گفتی توپ بعدم سریع دوییدی طرفشون توپشون افتاد جلوی پات یکی از اونا اومد توپ و ببره دید تو می خوای شوت بزنی وایستاد بقیه هم تشویقت می کردن که پاس بده تو هم هی خودت و جا به جا کردی هی این پا و اون پا کردی آخرشم خم شدی توپ و برداشتی بعد از پارک بردیمت نزدیک فرودگاه آخه عاشق هواپیمایی تو خونه نشستیم تا صدای هواپیمارومی شنوی می گی آپ بعد می دویی طرف پنجره من نمی دونم این گوشای تو چیه که با وجود صدای بلند تلویزیون در و پنجره بسته بازم صدای هواپیما رو می شنوی خلاصه بردیمت هواپیما ببینی اولین هواپیما که اومد قیافت دیدنی بود شاخ درآورده بودی آخه فاصله خیلی کم بود و تو هم که تا حالا تو همچین فاصله ای هواپیما ندیدی تعجب کرده بودی بعدم دو تا هواپیما که دیدی هوا داشت کم کم سرد می شد واسه همین رفتیم خونه مامانی تا بابایی کامپیوترشون و درست کنه اونجام یه کم بازی کردی اما خسته بودی و غر می زدی واسه همین دیگه برگشتیم خونه

قربون اون قدم زدنت بشم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٥ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اینجا از هر کدوم از کفشات یه لنگه آوردی و گیر دادی که پات کنم اونم چی هر دو چپ اصرارم داشتی همون دو تا روپات کنم منم یواشکی درستش کردم البته باز لنگه به لنگه ست

 

 

سیندرلا شاهزاده من داره دنبالت می گرده

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۳ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب حسابی من و بابایی رو سرکار گذاشته بودی یاد گرفتی سوار آن آنت بشی و پباده شی واسه همین دیشب باهات داستانی داشتیم هی سوار می شدی باز پیاده می شدی و به ما هم دستور می دادی برات دست بزنیم و بهت بگیم آفرین امان از دست تو

اما یه کار جالب دیگت اینه که هر وقت می خوام گردگیری کنم می یای دستمال و از م می گیری شروع می کنی به کشیدن دستمال روی مبل و فرش و هر جا که بتونی مثلاٌ داری کمکم می کنی قربون اون کمک کردنت بشم من عزیزکم


یه چیز دیگه گفتم به منم می گی بابا حالا خنده دار تر از اون اینه که به همه می گی بابا ختی گربه ها وقتی می بینیشون می گی بایا بیا بیا تازه وقتی می برمت پایین تا با آن آنت بگردونمت تا یه بچه می بینی بهشون می گی بابا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۱ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

Help with reaching your baby's  milestones

سلام عزیزکم بازم روزت مبارک

چند روزه سیستمم خرابه جالبه عزیزم نه بابا کامپیوترکار و مامان بی کامپیوتر

اما به جاش امروز می خوام برات بنویسم که روز کودک چه کارا کردیم اول صبح که از خواب بیدار شدی تا اومدن بابایی کلی با هم بازی کردیم دنباله بازی که عاشقشی فقط کافیه من اشاره کنم همچین فرار می کنی که بیا و ببین اینقدر دوست داشتنی می شی وقتی باهات این بازی رو می کنم همش می خندی قربونت بشم.

قطاربازی من می شم لوکوموتیو تو هم واگن لباسمو از پشت می گیری و با هم هوهوچی چی بازی می کنیم

دیگه با هم توپ بازی کردیم بعد یه کم به قول خودت دت بازی کردیم و یه کمم آب بازی

تا اینکه بابایی اومد و بعداظهر با هم رفتیم پاساژ گوهرشاد تا واسه گل پسرم هدیه روز کودکش و بخریم یک به قول خودت آن آن :aa22:خریدیم یه عینک آفتابیم خریدیم تا اینقدربه عینکای بقیه گیر ندی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٩ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب رفتیم مجتمع کامپیوتر اطلس تا بابا جون از سبز رایانه واسه یکی از دوستاش نوت بوک بخره تو هم حسابی حال کردی اونجا رو خیلی دوست داری اول به خاطر اینکه روشن و بعد به خاطر اینکه پله برقی داره و تو عاشق پله برقی

خلاصه تا رسیدیم اول رفتیم سبز اونجا دوست بابایی آقای رضازاده که خیلی دوست داره باهات یه کم حرف زد بعد بغلت کرد برد پایین تا ببرتت پیش همکارای دیگشون تو قسمت فنی و واسه همینم جناب عالی به آرزوت رسیدی یعنی پله برقی بعد چند دقیقه اومدن بالا منم تو رو ازشون گرفتم تا مزاحم کارشون نشی بعد گذاشتمت تا واسه خودت قدم برنی تو هم حسابی واسه من راه می رفتی و همه جا رو هم دید می زدیو همش می رفتی طرف پله برقی منم دنبال جناب عالی که یه وقت سر نخوری و نری طرف پلبه ها  قیافمم اینجوری شده بود که البته یکی دو بار سر خوردیچند بار که رفتی طرف پله ها دلم نیومد نبرمت پله سواری و رفتیم پایین و باز اومدیم یه دور دیگه زدیم باز رفتیم بالا اونجا باز واسه خودت چرخیدی و مثل آدمایی که می رن خرید رفتی طرف یکی دو تا فروشگاه و می خواستی بری داخل امان از دست توخلاصه دوباره برگشتیم پایین پیش بابایی که باز آقای رضازاده اومد و تو با اولین تعارف خودت و انداختی بغلش اونم با نهایت مهربونی دوباره جناب عالی برد پله سواری ممنون عمو جون

خلاصه اونجا یه آقایی به من گفت خانم من چشام شور نیست اما رفتید خونه واسه پسرتون یه اسپند دود کنید خیلی نازه گفتم ممنون اما تو دلم گفتم این سفارش واسه این شیطنتاشه ای فضول مامان ببین چیکار می کنی که به من چه سفارشایی می کنن خوب بچه جون یه کم آروم بگیر وقتیم می خواستیم بیایم جناب عالی از اونجا دل نمی کندین که به زور آوردیمت ببخشید مامان جون بازم می برمت 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

یه چیز جالب که این روزا باعث خنده من می شه ترست از سشواره خدارو شکر که بالاخره یه چیز پیدا شد که ازش بترسی تا چشمت بهش می یوفته صداش و در می یاری اما تا نزدیکت می یارم یا روشنش می کنم ازش همچین فرار می کنی انگار که دراکولا دیدی یه کار خطرناک می کنی اونم کم و زیاد کردن و خاموش کردن شعله گازه ای وروجک هر چی ام بهت می گم جیزه انگار نه انگار تا چشمم و دور می بینی سریع می ری سراغش و کم و زیادش می کنی واسه همین سشوارو آوردم آشپزخونه کنار اجاق گاز کذاشتم تا دیگه از ترس سشوار نری سراغ اجاق گاز امروز بعد ناهار اومدی آشپزخونه طبق معمول می خواستم ظرفای ناهارو بذارم تو ماشین که باز اومدی شروع کردی به درآوردن ظرفایی که من می چینم نمی دونم این چه کاریه مامان جون که من اگه لباس یا ظرف تو ماشینا بذارم تو باید حتماٌ اونا رو دوباره دربیاری خلاصه باز فضولیت گل کرد و اومدی سراغم منم سشوارو برداشتم و گفتم اگه نری بیرون روشنش می کنم قربونت بشم تو فرار کردی و رفتی پشت گاز قائم شدی خیلی کارت بانمک بود حسابی بهت خندیدم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

