این وبلاگ و برای پسر نازم از زبون خودش درست کردم تا خودش درآینده این کارو ادامه بده از علی عزیزم که منو راهنمایی کرد تا این وبلاگ به این مرحله برسه ممنونم . هردوی شما رو به وسعت دلای پاکتون دوست دارم.
/**/
یکی بود .... یکی نبود .....بود ... هیسکی نبود ......امی امی بود مامانس بود یعنی یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکس نبود یه امیر علی بود با مامانش عروسک دزد دریات یا به قول خودت همون دزدیده دریات کمرش شکسته اونقدر که اون بیچاره رو اینور و اونور می بری حالا وقتی بهت می گیم امیرعلی دزدیده دریات چی شده دستتو می گیری به کمرت و صدات مثل آدمای مریض می کنی و می گی دزدیده دیا کمدس سکسته اسم مامانی و بابایی هم خوب یاد گرفتی و اونقدر شیرین می گی بابایی ایضا که نگو و نپرس به مامانیم می گی مامانی عیفت اسم خاله ها و دایی جونتم بلدی و وقتی بهت می گم اسم خاله هات چیه می گی خاله مضی خاله بهایست خاله آتیه یعنی خاطره حالا حرف خ رو خوب تلفظ می کنی اما به خاطره که می رسی می گی آتیه نماز که می خونم می یای کنار می گی مامانس مماز خوندی آنه هرچند از همون اول دوروبرمی و می خوای تو هم نماز بخونی مهرو برمی داری و می گی امی امی مماز بخونه خداروشکر مجرای اشکیت باز شد و دیگه احتیاج به عمل محدد نیست دکتر مهربون گفت خوب خوب شدی روز عمل بابا جون واست دو تا اسباب بازی خرید یکی سرباز فایر فایرت که یه دونه مثل همین عمه فروزان وقتی یازده ماهه بودی برات خریده بود و تو هم به خاطر علاقه زیادت به اون اونو شکوندی و یه تاب وقتی از بیمارستان اومدیم بابا جون گفت واسه پسرم که امروز پسر خوبی بود دو تا جایزه گرفتم و این دو تا اسباب بازی رو بهت داد خیلی خوشحال شدی اینم عکسشون اینم امیرعلی تاب سوار ما اینم از عجایب امیرعلی رو تاب خوابش برده هفته قبل رفتیم نمایشگاه مثلاٌ بین الملی ماشین ما که نماینده ای از کشورای دیگه ندیدیم ماشینا همونایی بود که تو بازارم هست به جز یکی دو مورد حالا بگذریم نمایشگاههای مشهد همیشه همین طوره از جلوی غرفه ایساکو رد می شدیم یه نماد ایساکو اونجا بود که تو ازش خیلی خوشت اومده بود باهاش بازی می کردی مثل یه کیسه بوکس بود خلاصه مشغول بودی یه آقا از نماینده های ایساکو اومد بهت یه کتاب داد یکی دیگه از آقایونم هم یه دونه از همین نمادای ایساکو بهت داد ااینم عکسش ز اون روز هروقت اینارو می بینی می گی آگای مهربون داده در مورد پوشک گرفتنت دیگه شبا هم پوشکت نمی کنم و تو هم صبح که بیدار می شی مثل یه دسته گلی و هیچ کار اشتباهای هم نکردی قربونت بشم عزیز دلم به برنامه می گی ب اومه بین سریالهایی که ما نگاه می کنیم اسکارو خوب می شناسی و تا می خواد شروع بشه می گی اوسکار اما یه کمم از بدیهات بگم فرار از زندان سریال مورد علاقه منه همین طور بیست و چهار هروقت این دو تا شروع می شه چون می بینی محو تلویزیون می شم همش غر می زنی و نمی زاری نگاه کنم بعضی وقتا دوست دارم سریال فرار از زندان و بیست و چهارو بشینم کامل نگاه کنم چون دی وی دی هاشو بابا جون داره اما نمی ذاری تازه هفته ای دو قسمتشم خوب نمی زاری نگاه کنم چه برسه به دیدن همش ظرف چند روز آخه چرا وروجک وقتی خوابت می یاد حسابی غر می زنی نمی خوابی اما غر می زنی باید ببریمت با ماشین یه دورت بدیم تا بخوابی فقط شبا می شه اونم وقتی خاموشی مطلق زده بشه و همه مثلاٌ خوابیده باشند می شه با قصه خوابوندت تا می ریم رو تخت که بخوابی می گی گیصه گیصه اما ادبیات امیر مامان اسم من و بابا رو خیلی خوب یادگرفتی و وقتی بهت می گم اسم مامان چیه می گی زهیه و وقتی می گم اسم بابا چیه می گی عیی قربونت بشم من بیو اونوی « برو اون ور یا همون برو اون طرف خودمون » بعضی وقتا که بازی می کنی و می یام کنارت می شینم و دوست نداری من اونجا باشم بهم می گی بیو اونوی وقتی اذیتم می کنی بهت می گم میرم مامان امیرمهدی می شم یا می گم می رم مامان عسل می شم تو هم خیلی تحویلم می گیری تازگیها من هنوز می خوام بگم خودت پیش دستی می کنی و می گی اه مهدی شو عسل شو یعنی مامان امیرمهدی شو یا مامان عسل شو خسته نباشید پسرم با این همه ابراز محبت اسم وسایل آشپزخونه رو خوب بلدی و وقتی ازت می پرسم این چیه می گی اچال این یعنی یخچال یا به ماشین ظرفشویی می گی ظف شویی به ماشین لباسشویی هم می گی یباسشویی به ماکروفر می گی ماکوفر به پلوپز می گی بیوپز به گاز می گفتی به به اما حالا دیگه اسمشو خوب بلدی به پنجره می گی پندیه تا سوار ماشین می شیم می گی آهنگ تازه هرچیم گوش نمی دی باید برات شو بزاریم اونم شوهای درخواستی این عسل خاله ست تا چشمت به این عکس می یوفته می گی مامانس عسل کبیسه نیگاه اینم عکس از ماسه بازی امیرعلی من کنار دریا اما سفرنامه ما: صبح ساعت 11 از مشهد راه افتادیم ناهارو بجنورد خوردیم و بعد رفتیم جنگل یه چایی اونجا خوردیم بعد رفتیم گرگان شب اونجا بودیم و روز بعد ساعت نه صبح راهی ویلا شدیم ساعت تحویل ویلا به ما دو بود حدوداٌ یه ربع به دو رسیدیم و ویلارو تحویل گرفتیم ویلا شهرک ساحلی نفت رستمرود بود ده کیلومتری نور جای قشنگی بود ویلای ما هم رو به دریا بود و هم فاصله ای با دریا نداشت ناهارو که خوردیم یه استراحتی کزدیم و بعد ساعت شش و نیم رفتیم دزیا اول که بابا جون بردت تو آب ترسیدی و گریه می کردی اما وقتی خودم بردم نترسیدی و حسابیم کیف کردی تازه وقتی می خواستم بیارمت بیرون گریه هم می کردی و همش می گفتی آب بازی اینجا استخرتو برات آب کردیم و گذاشتیم تو دریای کوچولوی خودت بازی کنی اینم بعد یه آب بازی درست و حسابی روز دومم همین جوری بود و بازم ساعت شش بردیمت تو آب و کلی بازی کردی روز سوم خاله هات اومدن تو با امیرمهدی و عسل بازی می کردی عصر بردیمتون دریا و بازم کلی بازی کردید بعدم نشستید کناردریا و اونجا کلی ماسه بازی کردین ------« عکسای این روزت آماده نیست آخه من دیگه دوربین عکاسی و با خودم نبردم و خاله دوربینشو آورد هنوزم ندیدمش تا عکسارو ازش بگیرم تو پست بعدی می زارمشون»------- روز بعد دیگه باید ویلارو تحویل می دادیم بعد از اونجا رفتیم نمک آبرود اونجا ناهارو خوردیم استراحت کردیم و البته جناب عالی شیطنت بعد رفتیم تله کابین سوار شیم می گفتن امیرعلی رو نبرین ممکنه بترسه اما تو وروجک تا چشمت بهشون افتاد گفتی هابی یعنی هواپیما و وقتی سوار شدیم خیلی خوشت اومد و با تعجب نگاه می کردی وقتی هم اون بالا پیاده شدیم تا یه دوریم اونجا بزنیم همش می گفتی بریم سوار شیم و نذاشتی یه نیم ساعتی اونجا بشینیم آخه اون بالا خیلی قشنگ بود بعد اون باز رفتیم سلمان شهر تا شوهر عمه فروزان اومد و رفتیم ویلای اونا اینجا داری علفای هرزو هرس می کنی کشاورز کوچولوی من صبح مامانی و خاله ها برگشتنو ما چون بابا دوست داشت بمونه موندیم صبح اونجا طبقه پایین ویلا با بابا و شوهر عمع فروزان حسابی توپ بازی کردی اینم استراحت پدر و پسر بعد از توب بازی عصر بردیمت ساحل عباس آباد شب اونجا بودیم و روز بعد ساعت شش بیدار شدیم و راه افتادیم تا شب نشده مشهد باشیم که ساعت هفت و نیم رسیدیم مشهد سفر خوبی بود به تو هم حسابی خوش گذشت خداروشکر البته تو این سفر کلی با بابایی و عمو بازی کردی به خصوص با بابایی با مامانی هم همین طور اینم چند تا عکس از شما با بابایی مهربونت دیشب مامانی اینا شام خونه ما بودن موقع شام ظرف شکلاتتو دستت گرفتی اول ر فتی پیش مامانی گفتی مامانی بردار بعد رفتی سراغ بابایی و باز به بابایی تعارف کردی که بابایی بردار و بعد بهاره و گفتی بهایه بدار و بعدم خاله خاطره و بعدم من اومدی کنارم و گفتی مامانس بدار و بعدم بابا جالب اینه که شکلاتای ظرف به تعداد ما بود و شکلاتا تموم شد وقتی بابایی برداشت گفتی تمو سد وقتی هم یه کاری می خوای انجام بدی و من اجازه نمی دم می یای صورتمو ناز می کنی و می گی ناز شوب شور به چوب شور می گی شوب شور بعد به من می گی شوب شور می حویی فن کن : فکر می کنم ویوه : میوه عش تا چشمت به دوربین می یوفته می گی عش و واسم ژست می گیری تا ازت عکس بگیرم اینم چند تا عکس از عشق مامان امیرعلی و فایر فایر آخه این ماشین مال سوار شدنه بچه جون امیرعلی و آدم آهنی بزا وقتی ازم می خوای چیزی رو برات بزارم رو زمین می گی بزا به دستشویی می گی دسویی وقتی بهت می گم خوبی می گی میسی وقتی با تلفن صحبت می کنی می گی سنام اوبی میسی امروز که داشتم با مامانی حرف می زدم گفتی گوسی بده بعدم گوشی ازم گرفتی و گفتی اتیه یعنی می خوام با خاطره حرف بزنم مزه هارو خوب می شناسی البته هر چی می خوای بخوری هنوز نخوردیشون می گی توسه وقتی می خوام بهت شربت بدم می گی تخه به شیرینم می گی سیسن عاشق قندی و تا چشمت بهش می یوفته ذوق می کنی و می گی اند بعدم دستتو می بری طرف قندون و به من نگاه می کنی قربونت بشم چون تا من بهت اجازه ندم برنمی داری اینقدر می گی انده انده که من از رو برم و اوکی بهت بدم ای وروجک تو خوراکیها عاشق پاستیل و اسمارتیسی خدارو شکر زیاد چیپسی نیستی برعکس مامانت اما متأسفانه اگه بریم خرید و چشمت به پفک بیوفته برش می داری و بدتم نمی یاد بخوری از بین خونواده آجیل جات پسته خور و بادوم هندی خور خوبی هستی به پسته اوایل می گفتی پپه اما حالا می گی پسه به بادوم هندی می گی بادوم فندق دوست نداری و اگه یواشکی به اسم پسته