پسرم امروز تو هفده ماهه شدی هفده ماه از اومدن تو به خونه ما می گذره زمان به سرعت می گذره و تو هر روز بزرگ و بزرگتر می شی و چیزای بیشتری یاد می گیری هیچوقت اولین  روز به دنیا اومدنت رو فراموش نمی کنم چرا که بهترین روز زندگیمه

در طول این مدت که تو به خونه دل ما راه پیدا کردی قشنگترین خاطرات و برای من و بابایی ثبت کردی اولین روز تولدت  حوابیدنت تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.comبیدار شدنت تصاویر  زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comاولین گریه  تصاویر زیباسازی  ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com اولین خنده و بعد بزرگتر شدنت و شیطونی هات  تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ،  بهاربیست             www.bahar-20.comتو برای ما همه چیز بودی و هستی وقتی آلبوم خاطرات با تو بودن و ورق می زنم می بینم که تو شوری برای ما بودی که وصف ناپذیره همه کارهای تو برامون یه خاطره ست تلویزیون دیدنت  تصاویر  زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comموسیقی گوش کردنت غذا خوردنت تصاویر  زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comرانندگی کردنت تصاویر متحرک  ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comبوسیدنات توپ بازی کردنت تصاویر  زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comکانگورو شدنت و ورجه وورجه کردنت  تصاویر زیباسازی  وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com  جابه جا کردن چیزی از این طرف به اون طرف تصاویر زیباسازی  وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comدنبال مورچه کردنات تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های  یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comبی حوصله گیهات تصاویر  زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com غر زدنات بای بای کردنات رقصیدنات تصاویر زیباسازی  وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com با کامپیوتر بازی کردنت بادکنک بازی کردنات تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.com آهنگ زدنت با قاشق و قابلمه تصاویر زیباسازی ،  عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comدغوا کردنات ترسوندن ما  تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.comقائم باشک بازیهات   به زور خندیدنات  تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست              www.bahar-20.com سواری گرفتنت از ما  تصاویر زیباسازی وبلاگ ،  عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com بالا انداختنت تصاویر زیباسازی ،  عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com سعیت برای بالا رفتن از بلندیها تصاویر زیبا سازی  ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comکنجکاویهات تصاویر متحرک  ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comجمام کردنت تصاویر متحرک  ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comآواز خوندنت  زبون درازکردنت سینه خیز کردن و چهاردست و پا کردنت    نشستنت اولین قدمات دت کردنات

 

حالا دیگه واسه  من و بابایی  یه مرد شدی می دویی رقصت مثل بزرگا شدهImage and video hosting by  TinyPic خیلی کلمات و یاد گرفتی بابا . دد . دبا .بیم« یعنی بریم » .نه . بده با « یعنی بده من» به به ی « منظورت اینه که اون چیزی که دیدی به به و خوردنی » بودو بودو « حمام » ادون ادون توپ هیس گفتنت با اپر گفتنات و نماز خوندنت اایایی گفتنت که می خوای اسم خودتو بگی یا درآوردن صدای هاپو که می گی آپ آپ یا صدای پیشی که می گی .بییییییی یا درآوردن صدای اسباب بازیهات آیر آیر

تصاویر  زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

که صدای تانک و هواپیما و سرباز اسباب بازیته و صدای آپ آپ که صدای هاپوی اسباب بازیت و تقلید می کنی یا بازی کردنت مثل  لگو بازیت آن آن کردنات توپ بازی کردنت دنباله بازی کردنات کلاغ پر بازی کردنت  آب بازی کردنات کتاب خوندنت الکی گریه کردنت بالشت بازی کردنت جاروبرقی کشیدنتو خیلی کارای دیگه  خلاصه خیلی شیرین تر و خوردنی تر شدی قربونت بشم من اینها همه برای ما یه دنیای دیگه ساخته از خدای مهربون بازم برای هدیه بی نظیری که به ما داده ممنونم.



نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 


عزیزم حالا وقتی بهت می گم امیرعلی هیس انگشت نازتو میداری رو  بینیت  و می گی هیسسسسس

وقتی هم با کسی خداحافظی می کنی دستتو تکون می دی و می گی:  بابای   

 

بهت می گم بگو مامان می گی ماما اما وقتی کارم داری یا می خوای چیزی بهم بگی بازم بهم می گی دبا یا بابا آخه مگه من بابات عزیزم23_33_7.gif

 

دیشب صدای هواپیما شنیدی دوییدی طرف تراس به هواپیما نگاه می کردی و با تکون دادن دستت و گفتن بیا بیا دعوتش می کردی خونمون تا اینکه هواپیما دعوتتو قبول نکرد و رفت و دیگه ندیدیش خیلی بانمک دست دیگه تو تکون دادی گفتی نه

خیلی دوست داریم عزیزم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٩ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

قربونت بشم مامان جون یه شب خواب خواب بودی منم طبق معمول داشتم کار وبت و می کردم که یه دفعه   تو خواب بلند شدی نشستی بعد به بالشت تکیه کردی و خوابیدی منم سریع ازت عکس گرفتم ببین عسلکم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٩ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 این سزیال شمس العمارم واسه ما داستانی شده به محض اینکه تیتراژش شروع می شه شروع می کنی به رقصیدن Image and video hosting by  TinyPicبه ما هم با گفتن بابا و دبا دستور می دی که برات دست بزنیم ولی خیلی بانمک می رقصی ها اول دور خودت می چرخی بعد وایمیستی باسنتو بالا و پایین می یاری و باز می چرخی باز وایمیستی دوباره با دستات می رقصی قربون رقصیدنت بشم کل تیتراژ اول و آخر و برامون می رقصی ما هم باید حتماٌ دست بزنیم وگرنه وایمیستی نگامون می کنی باز می گی بابا 
آخرشم تو هنوز شارژ شارژی من و بابایی اینحوری می شیم



نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

خیلی شیطون و وروجک شدی یه لحظه آروم نمی گیری الان بابای بیچاره خوابیده تو هم هی می ری روی بالشتش و می پری پایین اینم شد کار خواب از سر بیچاره پرید آخه چرا وروجک بسه دیگه بشین بذار طفلک بخوابه به حرف منم که گوش نمی دی اونور تانکت به قول خودت آیر آیر می کنه این ورم که خودت بپر بپر می کنی حالا هر روز می خوابی ها امروز که بابایی سر درده و می خواد بخوابه واسه من بازیت گرفته پسرم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

قطاربازی : هو هو این قطاربازیته عزیزم می یای لباس من و می گیری و می گی هو هو منم بلند می شم و جلوی تو راه می یوفتم و با هم قطاربازی می کنیم  خیلی خوش میگذره اصلاٌ هیچ چیز تو دنیا لذت بخش تر از  بازی با تو برام نیست  وقتی باهات بازی می کنم می خندی اونم از ته دل و همین برای من کافیه تا همه خستگیهای روزمره از تنم بره .

pikachu

گاهی وقتا با هم لگو بازی می کنیم لگوهاتو می یاری تا من برات تیکه های بزرگش و بزارم رو هم بزارم و بعد خودت کوچیکاش و رو اونا می ذاری قربونت بشم من.