بزارم دهنت اونو در می یاری برعکس مامانت که عاشق فندقه وقتی می خوای توجهمونو به چیزی جلب کنی می گی ایگاه منظورت همون نگاهه جمعه رفتیم باغ یکی از دوستای بابا جون هوا عالی بود البته بعد دو ساعت بارون اومد اونم چه بارونی تو هم قبل از بارون واسه خودت کلی بازی کردی اینم چند تا عکس از شما گل مامان امیرعلی با طلا سگ خجالتی اینم قیافت وقتی می گی توسه اینجا مثلاٌ می خواستی توت فرنگی بخوری اما قبل خوردن داری به بابا جون می گی توسه چش چش دو ابو دماغو اادو « اادو با کسره » کارت این شده همیشه دفتر به دست تو خونه راه می ری و هرکی دم دستت بیاد گیرش می یاری و اون بیچاره هم باید واست چشم چشم دو ابرو بکشهتازه حین کشیدن می گی عدل یغنی یه عسل واسم بکشید یا آتوسه یعنی ارشیا واست بکشیم و گاهی وقتا هم هوس پیشی کشیدن به سرت می زنه و می گی پشه اینم لطف کنید با کسره بخونید حلاصه داستانی داریم با نقاشی کشیدنت دیشب ساعت دو نیمه شب گیر دادی واست چش چش دو ابرو بکشیم خودتم شیرین می خونی چش چش دو ابو دماغو اادو « اادو با کسره » و اما ادبیات شیرین امیرعلی این روزا خیلی شیرین زبون شدی تقریباٌ همه کلماتی که بهت می گم و نصفه نیمه تکرار می کنی مثلاٌ به بارون می گی بایو به کمد می گی مکد به زهره می گه دیه پیشی که مامانی واست از کربلا آورده رو صدا می زنی و می گی پیسی و خیلی کلماتی که بهت می گم و خیلی شیرین ادا می کنی تا حالا وقتی می خواستی بگی نازه می گفتی نانه اما حالا نازه رو خیلی شیرین تلفظ می کنی و حرف _ ز _ رو یه کم مثل س تلفظ می کنی تازگیها سلام کردن هم یاد گرتی سر کوچولوتو تکون می دی وخیلی شیرین می گی سنام سنام سلام عزیز دلم ان شالله همیشه سالم و سلامت باشی نفسم دایوس : خیلی خوب داریوش می شناسی و تا یه آهنگ از داریوش می شنوی می گی دایوس به به امید بوس به آسانسور می گی آنانور مسی : مرسی چبس : چسب دوباده : نوشابه دماغ یه آهنگ امید خونده به اسم فریاد تا آهنگ می خواد شروع بشه و هنوز صدای امید نشنیدی می دویی طرف تلویزیون می گی فباد فیاد وقتی بهت می گم امیرعلی بده می گی امی امی ناسه البته تازگیها حرف - ز - رو می تونی تلفظ کنی می گی نازه به ماشین دیگه نمی گی آن آن می گی ماسین بازم چند تا عکس دیگه از عشق مامان وقتی بهت می گم امیرغلی ژست بگیر دستتو می ذاری روی صورتت این شکلی تولدت مبارک عزیزم دو سال پیش تو همچین روزی به دنیا اومدی و قدم به خونه دل ما گذاشتی یک روز بارونی بهاری وقتی هنوز فکر نمی کردیم بیای امیدی و شادی زندگیمونو دو صد چندان کردی حالا دو ساله با مایی وما هرروز بیشتر از روز قبل دوست داریم و بهت عشق می ورزیم دو سال مثل برق و باد گذشت و من و بابا جون حس خوب پدر بودن و مادر بودن رو تجربه کردیم و حالا که خودت شیرین و خوردنی ما رو مامان و بابا صدا می زنی بیشتر وبیشتر می فهمیم که پدرو مادر بودن چقدر شیرین و البته پر مسولیته دوست دارم برات بهترینها رو آرزو کنم پس تو این روز خوب آرزو می کنم همیشه سلامت باشی که سلامتی بهترین هدیه خداوندیه و البته خوشبحت و مفید برای دیگران همیشه شاد باشی و در شادی لحظات عمرت رو بگذرونی عکسای متفرقه امیرعلی در حال نگاه کردن ماشینای خیابون به قول خودش ماسین و اما هدیه های تولدت هدیه بابایی هدیه من هدیه مامانی و بابایی یه جعبه ابزار از اونجایی که عاشق ابزارای بابا جونی مامانی و بابایی زحمت کشیدن و این جعبه ابزار بهت هدیه دادن هدیه خاله بهاره و خاله خاطره هدیه معصومه جان از دوستای خونوادگیمون و البته مامانی دیگه هم یه کارت هدیه پارسیان به مبلغ صد هزار تومان بهت هدیه دادن دست همگی درد نکنه دیروز لباس عربی که مامانیت از مکه برات آورده بودند و تنت کردم خیلی با نمک شده بودی امیرعلی در حال قدم زدن قربون اون خندهای شیرینت بشم اینا هم عکسایی که خونه مامانیت گرفتیم شیطون مگه بادکنک صندلیه که روش نشستی ببین حباب بارونت کردیم چقدر خوشحالی عزیزم وای چه واسه مامانت خودت گرفتی اینم امیرعلی ونازی عزیز دلم این مدت خیلی به خاطر شما عزیز دلم فرصت نمی کنم بیام به وبت سربزنم و اونو آپ کنم یه پست که مدتها می خوام بذارم و فرصت نشده برنده شدن شما جیگر مامان تو مسابقه نی نی های مامی سایت امروز می خوام دو تا از عکسات و که تو مسابقه اول شدن رو بزارم قربونت بشم اول قیافه بانمک و مسابقه بعدی اخم نی نی ها عزیزدلم دیشب برای اولین بار بردیمت آرایشگاه تا موهات و کوتاه کنیم خیلی گریه کردی به خصوص وقتی سشوار و آوردن دیگه هیچی اونقدر گریه کردی که نگو ولی ارزشش و داشت خیلی بانمک شدی ببین اینجا از خواب بیدار شدی چون حمام رفته بودی و بعد خوابیدی موهات شکسته دیروز عید قربان بود و طبق معمول بابایی به مناسبت عید واست یه هدیه کوچولو خرید دستت درد نکنه بابایی مهربون بازم یه کار بانمک ازت دیدم که دلم نیومد چیزی ازش ننویسم دیروز من آشپزخونه داشتم ناهار درست می کردم دیدم هیچ صدایی ازت نمی یاد یه جورایی مشکوک می زدی واسه همین اومدم ببینم داری چیکار می کنی که دیدم بله امیر آقا همه توپاشونو یه جا جمغ کردن خندم گرفته بود نمی دونم این کار و واسه چی کرده بودی عاشق توپی اما این جوریشو ازت ندیده بودم شاید می خواستی ببینی چند تا توپ داری نمی دونم هر چی بود کارت خیلی برام جالب بود قربونت بشم اینجا بهت گفتم امیرعلی چقدر توپ داری پسرم همچین خودتو واسم گرفتی که نگو ببین چشاتو چیکار کردی الانم که دارم این پست و می ذارم به عکسات نگاه می کنی و پشت سر هم می گی توپه فوتبالیست کوچولوی من دوست دارم آخی چه مثل آقایون با پرستیژ نشستی عزیزم فدای اون بازی کردن و ورجه وورجه کردنت بشم وروجک من عسلم از پله ها میری بالا نخوری زمین اینجا داری می گی بیم بدو بدو چند شب پیش رفته بودیم پاساژ شهر شب گیر داده بودی به آینه ای که طبقه پایین پاساژ بود قربون اون نگاه مهربونت بشم من امان از بی دندونی دیشب رفتیم عروسی باغ سالار خیلی شیطونی کردی یه لحظه آروم نگرفتی همش وسط سالن بودی بیچاره من و بابایی همش دنبال تو بودیم تو هم دنبال بچه ها آخه نی نی جونم تو خودت بچه ای بی خیال نی نی های دیگه شو مامان هرچند وقتی بی خیال نی نی ها می شدی باز دستور می دادی تو رو ببریم بیرون تو باغ بگردونیمطفلک حمیدرضا مثل ماهمش مواظبت بود قربون اون خنده های شیرینت بشم ای پسرک سربه زیر مامان عزیزم مگه پرتقال توپه که برداشتی و می گی توپ پسر پیچگوشتی به دست من عاشق اینه که یه پیچ پیدا کنه و با پیچگوشتی شروع به باز و بسته کردنش بکنه این روزا دیگه حسابی با هم خوش می گذرونیم اینجا از هر کدوم از کفشات یه لنگه آوردی و گیر دادی که پات کنم اونم چی هر دو چپ اصرارم داشتی همون دو تا روپات کنم منم یواشکی درستش کردم البته باز لنگه به لنگه ست سیندرلا شاهزاده من داره دنبالت می گرده دیروز بردمت پایین تا یه کم آن آن سواری کنی تو هم طبق معمول حسابی حال کردی اینم عکسات قیافه رو اینجا هواپیما دیدی بابا جون اومد و باز شما دو تا به هم رسیدین تا با گربه ها بازی کنید داری به گربه می گی بیا بیا اینجام با بابا جون دارین گربه جان رو رویت می کنید سلام عزیزکم بازم روزت مبارک چند روزه سیستمم خرابه اما به جاش امروز می خوام برات بنویسم که روز کودک چه کارا کردیم اول صبح که از خواب بیدار شدی تا اومدن بابایی کلی با هم بازی کردیم دنباله بازی که عاشقشی فقط کافیه من اشاره کنم همچین فرار می کنی که بیا و ببین اینقدر دوست داشتنی می شی وقتی باهات این بازی رو می کنم همش می خندی قطاربازی من می شم لوکوموتیو تو هم واگن دیگه با هم توپ بازی کردیم بعد یه کم به قول خودت دت بازی کردیم و یه کمم آب بازی تا اینکه بابایی اومد و بعداظهر با هم رفتیم پاساژ گوهرشاد تا واسه گل پسرم هدیه روز کودکش و بخریم یک به قول خودت آن آن قربونت بشم مامان جون یه شب خواب خواب بودی منم طبق معمول داشتم کار وبت و می کردم که یه دفعه تو خواب بلند شدی نشستی بعد به بالشت تکیه کردی و خوابیدی منم سریع ازت عکس گرفتم ببین عسلکم نمی دونم چرا وقتی با موبایلم می خوام ازت عکس بگیرم صورتت اینجوری می کنی اینقدر این حالت صورتت و دوست دارم یه کار جدیدت اینه که هر روز وزنت و چک می کنی می ری رو وزنه اونم نه یه بار و دو بار چند بار این کارو می کنی نمی دونم دنبال چی هستی عزیزم نکنه تو هم از الان به فکر اضافه وزنی وروجک عزیز دلم دیروز با بابا جون بردیمت حمام به قول خودت بدو بدو تو هم حسابی واسه خودت آب بازی کردی دیروز عصرکه از خواب بیدار شدی دیدم هوا خیلی خوبه واسه همین گفتم یه دور با هم تو محوطه بزنیم و من چند تاعکس ازت بگیرم اول رفتیم پارکینگ پیش بابایی تا ببینیم داره چیکار می کنه اونم طبق معمول مشغول تمیزکردن ماشینش بود نمی دونم این آقایون چرا اینقدر به ماشیناشون اهمیت میدن بهت یه نصیحت می کنم مامان جون تو این یه مورد خاص سعی کن مثل بابا جونت نباشی فکر کنم ماشینشو از منم بیشتر دوست داره خلاصه وقتی رفتیم پیش بابا جون تو همش دوروبرش می چرخیدی و کلی خوشحال بودی و یه عالمه هم ما رو از سحنرانیهات مستفیذ کردی قربون اون خارجی حرف زدن بشم گلم بعد از اونجا با هم رفتیم محوطه اونجا واسه خودت قدم می زدی و بیسکوییت می خوردی منم دنبالت می یومدم تا یه وقت زمین نخوری چند تا عکسم ازت گرفتم ببین قند عسلم بچه ها که بازی می کردن