Luffy Nami  Kiss

 

Garra Dance

یه بازی دیگه که با هم می کنیم و تو عاشقشی دنبابه بازیه من می شینم  و چهاردست و پا دنبالت می کنم و می گم اومدم امیرعلی رو بگیرم تو هم فرار می کنی و  باز تا می بینی من وایستادم می یای نزدیکم همین طوری که فرار می کنی می خندی و  این خنده هاتو خیلی دوست دارم یه هیجان خاصی داره که نمی شه توصیفش کرد وقتی می رم پشت مبلا که مثلاٌ قایم بشم آروم  می یای پشت سرم و می خندی می خوای برگردم و باز دنبالت کنم.

love my blankey

 

توب بازی یه بازی دیگه ست که دوسش داری بهت می گم  امیرعلی توپت و بیار می گی توپ می گم آره پسرم توپ. تو هم می ری توپاتو  می یاری  و می دی به من تا با هم بازی کنیم واسه من شوتم می زنی وروجک

baseball wearing ball cap
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

پسر باسلیقه من واسه من عشق داریوش شدی تا آنتن از آهنگای داریوش عزیز و می ذاره هر جای خونه باشی خودتو به تلویزیون می رسونی و میخکوب جلوش می شینی تا صدای داریوش نازنین رو بشنوی اونم تا آخرش گاهی اوقاتم باهاش همخونی می کنی این کارت دیگه خیلی باحاله طوری که می خوام بخورمت

نمی دونم تو از کجا اینو می فهمی اما خوشحالم که پسر یک ساله من از حالا تو شنیدن موسیقی اینهمه سلیقه به خرج می ده آفرین مامانی همیشه همین طور دقیق و باسلیقه باشی و عاشق داریوش

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

قربون اون نماز خوندنت بشم من که مهر رو می ذاری زمین یه دستتو می بری بغل گوشت بعد می یاری پایین می گی اپر بعد مثلاٌ می ری سجده سرتو رو مهر می ذاری بلند می شی وایمیستی و شروع می کنی به تکون دادن لبات دیروز تو آشپزخونه بودیم مهری که مال خودته دستت بود گذاشتیش رو زمین شروع کردی به نماز خوندن سرتو که از سجده برداشتی بهت خندیدم گفتم قربون اون نماز خوندنت بشم بهم نگاه کردی و همون جوری که لباتو باز و بسته می کردی می خندیدیقیافت خیلی بانمک شده بود دوست دارم شیرینکم /*<![CDATA[*/ body {background-color: white; font-family: "Tahoma"; font-size: x-small;direction: rtl} /*]]>*/

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

چند تا از کلمه هایی که خیلی تکرار می کنی همراه با معنی اون

ادون ادون : یعنی الو با وقتی تلفن زنگ می زنه این کلمه رو چند بار تکرار می کنی این یه هشداره به ما برای اینکه جواب تلفن و بدیم

دبا : در زبون جنابعالی معنیش مترادف با من و بابا جونه هروقت با ما کار داری می گی دبا « deba»

بده با : یعنی بده من اگه  چیزی بخوای می گی  «بده با بده با »تا بهت بدیم اما اگه ندیم اونقدر می گی تا کچلمون کنی

دد « dada» به خاله هات یا بچه های دیگه می گی دد یه بار خاله خاطره و بهاره خونمون بودن  همش می گفتی دد دد منم اومدم صداتو کلفت تقلید کردم تو هم کم نیاوردی تو خونه راه می رفتی یه بار آروم به شیوه خودت می گفتی دد یه بار دیگه مثل من صداتو کافت می کردی و می گفتی دد من و خاله هاتم کلی به این کارت می خندیدیم

 

آآآآآآآآآآآآ   : این همون آب خودمونه هروقت تشنت می شه همچین جرف آ رو می کشی انگار کلاس اولی و داری صداهارو یاد  می گیری آآآآآآآآآآآآآآ

بدو بدو : این یعنی شستن وقتی می خوای بگی بریم آب بازی یا حمام می گی بدوبدو

آپ آپ : صدای هاپو هرحیوونی ببینی می گی آپ آپ

بییییییییییی : این صدای گربه ست

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

عزیز دلم دیروز با بابا جون بردیمت حمام به قول خودت بدو  بدو تو هم حسابی واسه خودت آب بازی کردی

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیروز عصرکه از خواب بیدار شدی دیدم هوا خیلی خوبه واسه همین گفتم یه دور با هم  تو محوطه بزنیم و من چند تاعکس ازت بگیرم اول رفتیم پارکینگ پیش بابایی تا ببینیم داره چیکار می کنه اونم طبق معمول مشغول تمیزکردن ماشینش بود نمی دونم این آقایون چرا اینقدر به ماشیناشون اهمیت میدن بهت   یه نصیحت می کنم مامان جون تو این یه مورد خاص سعی کن مثل بابا جونت نباشی فکر کنم ماشینشو از منم بیشتر دوست  داره

خلاصه وقتی رفتیم پیش بابا جون تو همش دوروبرش می چرخیدی و کلی خوشحال بودی و یه عالمه هم ما رو از سحنرانیهات مستفیذ کردی قربون اون خارجی حرف زدن بشم گلم

بعد از اونجا با هم رفتیم محوطه اونجا واسه خودت قدم می زدی و بیسکوییت می خوردی منم دنبالت می یومدم تا یه وقت زمین نخوری چند تا عکسم ازت گرفتم ببین قند عسلم