صداشون می زدی دد اونا هم دورت جمع شده بودند تو هم عشق اینکه دنبالت کنند فرار می کردی تا اونا بیان دنبالت دیگه داشتی کارای خطرناک می کردی یکی دو بار نزدیک بود بخوری زمین واسه همین برگشتیم پیش بابایی بابا جون کارش تموم شده بود گفت بریم بیرون منم به خاطر تو که عاشق بازارو خریدی قبول کردم و رفتیم اونجا هم هر چی می دیدی می گفتی بده با بده با آخه پسر گلم همه چی و که نمی شه داد به شما بابا جونم طبق معمول واسطت یه وسیله موسیقی خرید لودیکا دیگه این و کم داشتم بازم شیطنتت گل کرده ببین اول رفتی رو تخت بعد می خوای بری روی پاتختی قشنگ مامان این اسباب بازیتو برمی داری و تو خونه می چرخی و می گی درینگ درینگ با این کارت می خوای صداش و دربیاری اینجا یکی از آهنگای مورد علاقت از داریوش داره پخش می شه تو هم رفتی تو حس که بیا و ببین داری باهاش همخونی می کنی ببین صورتت و چه شکلی می کنی قربون اون همخونیت بشه مامان عاشق اینی که چند تا ظرف و آب بذارن جلوت تا باهاش آشپزی کنی ببین اینجا رفته بودیم شام طرقبه بعد از اینکه چایی خوردیم جناب عالی با لیوانا دارید آشپزی می کنید امان از دست تو وروجک که اینقدر عاشق دایی جونتی رفته بودیم شاندیز شام دعوت خاله بودیم دایی و زن دایی دیرتر اومدن تا رسیدن حسابی خوشحال شدی و از بغل دایی جونت پایین نمی یومدی بیچاره می خواست چایی بخوره سفت گردنشو گرفته بودی همین که می گفتم بیا بفل مامان می زدی زیر گریه اولین روز تولد اولین خنده « 15 روزگی » چهل روزگی « اینجا چشمت به آویز تختته عاشقش بودی وقتی خواب بودی بغل بابایی خندندیدی منم شکار لحظه ها کردم بازم خوابت عزیزم بازم محو آویزای تختت شدی قربونت بشم من از کوچیکی عاشق نورو روشنایی بودی اینجا داری به لوستر نگاه می کنی که این جوری می خندی اینم یه خنده شیرین دیگه اینم کمربندایمنیته عزیزم وقتی کوچولو بودی و سوار ماشین بابا جون می شدیم تو دست تو اینجوری به پنجره می گرفتی اینم بابابزرگ شدنت من عاشق این کارت بودم اینجا لباس عروسک تو تنت کردم خیلی بامزه شده بودی اولین باری که سوار روروئک شدی بازم خنده های شیرین اینجا شب یلداست تو هم کنار هندونه شب یلدا اینجا از حمام اومدی ببین چه خوردنی شدی اینم دوغ خوردنت اینجا داری بشکن می زنی اینجام دارین موسیقی گوش می دی موزیسین من فدبلندی کردنت الن وقتی که تازه اشاره کردن و یاد گرفته بودی اینام چند تا عکس از شیطونی هات اینجا رفتی رو در ماشین نشستی اینجا می خوای از یخچال سس برداری که البته موفقم می شی اینجام می خوای با کنترل شبکه رو عوص کنی امان از دست تو وروجک اینجام تشریف بردید روی مبل که تلویزیون ببینی اینم چند تا عکس از قیافه های بانمکت وقتی تازه یاد گرفته بودی دست بزنی به بقیه هم دستور می دادی دست بزنن و می گفتی ددددددددد اینجام که اومدی سروقت کامپیوتر بابا جون اینجا سرت خورده به دیوار داری دیواری د می کنی اینجا داری دت می کنی گاهی وقتا پرده رو می گیری جلو صورتت و می گی دت گاهی وقتا دستای نازتو می گیری جلو صورتت و می دی کنار و می گی دت این کار هر شبته شبها قبل از خواب چراغ بیچاره رو خاموش و روشن کنی کلی ام ذوق می کنی آن آن کردنت عسلم اینجام مکانیک شدی هنوز بزرگ نشده واسه من عاشق توپ و توپ بازی شدی اینم رانندگیت اینجام با عروسکات جلسه گذاشتی اینم خاله قوری بده بده حساب کزدم به طور متوسط تو 5 تا بده در دقیقه می گی که ساعتی می شه 300 تا و اگه روزی ده ساعت بیدار باشی که هستی می شه 3000 بار در روز می گی بده بده اینم صورت شستنت الهی مامان بمیره اینجا داشتی می رفتی دنبال توپ که حواست نبود و سرت خورد به دیوار تو هم کم نیاوردی شروع کردی به زدنش ددددددد موش شدن من به به خوردن من دت کردن من خندهای شیرین من دیروز سه تایی با هم رفتیم طرقبه که دیزی بخوریم تو خواب بودی تا بیدار شدی و آب دیدی کلی خوشحال شدی و خواب کاملا از سرت پرید بعدم دستور دادی بابا جون ببرتت تا به آب دست بزنی عزیز دلم اینجا چایی می خوای می گی بده بده طبق معمول الهی قربون پسر فوتبالیستم بشم که هنوز بیشتر از چند قدم نمی تونه برداره اما با پاش به توپ ضربه می زنه و شوت می کنه هر وقت می خوای برات کاری انجام بدیم مثلاٌ چیزی بهت بدیم یا مثل عکس زیر برات چیزی روشن کنیم یا بهت چیزی بدیم اینجوری که تو عکسات هست اخماتو می کنی تو هم و خیلی محکم می گی بده یا ابیده قربون اون گویشت بشه مامان ای وروجک شیطون این کار هر شبت شده که قبل خواب با کلید برق بازی کنی و اونو خاموش و روشن کنی تازه خیلی هم کیف می کنی و هی برمی گردی تو آینه نگاه می کنی ببینی درست کارتو انجام می دی یا نه 


این بهایست همون بهاره ست اما تو به خاله بهاره می گی بهایست حالا علتش چیه اوایل که اسمای خاله هاتو یاد گرفته بودی وقتی بهت می گفتیم بگو خاله خاطره هم به خاله خاطره می گفتی خاطره هم به بهاره وقتی بازت می پرسیدیم اسم خاله بهاره چیه یعنی بهش اشاره می کردیم و می گفتیم این کیه می گفتی آتیه بعد چون اشتباه می کردی بهت می گفتیم این خاله بهارست از همون زمان تو به بهاره می گی بهایست





![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()











روز آخرم که خاله هات اومدن بیشتر بهت خوش گذشت هرجند با امیرمهدی چندباری درگیر شدید اما با عسل میونت خیلی خوبه اخه عسل خیلی خانمه آروم و مهربون تو هم خیلی دوسش داری![]()


![]()





![]()
![]()


![]()



![]()



![]()
وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم تا پارک جنگلی نورو ببینیم جای قشنگی بود

![]()



![]()











![]()
![]()
















![]()

![]()

یا اگه یه صدای بلند از بیرون بشنوی می گی اااااااااا تی بود؟ اما این دست زدن به گازت معضلی شده هزار بار بهت گفتم به گاز دست نزن اما انگار نه انگار واسه من خاموشش می کنی کم و زیادش می کنی و حتی یه روز به خاطر این کارت ناهار من سوخت خسته نباشی پسرم![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

![]()

















![]()

راستش امسالم قسمت نشد برات جشن تولد بگیریم پارسال مسافرت بودیم و نشد امسالم که هنوز یک ماه از فوت مامان بزرگ من می گذره و دلم نیومد جشن تولد مفصل بگیریم حتی این قضیه اونقدر ناراحتمون کرده که برنامه سفر به مالزیمون که قرار بود اردیبهشت باشه رو هم کنسل کردیم خلاصه به همین دلیل تصمیم گرفتیم یه تولد کوچولو بگیریم واسه همین شب تولدت رفتیم دنبال خاله خاطره و بهاره تا با اونا بریم شام و همون جا یه جشن کوچولو بگیریم اول بردیمت یه کم بازی کردی اینم عکسات
امیرعلی در حال نقاشی کشیدن


امیرعلی در حال بازی کردن
بعد شام کیک و آوردیم شمع روشن کردیم تا شیرینکم شمع و خاموش کنه 




امیرعلی در حال سخنرانی







![]()



![]()


![]()











البته اونارو تو ادامه مطلب می ذارم عزیزم
ادامه مطلب






























هر روز دست تو می گیرم آن آنت و برمی داریم و می ریم واسه خودمون تو مجتمع می گردیم
تو هم همچین واسه من ژس می گیری که بیا و ببین
قربونت بشم اگه می دونستم که اینقدر خوشت می یاد واست زودتر می خریدم
من فقط نگران بودم که نتونی خودتو کنترل کنی و بخوری زمین
اما خداروشکر خوب مواظب خودت هستی همینم باعث می شه منم از فرصت استفاده کنم و تو این روزای پائیزی که هوا خوبه ببرمت بیرون البته امروز یه کم زیاده روی کردیم
آخه از مجتمع بردمت بیرون و تو ییاده رو خیابون یه کم گردوندمت تا ماشینارو ببینی
هر چند دیگه حالا مثل وقتی خیلی کوچولو بودی و عاشق رینگ ماشینا بودی نیستی الان عاشق هواپیمایی اما خوب بازم خودش یه تنوعه اما خودم حسابی خسته شدم پسرم یک ساعت
وای آخرش شدم این شکلی
اما فدای سرت تو خوش باش من چاکرتم هستم![]()

















![]()
جالبه عزیزم نه بابا کامپیوترکار و مامان بی کامپیوتر![]()
قربونت بشم.
لباسمو از پشت می گیری و با هم هوهوچی چی بازی می کنیم ![]()
خریدیم یه عینک آفتابیم خریدیم تا اینقدربه عینکای بقیه گیر ندی![]()





![]()











![]()


























ما تورو خونه آوردیم و طبق دستور ایشون به تو قطره دادیم و مرتبم پاشویت کردیم اما تب تو قطع نشد و بین 39/5 و 40 در نوسان بود جمعه شب خیلی حالت بد بود هر کاری می تونستم کردم تا تبت بیاد پایین درسته وقتی خواب بودی اجازه نمی دادی پاشویت کنم یا پارچه نمدار رو پیشونیت بذارم اما تا قبل خواب چند بار پاشویت کردم اما جواب نمی داد ساعت 5 صبح تبت شدیدتر شد طوری که همه بدنت از سر تا پات داغ داغ
بود قطره تو که دادم دیگه نذاشتم بخوابی و باز پاشویت کردم بعد نیم ساعت تبت اومد پایین اما بعد از دو ساعت دوباره رفت بالا و همش در نوسان بود بابا جونم نرفت سرکار و حونه موند تا بیشتر مراقبت باشیم تا اینکه عصر بردیمت پیش دکتر دیگه که ازدوستای بابا جونه پیره اما مریضای آشنا رو ویزیت می کنه با دیدن و معاینت گفت که گلو و گوشت عفونتی شده و باید آموکسی سیلین بخوری با تجویز دکتر و دادن داروهات روز بعد تو دیگه تب نداشتی آره عزیزم تو سرما خورده بودی و تب تو به خاطر عفونتی بود که تو بدنت بود و اون آقای به اصطلاح دکتر تشخیصش اشتباه بود و نزدیک بود با این تشخیص غلط برای تو اتفاق بدی بیوفته این قضیه من و یاد پارسال انداخت وقتی هنوز دو ماه و نیم بیشتر نداشتی و ما برای انسداد مجرای اشکیت پیش یه چشم پزشک رفتیم و آقا با به کار بردن یه وسیله آلوده باعث شدن که یه نوع باکتری تو چشم تو رشد پیدا کنه و باعث شد تو یک ماه تمام اذیت بشی چشمات جمع شد و بعد هم سفیدی چشمت قرمز شد چند تا دکتر بردیمت تا بالاخره خوب شدی تازه منو بابا جونم گرفتار شدیم ما هم دو هفته بود که همون مریضی رو از تو گرفتیم واقغاٌ آدم نمی دونه چی باید بگه بعضی از این پزشکا نمی دونن با سهل انگاریهاشون باعث چه دردسری برای مریض و خونوادش می شن و متأسفانه تو علیرغم حساسیتی که ما داریم دوبار اسیر این پزشکای بی وجدان شدی الان خدا رو شکر حالت بهتره اما رمقی برات نمونده بی حوصله شدی و دائم نق می زنی وقتی راه می ری زود خسته میشی جالب اینه که با این حالت توپ
بازیزتو کنار نمی ذاری وقتی بازی می کنی دائم می خوری زمین و اونقدر بی رمقی که همون جایی که اوفتادی سرتو می ذاری زمین و دراز می کشی امروز برایی اولین بار نشسته خوابیدی تویی که خوابیدنت هزار تا قاعده و قانون داره باید همه جا ساکت باشه تو اتاق خواب خودت باشی حتماٌ باید کنارت باشم اونقدر مریض و بیحالی که نشسته هم می خوابی ![]()































