بچه ها که بازی می کردن صداشون می زدی دد اونا هم دورت جمع شده بودند تو هم عشق اینکه دنبالت کنند فرار می کردی تا اونا بیان دنبالت دیگه داشتی کارای خطرناک می کردی یکی دو بار نزدیک بود بخوری زمین واسه همین برگشتیم پیش بابایی بابا جون کارش تموم شده بود گفت بریم بیرون منم به خاطر تو که عاشق بازارو خریدی قبول کردم و رفتیم اونجا هم هر چی می دیدی می گفتی بده با بده با آخه پسر گلم همه چی و که نمی شه داد به شما بابا جونم طبق معمول واسطت یه وسیله موسیقی خرید لودیکا دیگه این و کم داشتم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٧ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دو سال  پیش همین روزا بود که رفته بودیم شمال یه روز که بابایی از خواب بیدار شد گفت خانمی دیشب یه خواب جالب  دیدم دیدم یه  پسر  داریم یه پسر ناز خیلی دوست داشتنی بود اون موقع بهش خندیدم گفتم باشه چیز دیگه ای از خدا نمی خوای من به حرف بابایی حندیدم اما خودمم خبر نداشتم که تو رو دارم آره عزیزم تو بودی و خواب بابایی تعبیر شده بود اما هردوی ما بیخبر وقتی برگشتیم  مشهد بعد چند روز تغییر حالتهارو  احساس کردم فکر کردم به خاطر ماه رمضون و روزه گرفتنمه اما وقتی ادامه پیدا کرد شک کردم نکنه واقعاٌٌ من باردارم رفتیم دکتر و آزمایش بله درست بود من حامله بودم شب اول  قدر بود که فهمیدم باردارم حالا هروقت این شبای عزیز می یاد یاد اون روزا می یوفتم روزی که خدا تو رو به ما داد وقتی فهمیدم باردارم نمی دونستم خدا می خواد به من چه جواهری بده اون نی نی کوچولو که اون زمان یه جای کوچولو تو دل من گرفته بود حالا همه قلب و روح من و از خودش کرده یه مرد کوچولو شده که واسه من دیگه راه میره و سخنرانی می کنه از خدا ممنونم واسه همچین هدیه نازنینی که تو این ماه مبارک به من داد

خدا جون ازت ممنونم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

با بابایی و خاله بهاره رفتیم خرید بابایی نیومد جای پارک پیدا نکرد گفت شما برید من تونستم می یام من و تو و خاله بهار رفتیم تا چشمت به این بادکنک افتادگفتی : بده با منم گفتم چشم واست خریدم رفتیم پاساژ شهرشب من می خواستم شلوار بخرم تو هم گیر داده بودی به اینکه با بادکنکت می خوای بازی کنی واسه    خودت تو پاساژ قدم می زدی بادکنکتم می کشیدی روی زمین ای پسر بد من که کارم تموم شد خاله بهار اومد گفت بیا ببین شازده پسرت داره چیکار می کنه وسط پاساژ راه می ره و بادکنکش و می کشه زمین وسط پاساژ جلوی راه گفتم ای شیطون بغلت کردم جیغ کشیدی که من و بذار آخه وروجک بیرون اونم جایی به این شلوغی جای شیطنت کردن پسرم

بازم می خوای خودت کارارو انجام بدی اونم به تنهایی این خیلی خوبه پسرم اما تا وقتی که عصبانی نشی ب

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

/*<![CDATA[*/ <!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0cm; margin-right:0cm; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0cm; text-align:right; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:595.3pt 841.9pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:35.4pt; mso-footer-margin:35.4pt; mso-paper-source:0; mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 {page:Section1;} --> /*]]>*/ ازرقصیدنت می خوام برات بنویسم اون اوایل که خیلی کوچولو بودی وقتی یه آهنگ شادی می شنیدی با تکون دادن دستات شروع می کردی به رقصیدن کم کم حرفه ای تر شدی یعنی بدنتم تکون می دادی همون طور که نشسته بودی تازه بقیه رو هم تشویق به دست زدن می کردی کم کم با بلند شدنت از زمین بیشتر هیجانات تو نشون می دادی اما حالا دیگه آخرشی وقتی صدای آهنگ مورد علاقت برای رقص می شنوی اول بلند می شی می ری نزدیک تلویزیون بعد سرتو تکون می دی همزمان دستاتم تکون می دی بعد دور خودت می چرخی خیلی تند بعد وایمیستی باسنت و می بری بالا می یاری پایین اینجوری مثلاٌ می خوای قر بدی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۳ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

بابایی فک کرده من نمی تونم حرف بزنم دیروز واسه من کلاس می ذاشت همش می گفت اای ایی مثلاٌ می خواد بگه امیرعلی منم زودی اداشو درآوردم مامانم حسابی کیف کرد گفت آفرین پسرم چیکارکنیم دیگه ما اینیم

تازگیا خیلی فضول شدم به همه چیز دست می زنم مامانم می گه اینقدر شیطونی نکن خوب من تو یه آپارتمان فسقلی چیکار می کنم مگه من فقط با ماشینام بازی می کنم صداش اذیتتون می کنه خوب من  چه تصقیری دارم خودتون واسم خریدین خوب

وقتی تانک اسباب بازیمو روشن می کنم می گه فایر فایر منم صداشو درمیارم می دوم تو خونه می گم آیر آیر انقده کیف دارهمامانیم همش می گه امیر بشین می خوری زمین ولی من گوشم بدهکار نیست که خوب خیلی حال میده  .

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۳ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب یه بارون فوق العاده اومد پسرم از  اون بارونایی که آدم همیشه آرزو داره بیاد مثل شمال بردمت تا بارونو ببینی اما تا رعد و برق زد فرار کردی قربون اون دل کوچیکت بشم من



نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Glitter Photos

سلام دلبندم دیروز عید فطر  بود واسه همین بعدازظهر ساعت  6 بعد از بارون گفتم بارون چند روزه اینجا بارون می یاد اونم چه بارونی بعد بارون چه هوایی می شه عزیزم وقتی بارون اومد تا صداشو شنیدی دوییدی رفتی کنار پنجره تا بارون و ببینی قربون سلیقت بشم من از داریوش گوش کردنت معلومه چه خوش سلیقه ای هستیداشتم می گفتم ساعت شش بود که از خونه رفتیم بیرون تا بریم خونه مامانیا اول رفتیم خونه  مامانی که می شه مامان من پیش بابایی که خیلی دوسش داری و خاله خاطره و بهاره  که عاشقشونی اونجا کلی بازی کردی و طبق معمول می رفتی آشپزخونه هر چی ظرف تو کابینتای مامانیه رو در آوردی و چیدی وسط آشپزخونه خسته نباشی پسرم

بعد دایی اینا اومدن منظورم دایی مسعود دایی بنده با ارشیا که هنوز شش ماهشه کلی حال کردی می   رفتی جلوش می خواستی بغلش کنی اونم که ارشیای تپلی با اینکه هشت ماه از تو کوچیکتره اما در برابر تو کم نمی یاره توپلی همچین واسش ابراز احساسات می کردی که نگو هرچند هر چی دست طفلک می دادن سریع می رفتی ازش می گرفتی و دیگه بهش نمی دادی

بعد دایی جون خودت اومد وای چه ذوقی زدی دایی باهات بازی کرد تو هم حال کردی حسابی

بعد رفتیم خونه مامانی دیگه ت اونجا باز با محمدجواد بازی کردی بعدم با نازی گربه ی مامانیت خیلی بانمک بودی کلی بهت خندیدیم تا نازی می یومد طرفت فرار می کردی یه بارم فیتیله پیچت کرد نامرد وقتیم که می رفت یه جای دیگه می رفتی دنبالش دستتو تکون می دادی می گفتی بیابیا...............بیا بیا........... قربون اون بیا گفتنت بشم من

خلاصه دیروز بهت خوش گذشت این و مطمئنم همیشه خوش باشی عزیزم  

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳٠ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

سلام  عزیزکم حرفای زیادی برای گفتن دارم که شاید بارها و بارها برات نوشتم اما چه کنم منم و همین یه دونه پسر الان هنوز خوابی و بیدار نشدی گاهی وقتا وقتی می خوابی دلم خیلی برای شیطونیات تنگ می شه دوست دارم زودتر بیدار شی و باز ایر ایر کنی  اونقدر شیرین و دوست داشتنی شدی که دوست دارم ثانیه به ثانیه زندگیتو فیلم بگیرم تا همیشه این روزاتو داشته باشم  از خوابیدنت تا بیدار شدن و شیطونیها و غذا خوردنات و فیلم دیدنات این شبای ماه رمضون می یومدی کنارمن و با من پنجمین خورشید و نگاه می کردی برام جالب بود تنها سریالی بود که تا تیتراژش و پخش می  کرد می یومدی و نگاش می کردی همچینم غرق نگاه کردن بودی که نگو قربونت بشم که حتی وقتی تلویزیون نگاه نمی کنی بازم حواست بهش هست و نسبت به بعضی اتفاقاتش عکس العمل نشون می دی مثلاٌ اون روز داشتی بازی می کردی تا هنرپیشه قیلم گفت خداحافظ نگاش کردی دستت و تکون دادی و گفتی بابای قربونت بشم من یا هر وقت زنگ خونه که شبیه زنگ خونه ماست رو از تلویزیون می شنوی زود به آیفون نگاه می کنی و بعد با صداهایی که درمی یاری می خوای به ما بگی زنگ زدن عزیزم عاشق این کاراتم یا وقتی صدای تلفن می شنوی می گی اون ادون . اگه تلویزیون نی نی نشون بده همچین واسش ابراز احساسات می کنی که گاهی وقتا حسودیم می شه

حالا دیگه قدت بلندتر شده و هر چی که تو آشپزخونه رو لبه میز یا کابینته رو برمی داری ای شیطون من

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٥ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

امشب کلی با هم بالشت بازی کردیم من می زدم طرف تو و تو باز می دادی به من که باز بهت بزنم قربونت بشم اونقدر بازی کردیم که دیگه وقت خوابت شد خسته شدی و باید می خوابیدی الانم خوابی 36_1_50.gifعزیز دلم بخواب دلبندم بخواب و خوابای خوب ببین11_2_114.gif

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

ای وروجک عاشق اینی که جارو برقی رو روشن کنیم تا چشمت بهش می یوفته می گی ووووووووووووو وقتیم که روشنش می کنیم انگار یه چیزی دنبالته دو تا پا داری دو تا دیگه قرض می کنی و به سرعت ازش فرار می کنی Tornadoخیلی قیافت دیدنیه36_11_6.gif باز دوباره تا خاموشش می کنیم می دویی طرفش اما تا روشنش می کنیم باز فرار می کنی


نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

قربون مهربونیات بشم مامان جون myspace commentsوقتی بهت می گم امیرعلی به مامان بوس بده می یای جلو و لبتو  می ذاری رو لبم 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

دیشب گوشی بابا جون و برداشته بودی تو خونه واسه خودت قدم می زدی و  ادون ادون36_13_1.gif  می کردی مثلاٌ می خوای مثل ما با تلفن حرف بزنی امان از دست تو Kissesتازه تلفن خونه که زنگ می زنه زود بلند می شی به طرفش نگاه می کنی و می گی ادون ادون

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

قربون اون نماز خوندنت بشم من که مهر رو می ذاری زمین یه دستتو می بری بغل گوشت بعد می یاری پایین می گی اپر بعد مثلاٌ می ری سجده سرتو رو مهر می ذاری بلند می شی وایمیستی و شروع می کنی به تکون دادن لبات دیروز تو آشپزخونه بودیم مهری که مال خودته دستت بود گذاشتیش رو زمین شروع کردی به نماز خوندن سرتو که از سجده برداشتی بهت خندیدم گفتم قربون اون نماز خوندنت بشم بهم نگاه کردی و همون جوری که لباتو باز و بسته می کردی می خندیدیقیافت خیلی بانمک شده بود دوست دارم شیرینکم /*<![CDATA[*/ body {background-color: white; font-family: "Tahoma"; font-size: x-small;direction: rtl} /*]]>*/

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

وقتی تلویزیون تبلیعی نشون می ده که غذاست می  گی به بییه  36_1_51.gif

اگه  گوشی یکی از   بازیگرا یا تلفن خونشون تو فیلم زنگ بخوره می گی ادون ادون

تبلیغ برنج محسن و که می ذاره همون تبلیغی که مامان بزرگه حرف می زنه همه آخرش می خندن تو هم می حندی

موقع اذان که نماز نشون می ده بهت می گم امیرعلی چیکار می کنن مامان جون یه دستتو می بری بغل گوشت و می یاری پایین می گی اپر

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

عزیز دلم امروز بابایی و مامانی قرار بود ناهار بیان اینجا منم نمی تونستم تا دیروقت کنارت بخوابم واسه همین زودتر بیدار شدم و رفتم آشپزخونه گفتم تا تو وروجک خوابی   countshipناهارو درست کنم اما نیم ساعت بیشتر نگذشته بودکه بیدار شدی من آشپزخونه بودم که صدای گریه آروم تو شنیدم سریع اومدم دیدم روی تخت نشستی و آروم گریه می کنی و می گی دد قربون اون دد گفتنت بشم که به همه حتی من و بابا جونم می گی دد بهت شیر دادم تا دوباره خوابیدی باز رفتم آشپزخونه تا بقیه کارامو انجام بدم اما بازم بعد بیست دقیقه بیدار شدی دیگه نمی تونستم بیام کنارت بخوابم واسه همین بغلت کردم و بردمت آشپزخونه پیش خودم واسه اینکه گریه نکنی دو تا ظرف و آب کردم و با قاشق و سینی و چند تا لگو گذاشتم جلوت تا مثل همیشه شروع کنی به آب بازی و آشپزی به این کار خیلی علاقه داری چند تا چیزو تو آب میریزی هم می زنی بعد از این ظرف به اون ظرف می ریزی و باز هم می  زنی اینقدر اینکارو تکرارمی کنی تاآب ظرف تموم می شه و تو دیگه خسته می شی و باز می یای سراغ من

بعد از اینکه ناهارو درست کردم با هم رفتیم بیرون آخه من یادم رفته بود کاهو واسه سالاد بخرم وقتی برمی گشتیم ماشین بازیافت وارد مجتمع شده بود و داشت ملودی مخصوص خودش و می زد با شنیدن صدای اون شروع کردی با یه دست به رقصیدن dance3.gif« قربون اون رقصیدنت بشه مامان » با قطع صدا رقصیدن تو قطع می شد و با شروعش تو دوباره می رقصیدی وقتی برگشتیم من دیگه کارخاصی نداشتم با هم یه کم بازی کردیم ساعت یه ربع به 12 بود که تو دوباره خوابیدی بابا جون زودتر اومد خونه تا ناهارو با هم بخوریم قبل از اینکه بابا جون بیاد تو بیدار شدی و وقتی بابا جون اومدحسابی ذوق کردی بعد مامانی و بابایی اومدن اونجا کلی خوشحال شدی   ناهار که می خوردیم دائم می رفتی پیش بابایی و به پاشون نگاه می کردی و باز اوف اوف می کردی بابایی خیلی دوست داری خیلی زیاد وقتی خونشونیم یا اونا اینجان همش دوروبر بابایی باباییم    حسابی دوست داره و همش باهات بازی می کنه.