ساعت هشت از مشهد خارج شدیم و سفر ما شروع شد هوا سرد بود و جاده هم مه آلود تا اینکه ظهر شد و هوا گرمتر اینجا بود که وایستادیم تا یه چیزی بخوریم و خستگی در کنیم و بعد راهی شدیم تا شب ساعت هفت رسیدیم به کرمان قبل از رسیدن به کرمان مسیر راور به کرمان هوا تاریک شده بود و ستاره ها خودنمایی می کردند خیلی قشنگ بود تا حالا شب کویر و اینجوری تجربه نکرده بودم اردیبهشت که رفته بودیم یزد آسمون ابری بود و ستاره ای تو آسمون نبود اما اون شب واقعآ رویایی بود یک آسمون پر ستاره
شب رفتیم مهمانسرای فرهنگیان کرمان و اونجا موندیم شام خوردیم و بعد هم خوابیدیم تو هم که تو ماشین خواب درست و حسابی زده بودی همش شیطونی می کردی و دوست داشتی از اتاق بری بیرون شب خوابیدیم و باز صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدیم و دوباره راهی بندرعباس شدیم حاجی آباد واسه ناهار وایستادیم فلافل خریدیم یه جای خنک زیر سایه درختا فرش پهن کردیم و ناهارمون خوردیم تو هم طبق معمول باز رژه می رفتی و شیطونی می کردی
و البته یه کار بد کردی اونم شکستن عینک آفتابی طبی بابایی بود
موقع برگشت دقیقاٌ رو به خورشید می رفتیم و بابایی بیچاره عینک نداشت و نور اذیتش می کرد جاده هم خیلی شلوغ بود این مسیر خیلی کامیون بود و چون دو بانده هم نبود زمان زیاد برد تا به بندرعباس برسیم ساعت 5 به بندرعباس رسیدیم وای ورودی شهر پر از کامیون بود من و بابایی اسم این شهر گذاشتیم شهر کامیونها
راستی بین مسیر چند تا تونل بود که هروقت بهشون می رسیدیم می گفتی ش شد و وقتی بیرون می یومدیم می گفتی اوز شد
.
خلاصه می تونستیم بریم بندر آفتاب تا بریم کیش اما اشتباه من این بود که از بابایی خواستم بریم داخل شهر تا بندرعباس و هم ببینیم بابایی هم قبول کرد رفتیم کنار ساحل بندر و از ماشین پیاده شدیم تو هم کلی ذوق زده شدی و همش می دوییدی تا ساعت هفت کنار دریا بودیم و بعد رفتیم یه هتل پیدا کردیم و شب موندیم وقتی بابایی زنگ زد به کاپوتاژهایی که ما رو به کیش می بردند گفتند فردا جمعه ست و ما نمی بریم خیلی حالمون گرفته شد
گفتیم کاش همین امشب می رفتیم و نمی یومدیم بندر حالا چیکار کنیم
بابایی گفت می خوای بریم قشم بعد می ریم کیش فرقی نداره گفتم باشه و شب و خوابیدیم صبح که بیدار شدیم صبحونه خوردیم و راهی بندر پل شدیم اونجا کارای گمرگی رو انجام دادیم و بعد ماشین و سوار لنج کردیم و رفتیم روی آبهای آبی همیشه خلیج فارس دیدن خلیج فارس یک حس خاصی به آدم می ده نمی دونم اما من با دیدن خلیج فارس احساس عرور می کنم خلاصه وقتی رفتیم روی لنج از ماشین پیاده شدیم تا دریا رو بهتر ببینیم خیلی قشنگ بود آبی آبی خورشید روی آب می تابید و بیشتر درخشانش می کرد یک بیست دقیقه ای روی آب بودیم به قشم که رسیدیم من و شما از لنج پیاده شدیم تا بابایی ماشین و بیاره بابا که ماشین و آورد و ما سوار شدیم چون شیشه های ماشین باز بود چند تا مگس خودشونو دعوت کرده بودن و اومده بودن تو ماشین ما که سوار شدیم تا چشمت به مگسا اوفتاد زدی زیر گریه ازشون می ترسیدی آقایی که اونجا بود گفت مگه شما تو شهرتون مگس ندارین که این کوچولو از مگس می ترسه و خندیدیم 































بعد از اونجا رفتیم تا جزایر ناز و ببینیم اونجا با اشتباه و راهنمایی غلط من
ماشین رفت داخل ماسه ها و گیر کرد و هر کاری کردیم بیرون نیومد که هیچ بیشتر تو ماسه ها می رفت تو همین گیرودار یه آقا با ماشین از اونجا رد می شد و پرسید چی شده براش توضیح دادیم و گفت طناب دارید گفتیم نه متأسفانه اونم زنگ زد به یکی از دوستاش تا طناب بیاره اونم اومد و بعد با کمک طناب و ماشین اون آقا ماشین ما از ماسه ها نجات پیدا کرد اینم یه نمونه دیگه از مهربونی آدمای این جزیره اون آقا نیم ساعت وقتشو برای ما گذاشت تا به ما کمک کنه چیزی که تو شهرای بزرگ کم پیدا می شه
خلاصه مسیری که برای دیدن جزایر رفته بودیم اشتباه بود و گرفتار شدیم همون آقا راهنماییمون کرد و ما از مسیر درست رفتیم به سمت جزایر ناز اینجا هم یه جای فوق العاده قشنگه خیلی قشنگ



یه روزم رفتیم ساحل تا بابایی شنا کنه که البته نشد بون هم هوا سرد بود هم دریا موج داشت بابایی صدف جمع می کرد من و توهم کنار ساحل نشستیم 











هروقت بردیمت دریا تا یه کم آب بازی کنی خودت و خیس آب می کردی و وقتی هم می خواستیمت از آب بیرون بیاریمت کلی گریه می کردی
خلاصه دیدن قشم ما زمان زیادی برد و همین باعث شد که دیگه نتونیم کیش بریم چون بابایی دیگه مرحصی نداشت و مجبور شدیم برگردیم .
تو راه برگشت کنار جاده سه تا سگ کوچولو دیدیم که حسابی گرسنه بودند چیز زیادی جز ماست موسیر و سرلاک تو نداشتیم که بهشون بدیم خیلی بازیگوش بودند درست مثل خودت
تو هم اصلاٌ ازشون نمی ترسیدی و می رفتی نزدیکشون خیلی بامزه بودند





:












| Design By : Night Skin |










































































































