بعد ناهار واسه خودت بازی می کردی و اصلاٌ خواب نداشتی بابایی که رفت با مامانی بازی کردی تا اینکه بابا جون بیدار شد مامانی می خواست تلویزیون LCD بخره واسه همین چهارتایی رفتیم خیابون سعدی تو راه خوابیدی اما به محض اینکه رفتیم فروشگاه بیدار شدی و تا چشمت به تلویزیونا اوفتاد شروع به سخنرانی کردی تا تصویر گربه می یومد صدای گربه درمی آوردی و می گفتی بییییییییییییییییییییییییییییی

و باز اگه حیوون دیگه نشون می داد


می گفتی آپ آپ

واسه مامانی یه تلویزیون خریدیم و برگشتیم خونه مامانی باز تو دوباره خوابیدی اونقدر خسته بودی که حتی وقتی از بغلم گذاشتمت رو تخت بیدار نشدی پوشکتم که عوض کردم بیدار نشدی عجیبه اما ...

الانم که ساعت 11:30 شبه خواب خوابی       البته حق داری امروز کم خوابیدی بخواب دد من عزیز دلم که با گفتن این حرفات ما رو دیوونه خودت کردی

یه چیز درباره این دد گفتنت بگم برات نوشتم که به همه می گی دد حتی من و بابا جون جالب اینجاست که وقتی داریم تلویزیون نگاه می کنیم به خصوص این روزا که با بابا جون داریم سریال LOST رو نگاه می کنیم و به خاطر جذابیت سریال بیشتر محوش می شیم چند بار می یای جلومون و می گی دد دد من می گم جان این و چند بار تکرار می کنی و بعد می ری سراغ بابا اینجوری می خوای بگی به تو نگاه کنیم آخه عزیزم چه چیزی تو دنیا برای ما جذاب تر از نگاه به تویه مامان جونIn Love اگه می بینی ما محو چیزی شدیم اون فقط ظاهر قضیه است قلب و روح ما فقط مال تو دوست داشتنی ترین هدیه خداوندیه اگه همه جذابیتهای دنیا هم جمع بشن مطمئن باش جای تو رو برای ما نمی گیرن و همه لذتهای دنیارو تو وجود تو حس می کنیم پس نگران نباش تو تو ذره ذره وجود مایی و عاشقانه دوست داریم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

سلام پسر نارم این چند روز روزای خوبی نبودن تو مریض بودی و من حسابی پکر چی بنویسم عزیزم از وجدان کاری که متأسفانه بعضی از پزشکای ما ندارن وقتی روز جمعه تب کردی با بابا جون بردیمت کلینیک تخصصی سلامت کودک متأسفانه دکتر اونجا تمایل زیادی برای به کار بردن دانش پزشکیش نداشت شایدم اصلاٌ این دانش و بدست نیاورده و فقط با مدرکش طبابت می کنه نمی دونم به هر حال تشخیص اون مثلاٌ پزشک این بود که تو دچار یه نوع تب ویروسی شدی و استامینوفن تجویز  کرد   ما تورو خونه آوردیم و طبق دستور ایشون به تو قطره دادیم و مرتبم پاشویت کردیم اما تب تو قطع نشد و بین 39/5 و 40 در نوسان بود جمعه شب خیلی حالت بد بود هر کاری می تونستم کردم تا تبت بیاد پایین درسته وقتی خواب بودی اجازه نمی دادی پاشویت کنم یا پارچه نمدار رو پیشونیت بذارم اما تا قبل خواب چند بار پاشویت کردم اما جواب نمی داد ساعت 5 صبح تبت شدیدتر شد طوری که همه بدنت از سر تا پات داغ داغ بود قطره تو که دادم دیگه نذاشتم بخوابی و باز پاشویت کردم بعد نیم ساعت تبت اومد پایین اما بعد از دو ساعت دوباره رفت بالا و همش در نوسان بود بابا جونم نرفت سرکار و حونه موند تا بیشتر مراقبت باشیم تا اینکه عصر بردیمت پیش دکتر دیگه که ازدوستای بابا جونه پیره اما مریضای آشنا رو ویزیت می کنه با دیدن و معاینت گفت که گلو و گوشت عفونتی شده و باید آموکسی سیلین بخوری با تجویز دکتر و دادن داروهات روز بعد تو دیگه تب نداشتی آره عزیزم تو سرما خورده بودی و تب تو به خاطر عفونتی بود که تو بدنت بود و اون آقای به اصطلاح دکتر تشخیصش اشتباه بود و نزدیک بود با این تشخیص غلط برای تو اتفاق بدی بیوفته این قضیه من و یاد پارسال انداخت وقتی هنوز دو ماه و نیم بیشتر نداشتی و ما برای انسداد مجرای اشکیت پیش یه چشم پزشک رفتیم و آقا با به کار بردن یه وسیله آلوده باعث شدن که یه نوع باکتری تو چشم تو رشد پیدا کنه و باعث شد تو یک ماه تمام اذیت بشی چشمات جمع شد و بعد هم سفیدی چشمت قرمز شد چند تا دکتر بردیمت تا بالاخره خوب شدی تازه منو بابا جونم گرفتار شدیم ما هم دو هفته بود که همون مریضی رو از تو گرفتیم واقغاٌ آدم نمی دونه چی باید بگه بعضی از این پزشکا نمی دونن با سهل انگاریهاشون باعث چه دردسری برای مریض و خونوادش می شن و متأسفانه تو علیرغم حساسیتی که ما داریم دوبار اسیر این پزشکای بی وجدان شدی الان خدا رو شکر حالت بهتره اما رمقی برات نمونده بی حوصله شدی و دائم نق می زنی وقتی راه می ری زود خسته میشی جالب اینه که    با این حالت توپ بازیزتو کنار نمی ذاری وقتی بازی می کنی دائم می خوری زمین و اونقدر بی رمقی که همون جایی که اوفتادی سرتو می ذاری زمین و دراز می کشی امروز برایی اولین بار نشسته خوابیدی تویی که خوابیدنت هزار تا قاعده و قانون داره باید همه جا ساکت باشه تو اتاق خواب خودت باشی حتماٌ باید کنارت باشم اونقدر مریض و بیحالی که نشسته هم می خوابی  
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

امروز حسابی بی حال بودی و تب داشتی الانم تب داری داغ داغی بمیرم برات تا وقتی بیدار بودی به بهونه آب بازی چند بار چاشویت کردم اما وقتی خوابیدی دیگه اجازه ندادی حتی پارچه نمدار رو پیشونیت بذارم به محض اینکه پارچه رو می ذارم بیدار می شی و شروع می کنی به گریه نمی تونم برات بنویسم باید مواظبت باشم دوست دارم عزیزم
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

امشب تا خوابیدی حسابی اذیتمون کردی بیچاره بابا جون

ساعت 2 نصف شب بود و تو هنوز بیدار اونم خسته بعداظهرم چون می خواستیم بابایی رو ببریم دکتر تا گچ پاشونو که تو بهش می گی اوف رو باز کنن نخوابید واسه همین خسته بود عجیبه دیر خوابیدن تو نمی گم اون که طبیعیه چون بیشتر روزا با بابا جونت بعداظهرها می خوابید شب دیر خوابیدن کارتونه اما امروز تو از ساعت 12 ظهر که بیدار شدی فقط دو تا نیم ساعت خوابیدی  اول خونه خودمون بود که فقط نیم ساعت شد تا سوار ماشین شدیم و صدای آهنگ رو شنیدی بیدار شدی و شروع کردی به رقصیدن و ابراز خوشحالی کردن دفعه دوم وقتی با مامانی و بابایی داشتیم می رفتیم طرقبه گفتم طرقبه بابایی یه بیست روزی به خاطر پاشون خونه نشین شده بودن مامانی هم به خاطربابایی هیچ جا نمی یومد می گفت بابا تنهاست گناه داره واسه همین با بابا جون قرار گذاشتیم به محض اینکه بابایی از گچ پاشون خلاص شدن بریم پاتوق همیشگی دیزی کوهدشت تا هم هوایی تازه کنند هم دو سه ساعتی دور هم باشیم خلاصه تو راه خوابیدی اونم شاید نیم ساعت به محض اینکه رسیدیم از خواب بیدار شدی و شرو ع کردی به شیطنت و دد دد  گفتن و از این  طرف به اون طرف رفتن با وجود اینکه بابایی گچ پاشونو باز کرده بودن اما می رفتی کنار بابایی و می گفتی اوفففف بعد سرتم تکون می دادی و اینجوری ابراز همدردی می کردی swoon2.gifقربونت بشم شیرین زبونم دوست دارم یه عالمه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٠ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

- دد    دد  -   گفتن باز کار جدیدت شده دیگه کمتر از بده استفاده می کنی و همش می گی دد    دد  don-t_mention.gif

وسطش یه عالمه حرف خارجی قشنگ دیگه می گی تا منظورتو به ما برسونی بعضی وقتا واقعاٌ نمی فههم چه منظوری داری و چند بار چند تا موضوع و می گم تا بالاخره آقا اوکی و می دن sad.gif

شبا وقتی می ریم بخوابیم لامپ و که خاموش می کنم فرفره نوریتو می دی به من و می گی آپ آپ

آخه من با انداختن سایه دستم روی دیوار برات شکل هاپو در می یارم و می گم آپ آپ تازگیها شکل گربه رو هم در می یارم خیلی این بازی رو دوست داری تازه سعی می کنی خودتم انجامش بدی قربونت بشم من In Love

دیروز باهات گل یا پوچ yes2.gifبازی می کردم تو هم هردفعه که دستامو می یاوردم جلو دست می ذاشتی روی همونی که دفعه قبل گل بودgirl_haha.gif

الان وقتی باهات کلاغ پر بازی می کنم انگشتتو می بری بالا و می گی - در - آفرین پسرم clapping.gif

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٧ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

پسر نازنینم 15 ماه از روز قشنگ بارونی که تو قدم به زندگی من و بابایی گذاشتی می گذزه توی این مدت تو بزرگ و بزرگتر شدی و هر روز جای بیشتری تو قلبمون باز کردی و با شیرینکاریهات ما رو دیووته خودت کردی و هر روز و برامون خاطره ای قشنگ و بیاد موندی کردی می خواستم مروری داشته باشم به این خاطرات

اولین روز تولد

 اولین خنده « 15 روزگی »

 

 چهل روزگی « اینجا چشمت به آویز تختته عاشقش بودی

وقتی خواب بودی بغل بابایی خندندیدی منم شکار لحظه ها کردم

بازم خوابت عزیزم

بازم محو آویزای تختت شدی قربونت بشم من

از کوچیکی عاشق نورو روشنایی بودی اینجا داری به لوستر نگاه می کنی که این جوری می خندی

اینم یه خنده شیرین دیگه

 

اینم گریه ت

اینم کمربندایمنیته عزیزم وقتی کوچولو بودی و سوار ماشین بابا جون می شدیم تو دست تو اینجوری به پنجره می گرفتی

اینم بابابزرگ شدنت من عاشق این کارت بودم

اینجا لباس عروسک تو تنت کردم خیلی بامزه شده بودی

اولین باری که سوار روروئک شدی

بازم خنده های شیرین

اینجا شب یلداست تو هم کنار هندونه شب یلدا

اینجا از حمام اومدی ببین چه خوردنی شدی

اینم دوغ خوردنت

اینجا داری بشکن می زنی

اینجام دارین موسیقی گوش می دی موزیسین من

فدبلندی کردنت

 الن وقتی که تازه اشاره کردن و یاد گرفته بودی

اینام چند تا عکس از شیطونی هات

اینجا رفتی رو در ماشین نشستی

اینجا می خوای از یخچال سس برداری که البته موفقم می شی

اینجام می خوای با کنترل شبکه رو عوص کنی امان از دست تو وروجک

اینجام تشریف بردید روی مبل که تلویزیون ببینی

اینم چند تا عکس از قیافه های بانمکت

 وقتی تازه یاد گرفته بودی دست بزنی به بقیه هم دستور می دادی دست بزنن و می گفتی ددددددددد

اینجام که اومدی سروقت کامپیوتر بابا جون

اینجا سرت خورده به دیوار داری دیواری د می کنی

اینجا داری دت می کنی گاهی وقتا پرده رو می گیری جلو صورتت و می گی دت گاهی وقتا دستای نازتو می گیری جلو صورتت و می دی کنار و می گی دت

این کار هر شبته شبها قبل از خواب چراغ بیچاره رو خاموش و روشن کنی کلی ام ذوق می کنی

آن آن کردنت عسلم

اینجام مکانیک شدی

هنوز بزرگ نشده واسه من عاشق توپ و توپ بازی شدی

اینم رانندگیت

اینجام با  عروسکات جلسه گذاشتی

اینم خاله قوری

اینم اولین کچلی زندگیت

بده بده

حساب کزدم به طور متوسط تو 5 تا بده در دقیقه می گی که ساعتی می شه 300 تا و اگه روزی ده ساعت بیدار باشی که هستی می شه 3000 بار در روز می گی

بده بده

اینم صورت شستنت

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۸ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

غنچه زندگی من هر روز شیرین و شیرین تر می شی حالا دیگه خیلی خوب راه می ری اوایل دو تا دستتو می بردی بالا می خواستی این طوری تعادل تو حفظ کنی تا زمین نخوری هر جند بارها و بارها به زمین می خوردی تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.comاما حالا دستای نازتو می ندازی پایین و بدون ترس از افتادن مثل یه مرد تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.comقدم برمی داری فدای اون راه رفتنات.

تا خالا صدای خنده هامون و سرفه هامونو تقلید می کردی هر وقت می خندیدیم می خندیدی و اینجوری تو خنده هاو شادیهامون شریک می شدی یا اگه سرفه می کردیم تو هم سرفه می کردی و وقتی می گفتیم وای امیرعلی مریض شده ببریمش دکتر خوشت می یومد و بیشتر سرفه می کردی اولین باری که این کارو کردی زمستون بود مامانی حسابی سرما خورده بود و سرفه می کرد تو هم پشت سرهم سرفه می کردی با اینکارت همه بهت می خندیدیم و گاهی اوقاتم وقتی بهت می گفتیم امیرعلی مریض  شده سرفه می کردی بدون اینکه کسی سرفه کرده باشه خالا یه کار دیگه هم یاد گرفتی که خیلی بانمکه اونم الکی گریه کردنه وقتی بهت می گیم امیرعلی گریه کن دستتو می ذاری روی صورتتو صدای گریه در می یاری وقتی هم که ما الکی گریه می کنیم فکر می کنی جدی و می یای جلو آروم می زنی به پامون و می گی دد....دد.......یعنی گریه نکن قربون اون قلب مهربونت بشم من که طاقت ناراحتی هیچ کس و نداری.

از تقلید صدا برات نوشتم اینم باید بگم صدای آپ آپ یعنی صدای سگ یا همون هاپو ی تو . اولین صدای حیوونی بود که یاد گرفتی هروقت هاپوتو بهت  نشون می دادم و می گفتم امیرعلی هاپو چی می گه می گفتی آپ آپ بعد از اون هر حیوونی رو که می دیدی می گفتی آپ آپ حالا می خواست سگ باشه یا گربه یا حیوونای دیگه که تلویریون تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.comنشون می داد به همه می گفتی آپ آپ اما تازگیها یه صدای دیگم یاد گرفتی اونم درآوردن صدای گربه ست وقتی بهت می گم امیرعلی نازی چی می گه « نازی گربه مامانی» صداتو نازک می کنی و می گی بییییییییییییییییییییییییی «bey » امشب که شبکه آموزش داشت درباره گربه سانان صحبت می کرد با دیدن تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.comتصویر پلنگ گفتی بیییییییی قربون اون هوشت بشم که شباهت بین اونارو می فهمی.

از دیشب خاله بهاره و خاله خاطره اینجان تو هم حسابی خوشحالی و کیف می کنی الان اونقدر خسته ای که حسابی خوابی تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست              www.bahar-20.comو به قول معروف از خستگی غش کردی امروز یه کار جالب کردی که کلی بهت خندیدم تو اتاقت بودی و داشتی با کیسه بوکست که آپ آپه و تو دوسش داری بازی می کردی که آنتن یکی از آهنگایی رو که دوست داری گذاشت از جلوی اتاقت رد شدم دیدم همون طور که با آپ آپت بازی می کنی داری با خودت آهنگ و زمزمه می کنی بهت گفتم مامانی پاشو بیا آهنگتو گذاشتن  چرا نمی یای  من آپ آپ تو برات می یارم خیلی بانمک سریع از جات بلندشدی و به طرف هال رفتی الهی قربونت بشم

چی بگم عزیز دلم بگم که چقدر دوست دارم شاید نشه توصیفش کرد اما بدون  بیشتر از خودم  و بیشتر از همه اون چیزایی که تو این دنیا برام باارزشن دوست دارم خنده هات قلبمو شاد می کنه و گریه هات روحمو آزرده مامان جون الهی همیشه تو نگاهت شوق رسیدن به پیروزی و رو لبات لبخند رصایت و تو وجودت خوبی و مهربونی ببینم  بازم می گم دوست دارم به اندازه همه دنیا

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٤ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

پسرک نازم وقتی راه می ری و قدم برمی داری اونقدر جذاب و دیدنی می شی که دوست دارم ساعتها بشینمو نگات کنم دو تا دست کوچولوتو می بری  بالا و شروع می کنی به راه رفتن و تاتی تاتی کردن بابایی بهت می گه بچه پنگوئن بابا راستم می گه آخه از پشت درست مثل پنگوئنا راه می ری خیلی بانمکه خوب پیشرفت کردی و تندم راه می ری انگار یکی داره دنبالت می کنه قربون این تاتی کردنات بشم من دوست دارم
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

بابایی که از محل کارش زنگ می زنه گوشی و طبق معمول می ذارم دم گوشت تا بابا جون باهات حرف بزنه وقتی دستتو رو پات میزنی می فهمم بابایی داره برات اتل متل می خونه وقتی که انگشتتو روی زمین می ذاری و می بری بالا می فهمم که بابایی داره برات کلاغ پر می خونه قربونت بشم عزیزم که اینقدر بازیگوشی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

پسر نازم وقتی کلاغ پر بازی میکنی دیگه انگشت کوچولوت روی زمین ثابت نیست اونو می بری بالا و می یاری پایین و میگی دددددددددددر  تازه گاهی وقتا خودت بدون اینکه ما  چیزی بگیم به زبون شیرین خودت مثل من اسم می بری و انگشتتو می بری بالا دوست دارم عشق مامان

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

عسلک مامان حالا دیگه میلت برای راه رفتن زیاد شده و همش سعی می کنی راه بری منم قدم به قدم دنبالت می یام تا نخوری زمین قربونت بشم که یه لحظه هم آرامش نداری و دائم در حال راه رفتنی خیلی بانمک راه می ری خدارو شکر  که هستم و اولین قدمهاتو دیدم به امید دیدن قدمهای بزرگتر تو زندگیت عزیز دل مامان

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

شیرینکم حالا دیگه از مبلا و تخت خودت می ری بالا اما هنوز از تحت ما چون ارتعاغش بلندتره نمی تونی بری بالا شبا قبل خواب هرشب چند بار از تخت می ری پایین ولی موقع اومدن به بالا مشکل داری و من باید کمکت کنم چند شبه وقتی می خوای بری پایین بهت می گم امیرعلی اگه بری پایین دیگه نمی یارمت بالا پسرم تو  هم از نصفه راه برمی گردی الهی قربونت بشم خوبه حداقل توی این یه مورد به حرفم گوش می دی عزیز دام

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

امروز برای اولین بار وقتی بردمت حمام تو وان جمام نشستی و صداتم درنیومد تازه کلی ام کیف کردی و با دستات به آب می زدی و شالاپ شالاپت به راه بود الهی قربونت بشم که عاشق آب بازی الهی بمیرم مامانی وانت کوچیکه عزیزم برات از دبی یه استخر بادی خریدیم اما خیلی بزرگه خونه ما هم که آپارتمانیه و کو چیک انشاالله بابایی یه خونه ویلایی بخره تا تو حیاط استخرتو آب کنم و با بابایی آب بازی کنی البته بابایی  می خواد برات کوچیکشو بخره تا بتونی تو حمامم جای بزرگتری برای بازی داشته باشی

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٩ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin